Showing posts with label یه حس تازه. Show all posts
Showing posts with label یه حس تازه. Show all posts

Monday, November 15, 2010

The Cycle


"Red "by art inept

گیلاس بلند و ظریف،
شراب قرمز،
مزۀ گس جادویی،
شنگولی،
اشتها،
حرف زدن زیاد اونم با صدای بلند،
مرور خاطرات قدیمی،
شاد بودن،
نتیجه‌گیری‌های خوش‌بینانه و مثبت از رفتار آدما و از اتفاقات زندگی،
حس دوست داشتن کاذب و بخشیدن آدما،
مستی،
حس خوشگل و سکسی بودن،
حس زندگی خوبی داشتن،
لذت بردن،
هیجان،
موزیک خوب،
رقص،
حشری شدن،
حس شیطنت بچگانه،
دوست داشتن،
سکس،
لذت،
آرامش،
عشق،
تشنگی،
شکلات،
خواب‌آلودگی،
و یه نمه سردرد.  


دوشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۹

Monday, November 1, 2010

هالووین

من حتی وقتی ایران زندگی می‌کردم هم از این جشن عجیب و غیرمعمول خیلی خوشم می‌اومد. از اینکه آدمها از بچه تا بزرگسال لباسهای عجیب غریب یا خنده‌دار و غیرمعمول می‌پوشن. از اینکه مردم فروشگاهها و خونه‌هاشون رو با تارعنکبوت، اسکلت، کدو تنبل، خفاش، سنگ قبر، روح و خلاصه هرچیزی که ممکنه ترسناک باشه تزئین می‌کنن و برای بچه‌هایی که نمی‌شناسن و ممکنه بیان درخونه‌هاشون رو بزنن، شکلات و آبنبات می‌خرن. بهتر از همه‌ اینه که برای یک روز می‌تونی هرکسی یا هرچیزی که دلت می‌خواد باشی...


در نظر این حقیر، بهترین costumeها اونایی هستن که درشون خلاقیت و ابتکار به‌کار رفته و از سایر لباسهای صرفاً سکسی و یا ایده‌های به وفور تکرارشده –مثل Mario و Luigi یا دزد دریایی که انتخاب خود من بود– کاملاً قابل تمایزن و در یک بازار شام و جنگل شلوغی از شخصیتهای عجیب و غریب چشم آدم رو می‌گیرن.


دیشب البته از اونجایی که یکشنبه بود و ملت روز بعدش باید میرفتن سر کار، انقدرها که باید هالووین شلوغی نبود و تو خیلی از محله‌هایی که همیشه پر از رفت‌وآمد و جنب‌وجوشن، تک و توکی آدم با لباس متفاوت دیده می‌شد. گمانم همه شب شنبه رو برای خوشگذرونی و پارتی انتخاب کردن، ولی ما چسبیدیم به همون ۳۱اُم که اصل قضیه است.

خلاصه که اگر شما هالووینتون رو دیشب تو سان‌فرانسیسکو جشن گرفتین و تو کاسترو به زوجی مرکب از یک دزد دریایی شیطون و سکسی و یک معدنچی چیلیایی بانمک و خیلی ریشو برخوردین، بدونین که اون زوج من و استیل بودیم.



دوشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۹

Tuesday, October 26, 2010

!نوستالژیکس

وقتی از ایران اومدم بیرون و رفتم یه گوشۀ خیلی متفاوت دیگه از دنیا، انتظار دلتنگی برای مامان، بابا، برادرم و رفقای بی‌نظیر و دیوانه‌ام رو داشتم... میدونستم که کاملاً طبیعیه و خودم رو براش آماده کرده بودم.

ولی چیزی که اصلاً انتظارش رو نداشتم، این حس عمیق و عجیب دلتنگ‌شدنم برای تهران بود... شهری بی در و پیکر و آلوده و پرترافیکی که خیلی اوقات از دستش دلخور بودم و باهاش حال نمی‌کردم. ولی بنده هم یکی از همون آدمای متوسط‌ الحالی هستم که تا چیزی رو دارم، قدرش رو نمی‌دونم و باهاش اونطوری که باید حال نمی‌کنم و زیادی راجع بهش غر می‌زنم، ولی وقتی از دستش دادم، بعد دیگه برام عزیز میشم و جانم فدایش و این حرفا...

کلاً:

– هیچوقت فکرشم نمی‌کردم که دلم برای بالا و پایین رفتن از اون سربالایی نفس‌گیر کوچه‌امون تنگ بشه یا به خودم فشار بیارم تا درختها و خونه‌ها و جوبهای پرآبی که اینهمه از کنارشون بی‌توجه رد شدم رو، به خاطر بیارم...

– یا برای "سوپرمارکت" آقا دریانی که ایـــــــــــــــــــــــــــنهمه سال کل محله رو سرویس داده و از صدقۀ سر همین بقالی فسقلی سال به سال هم مدل ماشینهاش بالاتر رفته

– یا برای دبستانم پایین قیطریه و نزدیک اتوبان صدر که ساختمونش یه خونۀ قدیمی بزرگ با شیشه‌های رنگی، و مال مصادره شدۀ یه آدم پولداری از زمان شاه بود.

– یا برای دیوار پارک و پیاده‌روی سنگفرش عریضش که اینهمه ازش بالا و پایین رفتم، تو راه مدرسه، برای ورزش صبحگاهی، برای خرید، برای تجریش رفتن با ترلان یا دورهمی خونۀ امین اینا بالای پارک یا قراری اون اوائل شیطنتها و پسربازیها...

– دلم برای بعضی کوچه های پردرخت و آفتابی و آروم تهران خیلی تنگ میشه، با جوبهای پرآبشون، عابرهای ساکت و سربه‌زیر و کیوسکهای روزنامه‌فروشیشون، بچه مدرسه‌ایها که کوله‌های گنده به پشت دنبال همدیگه می‌کنن یا دختردبیرستانی‌هایی‌ که هرهر و کرکرشون به‌راهه و شیطنت از قیافه‌هاشون می‌باره.

– دلم واسۀ باشگاهم تو پارک‌وی هم تنگ شده با استپهای تخمی چوبیش و مربی‌های خیلی خیلی خوش‌هیکلش که یکی یکی غیب می‌شدن و بعد چندوقت دوباره پیداشون می‌شد... با ممه‌های خیلی گنده!

– خنده داره که دلم حتی واسه سر پل تجریش هم تنگ شده، اونم من! منی که همیشه از سرسام و شلوغیش فراری بودم. دلم برای اون همهمه‌اش تنگ شده، برای آدمایی که به آدم تنه می‌زنن، برای پاساژهاش با فروشنده‌های افاده‌ای و قالتاقش، برای اون قنادیش کاسکو با شیرینی‌ ترهای خیلی خوشمزه‌اش و برای زمستون پر از گل و شُلش.. دلم تنگ شده برای تجریش رفتن با مامان که لارژ پول خرج می‌کنه و بعد آدم رو میبره یه گوشه‌ای تا شیرینی تا پیتزایی با هم بخوریم و با هم بگیم و بخندیم و بعد یه "دربست" می‌گیره تا خونه. آی! دلم برات تنگ شده خب! چرا اینارو نمی‌تونم وقتی بهم زنگ میزنی بهت بگم؟ چرا دیگه اونجوری باهم  بگو بخند نمی‌کنیم و خوش نمی‌گذرونیم مادر و دختر؟ یعنی کی دوباره می‌بینمت؟؟ ها!؟۱

– دلم برای اتوبان صدر کوفتی هم حتی تنگ شده!




۱.نویسنده در این قسمت کی‌بورد را رها کرده، رفت و به مادرش زنگ زد!!


سه‌شنبه ۴ آبان ۱۳۸۹

Thursday, September 23, 2010

...پائیز اینجاست

امروز ۱ مِهره...
اول مهر،
شروع پاییز،
شروع مدرسه رفتن...

من هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیچوقت تو دوران بچگی از مدرسه‌رفتن دل خوشی نداشتم و باهاش حال نکردم، به خصوص اول سال که کلی تغییرات جدید اتفاق می‌افته و یه مدتی طول می‌کشه تا آدم به همه چیز عادت کنه و جا بیفته.

خلاصه که فصل به این خوشگلی اینهمه سال به خاطر مدرسه و علم و مقنعه و ناظم و کلاس بندی و مشق و امتحان و اینا واسه من خراب و زشت شد. حالا من قصد دارم تا بیشتر از این دیر نشده، شروع کنم به damage control و لذت بردن از اینهمه قشنگی، هرچند که اینجایی که الان هستم از پاییز برگ‌ریزون و برگهای زرد و قرمز و طبیعت نفس‌گیر خبری نیست...


همچنان پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸۹

Monday, August 16, 2010

آخرهفته در کنار تاهو

هفتۀ پیش بالاخره بعد از یک ماه انتظار از اون شرکت خبر دادن که سرانجام بعد از کلی بالا پایین کردن، با اینکه چون هر ۳تای ما کاندیداهای نهایی خیلی واجد شرایط بودیم تصمیم خیلی دشواری بود، ولی تصمیم گرفتن کار رو بدن به یکی از اون ۲ نفر دیگه. اینم از این... دوتا مصاحبه، ۴-۳ رقم تست جورواجور و ۲ ماه از وقت و زندگی و امیدواری و صبور بودن و اینا، همگی تلف شده و به آب گوزید.

نتیجه اش خب البته سرخوردگی و یه مقداری درموندگی و افسردگی شدید بود که بالاخره با چندی گریه و عذاداری و نازونوازش و لوس شدن توسط استیل و بعد مجبور کردن خودم به گشتن دنبال آگهیهای شغلی جدید و فرستادن رزومه به حداقل یکی دوتا از اونا و game بازی کردن و بستنی خوردن تاحدی گذشت.

و اما بهترین ضد افسردگی برنامۀ این آخر هفته بود. به اینصورت که بعد از کلی ناز و ادا، در یک حرکت ناگهانی بالاخره من به یکی از اون ۸-۷تا برنامه ای که استیل برای سرگرمی آخر هفته امون لیست کرده بود جواب دادم و اینطوری شد که ساعت ۶ عصر شروع کردیم به چمدون بستن (دوتا چمدون فسقلی) و ساعت ۳۰ :۹ هم به مقصد دریاچۀ تاهو از خونه زدیم بیرون.

در کل ۴ ساعت رانندگی بود، ولی شب رو تو ساکرامِنتو خوابیدیم و صبح هم راه افتادیم به سمت دریاچه.
جادۀ تنگ و پر پیچ و خم خیلی قشنگی میره به سمت دریاچه که منظره اش کوه پوشیده از درختهای همیشه بهار خیلی کُهن و تنومند و دریاچه است.




این دریاچه در منطقۀ مرزی بین دوتا ایالت کالیفرنیا و نوادا قرار گرفته و در کنار کازینوهای سمت ایالت نوادا، از اونجایی که هم ساحل و هم پیستهای اسکی داره، تابستون و زمستون توریستهای زیادی رو به خودش جلب می کنه. منطقۀ کوچولویی که ما توش بودیم، پر از توریست بود، به خصوص آدمهای اکتیو و ورزشکاری که می شد دوچرخه ها یا قایقهاشون رو یدک به ماشین دید که به هوای کوه و دریاچه و اون هوای فوق العاده اونجا بودن. آسمون خیلی خیلی آبی و پر از ابرهای پُف پُفی و هوا خیلی گرم بود و آدم با یه کم پیاده روی یا ولو شدن کنار دریاچه کلی ریلکس و آروم می شد و سردماغ میومد.




با اینکه ما خیلی یهویی تصمیم به این سفر گرفتیم و در نتیجه یه سری چیزمیزای لازم رو هم با خودمون برنداشتیم، ولی آخر هفتۀ خیلی خیلی خوب و متفاوتی بود... همه اش فکر می کنم که به جای الکی ولو شدن جلوی تلویزیون یا پای کامپیوتر و جمعه رو به دوشنبه رسوندن، آدم حتی اگه فقط یه آخر هفته در ماه رو هم بکشه و یه سمتی بره، کلی جای جدید و چیز تازه میبینه و به آدمهای جالب بر می خوره و با گوشه کنارهای این کشور آشنا میشه... فقط یه ریزه همت لازمه.


دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۹

Sunday, May 30, 2010

راندوو ریدمان

دیشب استیل رو بردم بیرون، یعنی اصولاً چرا باید همیشه پسرا دخترا رو ببرن بیرون و برنامه ریزی کنن و بگردن یه رستوران خوب پیدا و رزرو کنند و از این کارا. و کلاً با این مسأله که پسر یا مرد بیچاره باید همیشه همه چیزو حساب کنه هم مخالفم.

رستوران رو از تو اینترنت پیدا کردم. با خوندن نظرها و انتقادات ملت و تعداد ستاره ای که به رستورانها داده بودن، از بین کلی رستوران دیگه انتخابش کردم. نظرها اینطوری بود که غذاش فوق العاده است و صاحبش هم آدم خونگرمیه که به همۀ میزها سر میزنه و با مشتریها خوش و بش می کنه و البته عکسهایی که ملت از غذاها گرفته بودن هم کمک کرد که جایی با تیپ غذاهای خونگی و معمولی تر رو انتخاب کنم، چون استیل اصلاً و ابداً با غذاهای فانتزی حال نمیکنه... مثل بعضی غذاهای فرانسوی یا غذاهایی با اسمهای من-در-آوردی که عبارتند از یه تکه گوشت فسقلی زیر یه لایۀ نازک قارچ و یه برگ سبزی و مدفون زیر یه سُس عجیب غریب و غلیظ که هرچی هم تِستِش می کنی نمی تونی بفهمی چی توشه و البته تزئین دور بشقاب با یه سُس چسبناک و شیرین که به چنگال آدم میچسبه و وانمیده!! خلاصه که رستوران کذایی یه رستوران ایتالیایی فسقلی تو یه محلۀ خلوت و مسکونی بود. اصولاً مگه رستوران ایتالیایی می تونه بد باشه؟

بله، می تونه! غذاها بیشتر از اینکه معمولی و شکم پُرکن باشن، فانتزی و کوچولو و طبیعتاً گرون از آب دراومدن و با وجودی که استیل با قدرشناسی تمام لبخند میزد، خوب میدونم که گرسنه از رستوران اومد بیرون. تازه رستوران چُسان فسان و گرون حتی بطری آب معدنی هم نداشت و فقط آب شیر سرو می کردن و استیل هم خب ابداً از شیر آب نمی خوره. فلسفه و دلیلش هم از اینکار قانع کننده است (هرچند که اگر قانع کننده هم نباشه، باز فقط به خودش مربوطه و لاغیر)، ولی این بحث مفصلیه و اگه خیلی کنجکاو بودین –که من از فیدبَک هاتون همیشه میگیرم تو چه فازی هستین– بعداًها یه دوتا پاراگراف راجع بهش می نویسم.

علاوه بر همۀ اینا صاحب رستوران هم آدم افاده ای و بی تربیتی از آب دراومد که وقتی وارد شدیم، با اینکه کلی میز خالی اونجا بود، ولی چون اسم منو تو لیست رزروهای اون ساعت پیدا نکرد، ما رو کلی سرپا نگه داشت تا بعد از کلی تمرکز و تعمق و رفت و آمد بین میزا یه جا جامون داد. بعد از اونم کلاً ما رو با یه ضربه ignore کرد و اصلاً سراغمون نیومد، هرچند که مثل پروانه دور میزهای دیگه میپلکید!

با همۀ اینا که گفتم، سرویس خیلی خوب و حتی یه کم زیادی بود، یعنی از این مدلها که چهارتا گارسون تو یه متر جا میرن و میان و هی به بشقاب و لیوانت نگاه میکنن که ببینن تو چه مرحله ای هستی و اینا که کلاً منو معذب و دستپاچه می کنه.

درکل خودم از این date اصلاً راضی نبودم و خیلی به دلم نچسبید، هرچند که بچه کلی تعریف و تشکر کرد و خوشحال بود. کلاً ولی من یاد گرفتم که چیزی که باعث میشه یه قراری خوب پیش بره، اینه که خیلی نگران و دلواپس نباشی که به طرف الان چقدر داره خوش میگذره و راحتش بذاری که بهش درحد ممکن خوش بگذره، حالا ولو اینکه که تو یه کم ریدی با برنامه ریزی و جا پیدا کردنت!! من الان کلاً احترام بیشتری قائلم برای مردا که دائم مجبورن از اینجور برنامه ها بچینن و ما زنها رو که اصولاً موجودات پرتوقعی هم هستیم، راضی و خوشحال کنند... خلاصه که اِیوَل!


یکشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۹

Sunday, May 16, 2010

شراب سرخ

یه کم مست بودن، شنگول بودن، بهترین حاله.

حس خوشیه... یه کم داغ بودن، هیجان زده بودن، لذت بردن از همه چیز...

دیگه برات مهم نیست که آیا کونت برای این لباس گنده است یا نه، برات مهم نیست که ساعتهاست تو این کفشهای پاشنه بلندی. برات مهم نیست که اون آقاهه اینطور وقیحانه تو رو دید میزنه. برات مهم نیست که این روزها چه مشکلاتی داری، که چقدر کار و مسئولیت و بدو بدو انتظارت رو می کشن. نه! به هیچکدوم از اینا فکر نمی کنی. به رمز و راز شراب فکر میکنی، به رنگ قرمز تیره اش، به طعم یه کم گسِش و به جادویی که به تو این حال خوش رو میده. از شادی لبخند میزنی، یه لبخند واقعی، با موزیک همراه میشی، میرقصی و خودت رو رها می کنی، خودت رو میسپاری به نور و ریتم موزیک و دست زدنهای بقیه. به همراه بقیه میرقصی و از جوون، خوشگل و مست بودنت تو این لحظه و این جا لذت می بری.



یکشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

Tuesday, May 4, 2010

گریۀ مرد

تا حالا فقط چند دفعه دیدم که مردی گریه کنه... یعنی گریۀ اساسی و هق هق منظورمه. بار اولش بابا بود وقتی که عمه ام تلفن زد و خبر داد که مادربزرگم تصادف کرده و فوت شده. اون موقع فکر کنم ۱۳-۱۲ سالم بود. یادم نمیره، یهو بابا رو دیدم که نشسته پای تلفن و بلندبلند گریه می کنه... از صدای گریه اش و از لرزش شونه هاش ماتم برد. ولی فقط همون چند دقیقه بود... گریست و بعد بی حرف بلند شد، لباس پوشید و بیرون رفت. و من هیچوقت دیگه گریه اش رو ندیدم.

و دیشب نصفه های شب یه بار دیگه مردی رو دیدم که گریه می کرد. ولی این بار این گریه هه بود که یه اتفاق غیرمنتظره و شوکه کننده به حساب می اومد و نه دلیلش. گریۀ عجیب و طولانی ای بود که اولش کلی منو ترسوند، ولی بعد خودم رو کنار کشیدم و صبر کردم تا بباره و آرومش کنه... مثل بارونی که ابرهای تیره و سنگین رو خالی می کنه و بعدش آسمون باز و هوا تازه میشه.

تا حالا فقط چند دفعه دیدم که مردی گریه کنه و هیچکدوم از اون دفعه ها هم باعث نشدن که از مردی اون مردا برای من کم بشه و به نظرم کمتر مرد بیان.

Friday, April 16, 2010

Privacy for some tears please!

آدمی گاهی وقتا دلش می خواد گریه کنه و این هیچ اشکالی نداره، اتفاقاً خیلی هم خوبه. چون که اگه از ته دل گریه کنه و با این کار خودش رو خالی کنه، کلی آروم و شارژ میشه و دوباره اون حس خوش بینیش به قوت به کار می افته و آدم با انرژی و امیدوار بر می گرده سر کار و زندگیش. ولی اگه یه آدمی که خیلی براش عزیزه اون دور و بر باشه و نشه هیچ جوری از شرّش خلاص شد، اون وقت اون گریۀ کذایی و بغض قُلُنبه گیر می کنه تو گلوی آدم و راه نفس رو می بنده و بعد آدم مجبور میشه به زور گریه اش رو بخوره و تو خودش بریزه تا یه وقت و یک جای دیگه. آخه اگه جلوی اون آدم عزیزه گریه کنه، اون آدم عزیزه نگران میشه و فکر می کنه هرکاری که لازم بوده برای شاد کردن آدم انجام نداده و کلی غصه می خوره، و درنهایت اون عذاب وجدان و غصه هه وضع رو از اولش هم خراب تر می کنن! ولی گاهی وقتام اون آدم عزیزه خودش وضعیت رو حس می کنه، میاد جلو، آدم رو بغل می کنه و میذاره آدم با یه گریۀ درست و حسابی خـــــــــــــــــــــوب خودش رو خالی بکنه و بعد از اون، آدم دیگه بــــــــهترین حال رو داره... حال آفتاب و رنگین کمون بعد از یه بارون بهاری دوش مانند!!


جمعه ۲۷ فروردین ۱٣۸۹

Tuesday, January 12, 2010

Daydreaming

حسّ غریبیه.

قبلاًها اصلاً حتی به این مسأله فکر هم نمی کردم که یه روزی روزگاری بتونم دست اِستیل رو بگیرم و ببرمش ایران، جایی که توش به دنیا اومدم... بالغ شدم... بزرگ شدم. محال بود... این فکرا که اگه ببرمش ایران و یه وقت یه چیزی بشه، مثلاً به خاطر ملّتیش بهش برچسب جاسوس بزنن و بندازنش زندان، بعد اونوقت من چیکار کنم؟ چطوری تو روی پدر و مادرش نگاه کنم؟ این فکرا حتی اجازۀ تصور یه همچین سناریویی رو هم بهم نمیدادن.

ولی حالا... حالا یه اتفاقایی داره میفته. دوباره ما همه با هم داریم یکی میشیم. این همه بی عدالتی و دروغ و دغل خواسته هامون رو یکی کرده، حالا هرچقدر هم که باهم فرق داشته باشیم. خونمون به جوش اومده. اینهمه جنبش و عکس العمل نشانۀ اینه که بچه های انقلاب تو اینهمه سال نامرئی بودن، پشت این دیوارهای بلند از لحاظ فکری رشد کردن و بالغ شدن، با نداشتن آزادی فردی و اجتماعی، از راه سخت به ارزش آزادی پی بردن و یادگرفتن که حق گرفتنیه.
و حالا... سواری دادن و خفه خون گرفتن به سراومده، ما حقمون رو میخوایم. می خوایم آزاد باشیم، آزاد زندگی کنیم. مدل زندگیمون رو خودمون انتخاب کنیم، خودمون خوب و بد رو تشخیص بدیم. می خوایم از افکارمون، از عقاید و باورهامون حرف بزنیم. دیگه نمی خوایم یه زندگی دوگانه داشته باشیم... زندگی تو خونه و زندگی بیرون. نه، دورویی و تظاهر بسه. وقت گرفتن حقه، وقت از ریشه کندن دیوارهاییه که سی سال پیش خشت اولشون کج گذاشته شده بوده. وقت مرئی شدنه، مرئی شدن عقاید و افکار و باورهای مختلف، اقلیتهای مختلف، زبانهای مختلف...

حالا دیگه یه کورسوی امیدی هست که شاید روزی به زودی، تو همین زندگی، یه اتفاق خوبی بیفته. شاید آدما تو ایران بتونن آزاد زندگی کنن، آزادی فردی و اجتماعی داشته باشن... مجبور نباشن همه چیزو از مغز خارج نشده – از سر ناچاری یا ترس – سانسور کنن و پس بزنن به ذهن ناخودآگاه. شاید روزی به زودی بتونیم این دیوارها رو از جا بکَنیم، بتونیم آزادانه خودمون رو بیان کنیم، جشن بگیریم و پایکوبی کنیم. موهامون رو بسپُریم به آفتاب گرم و با لباسهای رنگ به رنگ و شکل به شکل تو خیابونهایی که اینهمه ازشون خاطرات خوب و بد داریم بگردیم و خاطرات بد رو با خاطراتی جدید و متفاوت جایگزین کنیم.

شاید یه روزی به زودی، ایران اونقدر آزاد بشه که بتونیم مرزهای کشور رو دوباره باز کنیم و بذاریم مردم کشورهای دیگه بیان و ایران و ایرانی رو به دل خودشون بشناسن. شاید اون موقع کسی با ملیت اِستیل هم بتونه با آرامش و بدون دغدغه به ایران سفر کنه، مردم و کشور رو دست اول بشناسه و ببینه چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــقدر همه چیز با اون چیزایی که از تلویزیون می بینه، متفاوته.

شاید اون موقع من بتونم اِستیل رو ببرم قدم زنی تو کوچه پس کوچه هایی که روزها و روزها ازشون گذر می کردم تا برم مدرسه.

ببرمش توی پارکی که سالها، هر تابستون صبح زود بیدار میشدم و با یه سری دوست و رفیق میرفتم ورزش و شیطنت توش.

ببرمش تجریش و تو اون بازار تنگ و شلوغ و از دیدن قیافۀ متعجب و کنجکاوش لذت ببرم.

ببرمش خوردنیهایی رو که اینهمه راجع بهشون شنیده، امتحان کنه... گوجه سبز، نون سنگک داغ و تازه، آبگوشت، آش رشته، فالوده شیرازی. دلم می خواد بدونم نظرش راجع به پیتزای ما تو ایران چیه؟ خوشش میاد؟

ببرمش پرسپولیس رو ببینه، و دریای خزر رو و شیراز و کاشان و اصفهان رو...

ببرمش ایران تا دوستام رو بشناسه... آدمایی که باهاشون بزرگ شدم و رشد کردم... آدمایی که باهاشون گریه کردم، خندیدم، مست کردم و رقصیدم... آدمایی که اینهمه یکرنگ و بامعرفتن که هنوزکه هنوزه نتونستم یه دوست پیدا کنم که بتونه جای حداقل یکیشون رو واسم پُرکنه.

شاید... شاید...
روزها کار من این است که ایران را،
در رویاهایم بکِشَم.


سه شنبه ۲۲ دی ۱٣۸۸