Showing posts with label روزمرّگی. Show all posts
Showing posts with label روزمرّگی. Show all posts

Monday, November 8, 2010

... مهر مادر، شیر مادر، بیسکوئیتِ

چیز غریبی است که در یک کشور خیلی دور و خیلی متفاوتی از ایران باشی، بعد بری تو یه سوپرمارکتی و وسط اونهمه خرت و پرت عجیب و نوستالژیک و نامأنوس با محیط۱، بربخوری به چیزی که زمان رو یک آن متوقف بکنه و ببرتت به دوران کودکی و بو و مزۀ خاصی رو از عمق بچگیهات بیرون بکشه... بعد تو ذوقزده بپری بالا و بگی: «اِه! این! این اینجا چیکا میکنه؟ اصلاً باورم نمیشه........ اوهوی! توجه کن به من! این ممکنه واسه تو یه بیسکویت (نه! ببخشید cookie)ــِ فسقلی بی‌قابلیت باشه، ولی من با این بزرگ شدم، منو یاد مامانم میندازه و اون لیوانهای بزرگ چایی شیرین که اینو میزدیم توش و می‌خوردیمش و بعضی وقتهام نصف میشد می‌رفت ته چائیه و همونجا ته‌نشین میشد...»
بله! خودشه! بیسکوئیت مادر، با همون عکس و لوگوی قدیمی...

حتماً برای شمایی که تو شهرهای بزرگی مثل تورنتو یا واشنگتن یا لُس آنجلس یا سن خوزه زندگی می‌کنین، همچین چیزهایی عادی و پیش پا افتاده هستند و این پست چرندی بیش نیست.
ولی شرح حال من اینه که به جز این ۹ ماه اخیر، کلاً سالهای زندگی خارج از ایران رو همیشه تو شهرهایی سپری کرده‌ام که تعداد ایرانیهاشون به اندازۀ انگشتهای دست هم نبوده و سوپرمارکت یا رستوران ایرانی نداشته‌ان، دیگه چه برسه به مدرسۀ زبان فارسی و روزنامه و مجله و دکتر و دندانپزشک و وکیل و قنادی و آرایشگاه و کلیسا و تاکسی و کلی انواع و اقسام سرویسها و خدمات دیگه همه به زبان فارسی و توسط هموطنان عزیز "خودی". هرچند که در تور ما گرد این سوپرمارکتهای ایرانی یکی از همین هموطنان عزیز "خودی" با لبخند ملیح و دوستانۀ ایرانیش استیل رو تیغ زد و جنسی رو که طبیعتاً روش قیمت نزده بود، به چند برابر قیمت بهش انداخت... صد البته! یادمون نره که مهمون‌نوازی و سخاوت جزئی از فرهنگ ماست...
بگذریم... از خوبیهای این همجواری با اجتماع بزرگ ایرانیان ساکن کالیفرنیا اینه که اگه هوس نون بربری، آلبالو خشکه یا آش رشته بکنی، دیگه عاقبت به دل نمی‌مونی و میدونی که علاجش فقط یه ۴۰ دقیقه رانندگیه.


۱. مثل عرق بیدمشک، لیمو عمانی، سکنجبین، گل گاو زبان، بستنی اکبرمشتی، خلال پوست پرتقال، اسپند و کُندُر، چای شهرزاد (با اتیکت یکی بخر، دوتا ببر!) و صابون‌های سبز تیرۀ عهد بوقی که حتی اتیکت و اسم و مشخصات درست حسابی ندارن!


دوشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۹

Friday, October 29, 2010

اتاق من

روزمرّگیهایم را دوست دارم و این وبلاگ را نیز!

اگرچه که نوشته‌هام به پای خیلی از نویسندگان قَدَر و خدایی که من جلوشون لُنگ میندازم نمیرسن، ولی من از داشتن این دو وجب جا دلخوش و شادم و بهش می‌بالم... یه جورایی فقط مال منه، جای منه، مثل اتاق کوچولویی که به دل خودت دکور می‌کنیش و عکسهای چت و ترسناک و خل و چلی روی دیوارها رو فقط خودت می‌فهمی و میشه فضای تو... مثل اتاقم تو ایران که از همۀ اتاقها کوچکتر و کمنورتر بود، پنجره‌اش رو به یه دیوار سیمانی زمخت باز میشد و کانال کولرش همچین زاویۀ خرکی‌ای داشت که باد که هیچی، حتی آه کولر هم به من نمی‌رسید. بچه که بودم، خیلی از این بابت که چرا من کوچکترین عضو خانواده‌ام و همیشه ته‌مونده‌ها و بدترین‌ها نصیب من میشه، شاکی و دلخور و طلبکار بودم، ولی بعد کم‌کم یه جورایی با دنجی و کمنوری اتاقم حال کردم، گمانم بهش خوگرفتم؛ به اتاق با اون پرده‌های کلفت سبزش که وقتی می‌کشیدمشون، به تاریکخونه تبدیل میشد و چه حالی هم میداد واسه خوابیدن یا فیلم دیدن یا موزیک گوش کردن و سیگار کشیدن یا خلوت کردن و گریستن.

جالبه که رنگ دیوارها و موکت و پرده‌های این اتاق تا وقتی که من توش زندگی می‌کردم هــــــــــــــــــــــــــــــــــــیچ عوض نشد، تا اینکه ترکش کردم و دوسه سال بعد تو اون شهریور کذایی کوفتی که برگشتم ایران، خودم آستین بالا زدم و ترتیبش رو دادم...

الان اون اتاق همچنان کمنوره و پنجره‌اش هم هنوز رو به همون دیوار سیمانی که حالا دیگه پیر هم شده باز میشه... ولی دیوارهاش به جز یکی که نارنجی عاشق کُشیه، همگی سفیدن و پرده‌هاش هم دیگه سبز نیستن، سفیدن با راه‌راه‌هایی از بازی رنگها که کُلفتیشون بود که کلی چشم منو گرفت. یه جورایی اتاق جدیدیه که من توش هیچی خاطره ندارم... اتاقیه که تو اونهمه سال همیشه دلم می‌خواست داشته باشمش، ولی حالا که هست و مال منه، حاضر نیستم هیچ جور با اون ورژن قدیمی نخ‌نما ولی پرخاطره عوضش کنم!

Gorjuss by Suzanne Woolcott


جمعه ۷ آبان ۱۳۸۹

Saturday, May 22, 2010

من، پیژامه و تی شرت سفیدم

صبح تا شب نشسته ام اینجا پای کامپیوتر تو یه پیژامه و تی شرت سفید (و یه ژاکت بنفش رنگ وقتی یه کم سردم میشه). چیکار می کنم؟ همون کارهایی که همۀ ما الّافهای اینترنت انجام میدیم + یه سری کارهای دیگه در تلاشهایی مذبوحانه برای پیدا کردن یه شغل مادر به خطا! ۳-۲ بار در ماه هم پیژامه و تی شرتم رو با لباسهای فُرمال عوض می کنم و تو یه کارگاه یا کنفرانس یا جلسه شرکت می کنم و سعی می کنم ارتباطات کاریم رو افزایش بدم و با آدمهای بانفوذ و مهم تو رشته ام آشنا بشم.

فکر می کنم که اگه یه دوربین اینجا باشه و ۲۴ ساعت فیلمبرداری کنه و بعد اون فیلمه با سرعت پخش بشه، تنها چیزی که عوض خواهد شد، تبدیل روز به شبه!!! گهگاهی سرم رو بلند می کنم و به منظرۀ فوق العادۀ رو به روم نگاه می کنم و به این فکر می کنم که باید یه روزی بلند بشم برم بیرون قدم بزنم رو این جادۀ خیلی باحالی که برای قدم زدن و ورزش ملت تو هوای خوش ساختن و من حتی یه بار هم روش راه نرفتم. به اون کوههای تُپُلی و نسبتاً سرسبز نگاه می کنم و به آسمون آبی پشتشون و به این فکر می کنم که به! من واقعاً تو یکی از باحال ترین شهرهای دنیام و اونوقت تمام روز و تمام هفته رو نشسته ام اینجا تو خونه، پای کامپیوتر و از جام تکون نمی خورم. پس فرق من با برادرم تو ایران چیه؟؟ اون جایی رو نداره که بره و کارهایی که باهاشون حال می کنه –مثل گیتار زدن و موزیک متال گوش کردن و کنسرت درست حسابی رفتن– هیچکدوم بیرون قابل انجام نیستن (حداقل نه با دل خوش)، ولی من چی؟ من که چَپیدم تو یه خونه تو یکی از آزادترین و خوشگذرون ترین شهرهای دنیا و از سان فرانسیسکو فقط همین خیابون جلوی چشمم رو می شناسم و ۴-۳ تا سوپرمارکت و مرکز خرید.

باید پاشم لباسهامو عوض کنم. آخه این چیه؟ یونیفورم کاریمه؟ استیل بدبخت چه گناهی کرده که صبح تا شب باید منو تو این لباسها ببینه؟

باید پاشم برم بیرون، بذارم کله ام هوایی بخوره، بلکه یه کم نور امید در این افکار همیشه منفی من تغییر ایجاد کنه.

باید ورزش کنم، ورزش. صبح تا شب نشسته ام اینجا روی کون گنده ام و بعد وقتی شب میشه، من دیگه زورم میاد که برم ورزش کنم و بعدش قبل از خواب دو ساعت موهای درازم رو خشک کنم!

باید دوست پیدا کنم. باید برم بیرون، مردم رو بشناسم، آدمهای واقعی رو، بیرون از محیط کاری و علمی... یعنی آدمها بعد از ساعت کاریشون.

باید چیزای جدید یاد بگیرم، مثل زبون ایتالیایی، یا رقص سالسا.

همۀ اینا + کلی برنامه ها و اتفاقات هیجان انگیز دیگه تو ذهنم شناورن، ولی من تمام روز رو نشسته ام اینجا... تو پیژامه و تی شرت سفیدم...


شنبه ۱ خرداد ۱۳۸۹

Tuesday, May 11, 2010

مرد ایرونی رو از اونجا میشه شناخت که ...

من تو۶-۵ تا گروه موسیقی، زبان، تخصصی و ... عضوم که از این گروهها ۲ تاشون هم مربوط به ایران و ایرانی و موسیقی ایرانی هستند. فقط از این دوتا گروهه که به طور مرتب پیامهای خصوصی میگیرم از آقایونی که از عکسم تعریف می کنن و صمیمانه پیشنهادات دوستی و معاشرت میدن و در همون پیام اول یا دنبال آدرس ای-میل و اسم کاربری یاهوم هستند، یا یه قدم هم فراتر میذارن و خواسته ها و شروطشون رو برای دوستی معین می کنن. بعد اونوقت همینکه من در جواب پیامشون و در لابه لای حرفام میگم که متعهلم، به سرعت برق و باد از صحنۀ روزگار محو میشن. جالبه کلاً!


سه شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

Wednesday, March 10, 2010

روزمرّگیهای فعلی ما

بعد از دو تا پرواز و یه توقف طولانی و خسته از یه سفر ۹ ساعته، الان اینجا، جایی در خلیج سان فرانسیسکو و نزدیک اقیانوس ایم.


این جا به جایی و به هم ریختن ساعت بدنمون یه حُسن داشته و اونم اینه که ما دو تا خرس کون گشاد خوابالو حالا دیگه صبحها نسبتاً زود بیدار میشیم. الان روزها کارمون مرور کردن آگهیهای اجاره خونه و بعد قرار گذاشتن و دیدن اون آپارتمانهاست و این وسطها اگه وقتی باشه، من دنبال کار هم می گردم.


بعد از اونهمه برف و سرما و قندیل و ابر تیره، دیدن درختهای نخل و آسمون آبی و صاف و کلی آفتاب هم عجیبه و هم کلی می چسبه، ولی من هنوز یه کمی از این جا به جایی گیج و ویج ام. یک کمی حسّم مشابه اولین روزائیه که از ایران اومده بودم بیرون و همه چیز – مردم و مدل لباس پوشیدن و همهمۀ صحبتشون به زبونی غیر از فارسی، خیابونها، سوپرمارکتها و کلاً محیط – برام تاحدی جدید و غریبه بود. بعد از اونهمه طوفان و برف در شرق آمریکا، حالا اینجا دیدن گویندۀ اخبار هواشناسی که نگران از بارش چند اینچ بارونه، جنبۀ تفریح و سرگرمی داره!


فعلاً تا جایی رو برای زندگی پیدا کنیم، تو یه هتل ٣ ستاره اتاقی گرفتیم که شامل آشپزخونه و نشیمن میشه. علاوه بر اون، هتل یه رختشورخونه1،
 یک اتاق ورزش – به نظر من روی اتاق کوچولویی که سه تا دستگاه توش داره نمیشه اسم "باشگاه" گذاشت – و یک لابی/نشیمن جادار و راحت داره و در کل جای تر و تمیزی برای یه اقامت نسبتاً طولانیه.


وقتی آدم جوونه و مجرد و دانشجو، زندگی تو خونه های مبلۀ دانشجویی و با آدمهای غریبه مزایای خودش رو داره و می چسبه. ولی وقتی یه مدتی از آزادیت حسابی لذت میبری و شیطنتهاتو می کنی، دیگه داشتن استقلال و قدرت تصمیم گیری یه جورایی عادی میشه و موندن تو اون فاز، لذتش رو از دست میده؛ به خصوص وقتی می بینی ۲۸-۲۷ سالته و دور و برت پر از جوجه دانشجوهائیه که تازه از خونۀ مامان و بابا بیرون اومدن و هیجان زده ان و براشون پارتی تا دیروقت و اختیار خونه زندگی رو داشتن، دیگه اوج استقلال و حال و زندگیه. اون موقع است که آدم دلش می خواد یه سطح بره بالا و جایی از خودش داشته باشه که توش بتونه بدون هیاهو و آمد و شد، خلوت کنه و به میل خودش باشه. الان حسّ من همینه، یعنی از زندگی تو خونه های دانشجویی و جاهایی که هیچکدوم از لوازمشون مال من و سلیقۀ من نیستن، خسته شدم و این موقعیت تازه برای انتخاب اسباب و اثاث و دکوراسیون و مدل زندگی به سلیقه و دل خودم و استیل برام هیجان انگیزه.


حالا که جامون رو روی کُرۀ زمین انتخاب کردیم، باید کم کم قطعه های پازل رو کنار هم بچینیم، خونه بگیریم، کار پیدا کنیم، جا بیفتیم و یه چندتا رفیق پیدا کنیم که هردو از بی دوستی مدتیه که کپک زدیم و شبیه پنیرهای فرانسوی شدیم!





1. هاهاها!! این لغت یه جور بدیه، بهم حسّ خونه های قدیمی رو میده که یه زن رنجوری چادر به کمر داره تو آب سرد حوض وسط حیاط رختها رو با دست می شوره و دستهاش از سرما حسابی سرخ شدن!!