Showing posts with label آمریکا. Show all posts
Showing posts with label آمریکا. Show all posts

Thursday, December 16, 2010

The Real Hero...

همه، همه جا از جولین آسانژ حرف میزنن، قهرمان بزرگی که اطلاعات سری دولتهای کشورهای مختلف رو تو ویکی‌لیکس منتشر کرد و پته‌های خیلی از دولتهای فاسد رو روی آب ریخت... ولی این وسط زیاد خبری در مورد برادلی منینگ (Bradley Manning) وجود نداره، یعنی اصولاً افراد زیادی نمیشناسنش و هیچکدوم از خبرگزاریهای اصلی و مهم هم در موردش چیزی نمیگن.

برادلی منینگ ۲۲ ساله یکی از سربازان ارتش آمریکا است که به جرم دسترسی، دانلود و فوروارد کردن غیرمجاز اطلاعات طبقه‌بندی شدۀ دولت آمریکا دستگیر و زندانیه. ولی نکتۀ ماجرا در اینه که اتهام منینگ قرار دادن اطلاعات محرمانۀ ارتش و دولت آمریکا در اختیار ویکی‌لیکس ئه.  همون اطلاعاتی که منتشر شد تا فساد و کثافتکاریهای دولت آمریکا (و مابقی اراذل) رو آشکار بکنه.
برادلی منینگ در ماه مه ۲۰۱۰ در کویت بازداشت شد و از ۲۹ جولای در یکی از زندانهای شدیداً محافظت‌شدۀ آمریکا تو سلول انفرادیه، ۲۳ ساعت از ۲۴ ساعت روز رو تو سلول انفرادی حبسه، توی سلولش هم تمام مدت تحت نظره، حق ورزش کردن نداره، از خیلی از امکانات اولیه محرومه و با کسی در ارتباط نیست. و تازه همۀ اینا نتیجۀ اتهامـیه که بهش وارد شده، یعنی هنوز نه محاکمه شده و نه گناهکار شناخته شده، ولی در سال ۲۰۱۱ در دادگاه نظامی محاکمه خواهد شد و درصورت گناهکار شناخته شدن احتمال می‌رود که ‌به ۵۲ سال زندان محکوم شود.

برای ما ایرانیها این توصیف و تعاریف این روزا هیچ چیز خبر خاصی نیست، هر روز داریم می‌شنویم از وکلا و خبرنگارها و شهروندهایی که تو سلول انفرادین، خانواده‌اشون مدتهاست که ازشون بی‌خبرن، شکنجه میشن، اعتصاب غذا می‌کنن و دادگاه براشون محکومیتهای طولانی و خرکی تعیین می‌کنه. ولی این یکی تو آمریکا داره اتفاق می‌افته، آمریکا!! کشوری که همه به عنوان کشوری آزاد می‌شناسنش...
تو این چند وقتی که تو آمریکا زندگی کردم، خیلی وقتها به این نتیجه رسیده‌ام که دولت آمریکا از خیلی نظرها شبیه به دولت جمهوری اسلامی و سایر دولتهای فاسد دنیاست که سیاستها، سیاستمدارها و تصمیمات دولتیشون رو نه مردم، بلکه سرمایه‌دارهای پشت پرده انتخاب می‌کنن و بی‌سروصدا خیلی کثافتکاری انجام میشه که خیلیهاش هم برای سالها مسکوت می‌مونه. شاید اون فرق بزرگ ایران با آمریکا که انقدر چشم همۀ ما رو گرفته، آزادیهای فردی باشه که تو ایران تقریباً اصلاً وجود ندارن و تو آمریکا برخورداری ازشون کاملاً عادیه.
با وجود آدمایی مثل این آقا که کل زندگی خودش رو فدای سایرین کرده، هنوز امیدی به شرف و وجدان آدمیزاد و آیندۀ بشیریت هست... این امید باقیه که هنوز تو دنیا آدمهایی پیدا میشن که ساکت نمی‌مونن و روشون رو از حقایق برنمی‌گردونن و وجدان دارن و نمیگن من آمریکایی‌ام، گور پدر عراقیهایی که بی‌دلیل دارن کشته میشن و قاتلهاشون آزاد و سربلند می‌گردن.

منابع:
  • The inhumane conditions of Bradley Manning's detention  by Glenn Greenwald

http://www.salon.com/news/opinion/glenn_greenwald/2010/12/14/manning

  • Bradley Manning on Wikipedia

http://en.wikipedia.org/wiki/Bradley_Manning



پنجشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۹

Tuesday, November 2, 2010

قوانین، با ما یا بر ما؟

امروز، دوم نوامبر ۲۰۱۰، روز انتخابات میان‌دورۀ آمریکا است که اهمیت خیلی زیادی داره، چون تعیین می‌کنه که از دو حزب دموکرات و جمهوری‌خواه، کدوم یکی کنترل کنگرۀ آمریکا رو در دست خواهد گرفت (حزبی که پس از رأی‌گیری و شمارش آرا تعداد اعضاء بیشتری در کنگره داشته باشه).

علاوه بر این، مردم ساکن ایالتهای مختلف برای تعیین مواردی خاص در ایالتهاشون هم رأی خواهند داد. یکی از اون موارد در ایالت کالیفرنیا قانونی کردن ماری‌جوانا است (Proposition 19) که اگر رأی بیاره و تصویب بشه، براساس اون هر فرد بالای ۲۱ سال می‌تونه به مقدار ۲۸٫۵ گرم (معادل ۱ اونس) ماری‌جوانا برای مصرف شخصی به همراه داشته باشه و در مکانهای غیر عمومی مثل محل سکونتش یا مکانهایی عمومی که دارای مجوز برای مصرف ماری‌جوانا باشن، مصرف کنه و پلیس کالیفرنیا برخوردی باهاش نخواهد کرد. قانون فعلی به این صورته که فقط افرادی که به خاطر بیماری یا شرایط جسمیشون و به عنوان مصرف دارویی نیاز به ماری‌جوانا دارن، می تونن به مراکز مخصوص مراجعه کنن و با تشخیص دکتر کارت مخصوصی براشون صادر میشه که با اون می‌تونن علف دریافت کنن.

نکتۀ جالب در اینه که اگرچه بعد از تصویب شدن این قانون پلیس کالیفرنیا با مصرف‌کنندگان ماری‌جوانا کاری نخواهد داشت، ولی پلیس فدرال آمریکا که تحت قوانین کشوری فعالیت میکنه، همچنان می‌تونه افراد رو تحت پیگرد قانونی قرار بده، چون که در قوانین کشوری در اختیار داشتن و مصرف ماری‌جوانا غیرقانونیه.

مردم ایالت کالیفرنیا نسبت به این مورد قانونی کردن ماری‌جوانا نظرات مخالف و موافقی دارن، ولی به نظر من مجاز دانستن مصرف و در اختیار داشتن ماری‌جوانا از لحاظ قانونی، در واقع یکجور احترام به آزادی فردی هر شخص، به شعور هر شخص و به قدر تشخیص فردیه. یعنی اینکه هر آدمی خودش انقدر شعور و درک و فهم داره که شخصاً تصمیم بگیره با بدن خودش چیکار می‌خواد بکنه، می‌خواد ماری‌جوانا بکشه و های باشه و چت بزنه یا اینکه نه، تشخیص میده اینکار براش خوب نیست و انجامش نمیده.

اینکه دولت چیزی رو ممنوع اعلام بکنه و براش مجازاتهای سنگین تعیین بکنه، هیچوقت جلوی انجام اونکار رو توسط مردم نگرفته. مثلاً در ایران توزیع و مصرف مشروبات الکلی خب طبیعتاً ممنوعه، ولی هرکسی که میخواد مشروب بخوره، فروشنده‌اش رو خیلی راحت پیدا می‌کنه و مشروبش رو گیر میاره، تازه اونم انواع و اقسام مختلف. تازه به نظر من این غیرقانونی کردنش بدتر هم هست، چون کنترلی روی تولیدش وجود نداره و اینطوری میشه که عرق سگی و انواع مشروبهای دست‌ساز تولید میشن و بعد خب، طبیعتاً یه تلفاتی هم داده میشه، مثل آدمایی که با خوردن عرق سگی کور شدن. تازه تجربۀ شخصی خود من اینجوری بوده که تو ایران که مشروب ممنوعه، من خیلی بیشتر حرصش رو زده‌ام و خیلی بیشتر مشروب خورده‌ام تا اینجا که انواع مختلف مشروب به وفور در دسترسه و وجودش برام کاملاً عادی شده.

این مسأله در هر موردی صادقه. اینکه دولت ایران برای مردم تصمیم میگیره چه جور لباسی بپوشن و با چه سر و ظاهری در مکانهای عمومی ظاهر بشن، چی نخورن یا چی مصرف نکنن، با کی بگردن و با کی نگردن، به چی گوش ندن یا چی تماشا نکنن، هیچکدوم اینا جلوی اونی رو که میخواد سکسی و تحریک‌آمیز لباس بپوشه، اونی رو که می‌خواد مشروب بخوره، اونی رو که میخواد تریاک یا حشیش یا چیزای دیگه بکشه، اونی رو که می‌خواد موزیک متال یا پاپ گوش بده یا اونی که میخواد فیلم پرنو نگاه کنه رو نگرفته و نخواهد گرفت... این قوانینی که به ظاهر به خاطر مصلحت مردم تصویب میشن و به اجرا درمی‌آن، در عمل از یک طرف قدرت میدن به مجراهای غیرقانونی و قاچاقچیها و بازار سیاه و از طرف دیگه آدمها رو بیشتر کنجکاو می‌کنن نسبت به همۀ اون میوه‌های‌ ممنوعه... 


پانوشت: این طرح Proposition 19 برای قانونی کردن ماری‌خانم به تصویب نرسید. اینطور که پیداست هنوز اکثریت کالیفرنیائیها ترجیح میدن قانون حکم کلی رو صادر کنه تا اینکه تک‌تک افراد شخصاً تصمیم‌گیری کنن. البته از یه دید دیگه هم اگه به قضیه نگاه کنیم، مردم معتقدن که این تصمیم خوبی برای ایالتشون نیست و بی‌مسئولیتی افراد در قبالش ممکنه عواقب بدی به دنبال داشته باشه. ولی حرف من هنوز همونه که اگه کسی بخواد سیگاری بکشه، کار خودش رو می‌کنه و قانونی یا غیرقانونی بودنش خیلی تأثیری در تصمیمش نخواهد داشت.

Tuesday, October 19, 2010

آمریکا، کشوری ایده‌آل برای شکموها

آقایون و خانمهایی که شما باشین، ما روز به روز داریم اینجا خرس‌تر میشیم...

آمریکاست دیگه، مملکتی که از هر ۱۰تا تبلیغ بین فیلم و سریال و مسابقه‌هاش، ۴تاشون مال فست فود و رستوران زنجیره ای و پیتزا و شکلات و خوردنیهای چاق‌کنندۀ دیگه با ابعاد ماموت خفه کنه (۲تای دیگه‌ از اون آگهی‌ها مال قرص و دارو و انواع دواهائیه که یه دو سال دیگه گند سرطانزا و مهلک بودنشون درمیاد و ۳تای دیگه‌ هم مال ماشینه و بیمۀ ماشین؛ اون یه دونۀ آخری هم خدا داند، فیلمی، فروشگاه لباسی، چیزی در این مایه‌ها).

ساندوچهای ساب‌وی با شعار معروف پنج‌دلار، یک فوت،
این عکس تبلیغ برای صبحانه است!!

خلاصه که تو این یکسال زندگی اینجا با اینکه همه اش سعی کرده‌ایم %۹۰ مواد غذائیمون رو –به خصوص گوشت و مرغ– از فروشگاههائی که مواد غذایی سالم‌ و بدون هورمون و مواد شیمیایی جایگزین و هزار کوفت و مرض ترسناک دیگه می‌فروشن بخریم، ولی بازهم وزن همچنان میره بالا و واقعاً مسألۀ غامضیه اینکه آدم بخواد هله هولۀ غیرچاق‌کننده و کم کالری پیدا کنه که آدم رو سیر هم نگه‌ داره.

بعد کلاً این قضیۀ کنترل اراده و پرهیز از هوای نفس همه جا هست، یعنی خیر سرت اگه یه شب شام بری بیرون، وعده های غذایی که برای هرنفر سرو میشه، دونفر آدم رو می تونه راحت سیر کنه و باید حواست باشه که غذات رو تا ته نخوری (چیزی که تو ایران بهش میگن حیف‌ومیل و کفران نعمت!). اگه یه شب هوس بستنی کنی و بری سروقت یخچال سوپرمارکت محلتون، می‌بینی که همۀ بستنیها تو سطل و درسایزهای مختلف ارائه میشن: سایز کوچک اندازۀ سطلهای کوچک ماست تو ایرانه و سایزهای بزرگتر میرسه به ابعداد غول سیرکن و سطلهایی که دو سه برابر سطلهای بزرگ ماست تو ایرانن. بعد اونوقت اشکال فقط همین نیست، قیمت اون سطل بزرگ چیزی در حدود ۵۰ سنت، یعنی نیم دلار از اون سطل کوچکه بیشتره و خب... آدم هم ناخودآگاه به این فکر می کنه که چیکار کنم که از خریدم نهایت سود رو ببرم و پولم مفید خرج بشه... خلاصه که دائم باید مواظب باشی که پات رو کج نذاری و  با اینهمه مایۀ وسوسه مرتکب گناه کبیرۀ پرخوری نشی.
بفرما بستنــــــــــــــــــــــــــــــــی

 همۀ اینا به کنار، قربون این تعطیلات آمریکایی که همه‌اشون از دم در کنار بزرگداشت وقایع تاریخی، میهن پرستانه، فرهنگی یا مذهبی حول خوردن دور میزنن... چهارم ژوئیه که بساط باربکیو و همبرگر و پیک‌نیک به‌راهه، هالووین که سطل سطل شکلات خریده و بذل و بخشش میشه، مراسم شکرگذاری که یه بوقلمون درسته با هفتاد و دو قلم سس گوشت و سس کِرَنبری و لوبیاسبز و سیب زمینی و بلال و نون ذرت و بعدش دسر انواع کیک و پای و بستنی سرو میشه و آدم از خداوند از اینکه با اینهمه شکمپروری هنوز سکته رو نزده شکرگذاری می‌کنه و بعد کریسمس و سال نو و .............. این روند پرخوری همینطــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور در طول سال ادامه داره.

 چهارم ژوئیه

شکلاتهای هالووین

شام شکرگذاری

شام شب کریسمس

الان من در یک وحشتی به سرمی‌برم که نکنه یه روزی به زودی چشم باز کنم و ببینم تبدیل شدم به یه خرس قطبی درشت و کلفت با بازوها و رانهای قطور و شکم برآمده مثل گنبد مسجدشاه اصفهان که برای پاشدن و نشستن به یه جرثقیل نیاز داره...


سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۹

Monday, October 4, 2010

بی‌خیال سن و سال، بیا جلو ببینم چند مرد حلاجی

شاید شنیده باشین که بعضی از سفیدپوستهای آمریکا نسبت به تاریخ برده‌داری و ظلمی که سالها توسط همنژادها و اجدادشون به سیاه‌پوستها روا شده، از بابت نژادشون یه احساس گناهی دارن که بهش میگن White Guilt و معتقدن که باید به سیاه‌پوستها نه شانس برابر، بلکه شانس بیشتری داده بشه تا یه جورایی جبران ستمی که به نژاد و نیاکانشون رفته بشه و البته نیتشون هم به اصطلاح خیره.

حالا به عقیدۀ من، به خاطر بعضی جنبه‌های فرهنگمون، بعضی از ما ایرانیها از Young Guilt رنج می‌بریم، یعنی احساس گناه از جوان بودن و کوچک بودن در یک محیط و جمع آدمهای با سن و سال... خیلی از ماها تو ایران اینطوری بار اومدیم که کوچکتر جلوی بزرگتر پاش رو دراز نمی‌کنه، حرف نمی‌زنه، اظهارنظر نمی‌کنه و اصولاً هرچه فرد مسن‌تر و با سن و سال‌تر باشه، بهتر می‌فهمه و بهتر می‌تونه تصمیم بگیره و نظر بده و کوچکتر باید ساکت باشه و به نظرات و تصمیمات گرفته‌شده احترام بذاره؛ حالا اصلاً ربطی هم نداره که چه کسی در اون مورد تخصص بیشتری داره یا بیشتر مطالعه کرده یا اساساً کی از مغز و منطقش بهتر استفاده می‌کنه...

بعد خب... آدمی مثل من که همیشه کوچکترین عضو خانواده بوده و در هر موردی –از انتخاب مسیر برای رفتن به یه مهمونی تا تصمیمات مهم و جدی مثل خونه عوض کردن– نظراتش اصولاً به تخم کانون گرم خانواده حساب میشده، میاد تو یه کشوری که همه بدون توجه به سن و سال و مقام همدیگرو با اسم کوچک خطاب می‌کنن و رأی و نظر هر آدمی بدون توجه به سن و سالش ارزش برابر داره و اگه طرف در یه مورد خاصی تخصص هم داشته باشه، در اونصورت رأیش حتی از ارزش بالاتری برخورداره.
اینجاست که دچار اون حس گناه کذائی میشه و راحت نیست که مثل همۀ آدمای دیگه پاهاش رو جلوی بزرگترها دراز کنه، رئیس ۶۰ ساله‌اش رو «جو» صدا کنه یا خیلی صاحبنظرانه عقیده‌اش رو بیان کنه. و وقتی پای تصمیم‌گیری در یه موردی پیش میاد، با خودش فکر می‌کنه: «حالا بی‌خیال بابا، ممکنه نظر این آدم بهترین راه نباشه، ولی بالاخره سنی ازش گذشته، اینهمه سال سابقۀ کاری و کلی کارمند زیردست داره. شاید بهتر باشه که من فسقلی و تازه‌کار خفه شم و رو حرفش چیزی نگم.» ولی بعد اگه رگ سرتقی و حس انتقامت از اونهمه سالهای خفقان بزنه بالا و اظهارنظر کنی، می‌بینی که به نظرت گوش میدن و حرفت رو می‌فهمن و حتی اگه تصمیم نهائی جمع نظر تو نباشه، ولی به تو و نظرت احترام میذارن و از مشارکتت حتی تشکر هم می‌کنن.

و خلاصه این داستان همچنان به‌راهه و وقتی کسی مثل مادربزرگ من که ۸۶-۸۵ سالشه، میاد آمریکا و این وضع رو می‌بینه، غرغرش درمیاد که: «این آمریکائیها هم هیچ سن و سال سرشون نمیشه... اصلاً تربیت‌کردن بلد نیستن... زیادی رومیدن به بچه‌هاشون... هرچیزی حساب و کتابی داره... آخه یعنی که چی؟!؟!»


دوشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۹

Monday, August 16, 2010

آخرهفته در کنار تاهو

هفتۀ پیش بالاخره بعد از یک ماه انتظار از اون شرکت خبر دادن که سرانجام بعد از کلی بالا پایین کردن، با اینکه چون هر ۳تای ما کاندیداهای نهایی خیلی واجد شرایط بودیم تصمیم خیلی دشواری بود، ولی تصمیم گرفتن کار رو بدن به یکی از اون ۲ نفر دیگه. اینم از این... دوتا مصاحبه، ۴-۳ رقم تست جورواجور و ۲ ماه از وقت و زندگی و امیدواری و صبور بودن و اینا، همگی تلف شده و به آب گوزید.

نتیجه اش خب البته سرخوردگی و یه مقداری درموندگی و افسردگی شدید بود که بالاخره با چندی گریه و عذاداری و نازونوازش و لوس شدن توسط استیل و بعد مجبور کردن خودم به گشتن دنبال آگهیهای شغلی جدید و فرستادن رزومه به حداقل یکی دوتا از اونا و game بازی کردن و بستنی خوردن تاحدی گذشت.

و اما بهترین ضد افسردگی برنامۀ این آخر هفته بود. به اینصورت که بعد از کلی ناز و ادا، در یک حرکت ناگهانی بالاخره من به یکی از اون ۸-۷تا برنامه ای که استیل برای سرگرمی آخر هفته امون لیست کرده بود جواب دادم و اینطوری شد که ساعت ۶ عصر شروع کردیم به چمدون بستن (دوتا چمدون فسقلی) و ساعت ۳۰ :۹ هم به مقصد دریاچۀ تاهو از خونه زدیم بیرون.

در کل ۴ ساعت رانندگی بود، ولی شب رو تو ساکرامِنتو خوابیدیم و صبح هم راه افتادیم به سمت دریاچه.
جادۀ تنگ و پر پیچ و خم خیلی قشنگی میره به سمت دریاچه که منظره اش کوه پوشیده از درختهای همیشه بهار خیلی کُهن و تنومند و دریاچه است.




این دریاچه در منطقۀ مرزی بین دوتا ایالت کالیفرنیا و نوادا قرار گرفته و در کنار کازینوهای سمت ایالت نوادا، از اونجایی که هم ساحل و هم پیستهای اسکی داره، تابستون و زمستون توریستهای زیادی رو به خودش جلب می کنه. منطقۀ کوچولویی که ما توش بودیم، پر از توریست بود، به خصوص آدمهای اکتیو و ورزشکاری که می شد دوچرخه ها یا قایقهاشون رو یدک به ماشین دید که به هوای کوه و دریاچه و اون هوای فوق العاده اونجا بودن. آسمون خیلی خیلی آبی و پر از ابرهای پُف پُفی و هوا خیلی گرم بود و آدم با یه کم پیاده روی یا ولو شدن کنار دریاچه کلی ریلکس و آروم می شد و سردماغ میومد.




با اینکه ما خیلی یهویی تصمیم به این سفر گرفتیم و در نتیجه یه سری چیزمیزای لازم رو هم با خودمون برنداشتیم، ولی آخر هفتۀ خیلی خیلی خوب و متفاوتی بود... همه اش فکر می کنم که به جای الکی ولو شدن جلوی تلویزیون یا پای کامپیوتر و جمعه رو به دوشنبه رسوندن، آدم حتی اگه فقط یه آخر هفته در ماه رو هم بکشه و یه سمتی بره، کلی جای جدید و چیز تازه میبینه و به آدمهای جالب بر می خوره و با گوشه کنارهای این کشور آشنا میشه... فقط یه ریزه همت لازمه.


دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۹

Monday, June 28, 2010

مُصاحِبات الشُغلیة في الوِلايات المُتَحِدَة

من همچنان در حال کار پیدا کردنم و این انقدر وضعیت یکنواخت و خسته کننده ایه که به نظرم بی معنیه اگه بخوام هر روز اینجا راجع بهش بنویسم. حالا ولی الان می خوام راجع بهش بنویسم، چون هفتۀ پیش یهو دو تا از این صد و خرده ای پُستی که براشون تقاضا داده ام، جواب داد و داستان به مصاحبه و تست و اینا کشید.

از اونجایی که اینجا وقت همچنان طلاست و ملت وقت اضافه ندارن، خیلی از مصاحبه ها به صورت تلفنی انجام میشه که هم خوبه و هم بد. خوبه، چون نشستی تو خونۀ خودت، مجبور نیستی آرایش پیرایش کنی و موهات رو درست کنی و کت-دامن/شلوار بپوشی و یکی دو ساعت از وقتت رو تو ترافیک و استرس تلف کنی و بعد اونجام همه اش حواست بهbody language اِت و نگاه کردن تو چشمهای طرف و محکم و مصمم دست دادن و اینا باشه. بده، چون آمریکا –و علی الخصوص اینجا– معجونی است مخلوط از انواع و اقسام آدمها از اقصی نقاط دنیا با لهجه های مختلف و طبیعتاً بعضی وقتها آدم دهنش سرویس میشه تا بفهمه طرف چی داره میگه و چطور میشه مؤدبانه یه جوابی بهش داد و بحث رو کوتاه کرد. خب حالا برای مصاحبه های تلفنی اون لهجۀ غلیظ رو میذاریم پای تلفن، بعد اون تلفن رو هم میذاریم رو speaker و این میشه اون مصاحبۀ خیلی مهم تو با شرکت فلان که در دنیا شناخته شده هستش و میشه شانست برای دراومدن از بیکاری و بی پولی و یه حالی دادن به رزومه ات!


الان امروز هم داستان من همینه. از یک سری چهارگانه مصاحبۀ تلفنی، دوتا مصاحبه امروز دارم و یک دونه هم فردا. کلاً بعضی از این مصاحبه ها مثل آمپول پنی سیلین می مونن. وقتی داری مصاحبه میشی، میدونی که الان این سؤال کذایی اینجا که واسه گیر انداختنته، خیلی درد خواهد داشت و تازه وقتی مصاحبه هه تموم هم میشه، همچنان رو صندلیت خشکت میزنه و میدونی که دردش یه چند وقتی ماتحتت رو آزار خواهد داد. الان من یه دونه از همون ۳:۳ .۶ ها زدم و هنوز درد دارم... از رو پروفایل مصاحبه کننده تو LinkedIn فهمیدم که طرف مال لیتوانیه و از رو فامیلیش حدس زدم که باید لهجۀ غلیظ روسی-مانندی داشته باشه و تازه خودم رو با این اوصاف آماده کرده بودم که اینطوری به گِل زدم.

خلاصه که این از این. یه دونه دیگه ساعت ۰۰ :۳ دارم و نمیدونم وقت گرانبهام رو تا اون موقع با چی پر کنم. اینجور موقعها همیشه به نظافتچی هتلها و دربون ها و اینا حسودیم میشه که کارشون احتیاج به فعالیت مغزی شدید نداره و مسئولیت سنگینی رو شونه هاشون نیست و وقتی هم که ساعت کارشون تموم میشه، دیگه مجبور نیستن به چیزی فکر کنن و غصۀ چیزی رو بخورن و نگران باشن. من کلاس چهارم دبستان به مامانم همۀ اینا رو گفتم ها، با استدلال قوی و محکمه پسند، بعد مامانم به جای اینکه به تصمیم گیری من در مورد زندگی خودم احترام بذاره چیکار کرد؟ منو فرستاد پیش روانپزشک! بفرما، خب اینم نتیجه اش! گُه زده شده تو زندگی ما. الان من موندم و یه رزومۀ over qualified که فقط به درد شغلهای استرسی و پرمسئولیت می خوره، از اونا که برای گرفتنشون باید از هفت خوان رستم بگذری و با آدمهای بدلهجه بارها مصاحبه بکنی.



دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

Friday, June 18, 2010

IRI and USA Are Closer Than They Appear to Be

چه جالب که اصولاً همگان بر این باورند که آمریکا و ایران از زمین تا آسمون با همدیگه تفاوت دارن، یعنی آمریکا کشوریه آزاد که دولتش در جهت حفظ منافع ملتش کار میکنه و کلاً یه احترام دو طرفه ای بین هر دو گروه برقراره و ملت شاد و آزاد در رفاه زندگی می کنند و همه چی توش ردیفه و ایران هم که خب دیگه تعریف کردن نداره، وضعش معلومه.

ولی جالبیش اینه که این دو تا از اونچه که آدمی تصور می کنه، خیلی به هم شبیه ترن. و یکی از این شباهتهای احمقانه اشون هم مجازات اعدامه که تو همین قرن بیست و یکم داره به مدل قرون وسطایی و با زجرکُش کردن مجرمین تو هر دو کشور اجرا میشه. تو ایران طرف رو حلق آویز می کنن (یا حتی سنگسار) که یه جور زجر بکشه و جون بِکَنه و تو آمریکا هم طرف رو میسپُرن به تزریقهای کشنده و یا در موارد نادری مثل این یکی آخری به جوخۀ اعدام، که در اینصورت طرف رو می بندن به یه صندلی و از فاصلۀ ۸-۷ متری بهش شلیک می کنن! فقط این وسط من نمی فهمم آخه وقتی میخوان در نهایت اون آدم رو اعدام کنن، چرا دیگه ۲۵ سال تو زندان نگهش میدارن؟؟؟ که متنبه بشه، از کرده هاش پشیمون بشه، به آدم جدیدی تبدیل بشه، بعد شانس زندگی رو ازش بگیرن و بگن حالا بیا برو دم تیر؟!؟!

کلاً من در حال حاضر با مجازات اعدام کاملاً مخالفم، ولی با حبس ابد بدون حق آزادی مشروع موافقم... شاید بعدها نظرم نسبت به حبس ابد هم عوض بشه، ولی فعلاً نظرم اینه.


جمعه ۲۸ خرداد ۱۳۸۹

Saturday, May 8, 2010

Butterfly Effect as analyzed by a pessimist!!

برام جالب و یه کم زننده است این مسأله که چقدر روابط پیچیدۀ یک آدم با سایر آدمها –به خصوص آدمهای یک کم غریبه– می تونه در زندگی اون آدم تأثیر بذاره. مثلاً به طور معمول کسی با رئیسش صمیمی و نزدیک نیست، ولی اون رئیس می تونه با رفتار و برخورد و خواسته هاش تو اخلاق و زندگی و روحیۀ اون آدم و حتی روابط اون آدم با زن و بچه و رفقاش تأثیر بذاره. مثلاً اگه رئیس سختگیر و بی انصافی باشه، با کار زیاد بار طرف کردن و اون آدم رو تهدید به اخراج کردن و بی احساس بودن، می تونه از اون آدم یه موجود نگران، دستپاچه و حساس بسازه که زود از کوره درمیره و به خاطر فشار کاری، با زن و بچه اش بدخلقی می کنه و طبیعتاً چون کارش زیاده و خُلقش تنگ، دیگه وقتی نداره که با رفقاش برنامه ای بذاره و کم کم روابطش با اونا قطع میشه.

برای من البته این مسأله یه جنبۀ کاملاً متفاوت داره. حدوداً سه چهار هفته پیش واسه یه پُستی تو یه شرکت کامپیوتری خیلی ردیف رزومه ام رو فرستادم. کار انترنی بود و تو آگهی نوشته بود که هدفشون دانشجوها یا افرادی هستند که جدیداً فارغ التحصیل شدن.۱ فکر می کنم برای اون کار من over qualified بودم، یعنی سابقۀ کاری و تحصیلیم بیشتر از حدی بود که اونا می خواستن، ولی برای من اصلاً مهم نبود، حتی با اینکه کار انترنی بود و اصولاً %۹۰ کارای انترنی بدون مزد و حقوق هستند. چون اینجوری هم سابقۀ کار تو آمریکا رو پیدا می کردم و هم با یه سری آدمهای مهم تو اون کار آشنا میشدم که اینجور روابط برای آیندۀ کاری تو این کشور خیلی کارگشاست. کلاً از لحاظ منطقی وقتی من حاضرم برم کاری رو که در حد توانائیهای من نیست انجام بدم، کارفرما باید خیلی هم خوشحال باشه و از خُداش هم باشه، ولی در عمل اصلاً اینجوری نیست و خیلی وقتها طرف رو به خاطر همین موضوع رد می کنن.

خلاصه که من واسه اون کار با هزار سلام و صلوات و نامۀ پیش و پس و عرض احترامات فائقه تقاضانامه ام رو فرستادم، ولی هیچ خبری نشد و دیروز تصادفاً واسه یه کنفرانسی رفتم همون شرکت و بین آدمهای کله گنده ای که اونجا بودن، به رئیس بخشی که من می خواستم توش کار کنم هم برخوردم. زن جوونی آلمانی الاصل خیلی قدکوتاهی بود –فکر می کنم قدش حتی از من هم کـــــوتاهتر بود!– که در عین جدیت با همه رفتار خیلی دوستانه ای داشت، ولی تو همون چند دقیقه ای که باهاش گپ زدم، به نظرم اومد که از من خوشش نمی آد. البته شایدم این من بودم و حس منفی خیلی قلنبۀ تو دلم که اصرار داشت این خانمه سر خصومت شخصی منو استخدام نکرده. اتفاقاً انترن جوونی هم که واسه اون پُسته استخدام کرده بودن، همون دور و برا می پلکید؛ دختر کم سن و سال کم حرفی با ظاهر آسیایی۲ بود و می گفت که هفتۀ دیگه بالاخره فارغ التحصیل میشه. هـــــــــــــــــــــــــــــــورا!! آفرین بر تو جیگر! ما همه بر تو که با این سن و سال به اینجا رسیدی، افتخار می کنیم!

این جوجه هنوز از دانشگاه در نیومده و لیسانش رو نگرفته، تو این شرکت مهم کار و کلی روابط به دردبخور داره و اونوقت من در آخرین سال از دهۀ بیست زندگیم با یه مدرک تُپُلی و تأثیرگذار تمام روز تو پیژامه میشینم اینجا پشت کامپیوتر و در به در میگردم و میگردم و میگردم و می گردم و وقتی سرانجام به یه آگهی استخدام مناسب بر می خورم و با کلی کِش و واکِش براش نامۀ مناسب می نویسم و تقاضانامه می فرستم، آدمهایی مثل اون خانم قدکوتاه که من حتی نمی شناسمشون، به رزومه ام یه نگاه سرسری میندازن و بعد در کسری از ثانیه میندازنش تو سطل مخصوص کاغذهای باطلۀ زیر میزتحریرشون... شاید حتی تو دلشون کسی رو که این رزومه رو پرینت گرفته و با این کارش به محیط زیست و حیات درختان روی کرۀ خاکیمون لطمه زده، لعنتی هم نثار کنن.

و اینطوریه که آدمهایی که من نمی شناسم، تو زندگی و خُلق و خو و رفتار من تأثیر میذارن! جل الخالق!



۱. جدیداً نسبیه دیگه، کسی نمی دونه جدیداً یعنی دقیقاً کِی! با این حساب خب منم این اواخر و جدیداً فارغ التحصیل شدم!
۲. اینجا صرفاً اینکه کسی چشمهای بادومی و ظاهر آسیایی داشته باشه، اصلاً به این معنی نیست که طرف چینی یا ژاپنی یا کره ای یا...ئه، چون ممکنه ننه باباش یا ننه بابای اونا سالهای سال پیش به آمریکا مهاجرت کرده باشن و این بچه هه محصولی از اونا ولی Made in America و یه آمریکایی تمام عیار باشه.


شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

Sunday, April 18, 2010

چیزهایی که دربارۀ آمریکا نمی دانیم

آمریکا فقط فیلمهای هالیوودی و سریالهای خنده داره با پایان خوش نیست.
آمریکا فقط کون گندۀ کیم کارداشیان، زندگی پریس هیلتون و پاپاراتزی نیست.
آمریکا واقعاً از خیلی لحاظ اون چیزی نیست که جرج بوش یا هیلاری کلینتن و یا حتی باراک اوباما به دنیا نشون میدن.
آمریکا کشوریه که خیلی از ویژگیهای فرهنگیش برای ماها که از راه دور و از طریق فیلم و سریال و موزیک می شناسیمش، ناشناخته است. یکی از اون ویژگیهای فرهنگی، گشاده دستی این ملته و اعتقادشون به دادن کمک بلا عوض، به خصوص کمک فکری، راهنمایی و پشتیبانی روحی از کسایی که به هر طریقی به این همفکری و راهنمایی نیاز دارن...

تجربۀ من تو این مورد در واقع از اینجا شروع شد که استیل یه روز تصادفی تو سایت Craigslist یه آگهی دید از یک مؤسسۀ خیریه که کارشون اینه که به مهاجران کشورهای درحال توسعه که با تحصیلات بالا میان آمریکا کمک می کنند که تو رشته و شغل خودشون کاری برازندۀ تواناییها و دانششون پیدا کنن و صرفاً چون مهاجر هستن، زندگیشون رو با کار کردن تو سوپر مارکت و فروشگاههای زنجیره ای و کلاً کارهایی با درآمد حداقل نگذرونن. Upwardly Global اسم این مؤسسه است و تو شهرهای نیویورک، شیکاگو و سان فرانسیسکو شعبه دارن. هر فردی حدوداً ۶ ماه با این مؤسسه در ارتباطه تا حسابی به امور مسلط بشه و دوره اش رو بگذرونه و به اصطلاح فارغ التحصیل بشه. من تو سایتشون فُرم پرکردم و اونا با من تماس گرفتن و اینطوری شد که من به عنوان جویندۀ کار تو کارگاههاشون شرکت کردم.

یکی از کمکهای این مؤسسه برگزاری کارگاههای آموزشیه که تو این کارگاهها در مورد مدل و نوع رزومه تو آمریکا و فرهنگ آمریکا در برخورد با سوابق شغلی، نحوه و پروسۀ مصاحبه های شغلی در آمریکا و راههای نوشتن یه رزومۀ خیلی حرفه ای و انجام یه مصاحبۀ موفق آموزش داده میشه. یک دورۀ این کارگاهها جمعه و شنبۀ گذشته به صورت فشرده از ۸:۰۰ صبح تا ۴:٣۰ بعدازظهر برگزار شد و برای من واقعاً خیلی بیشتر از اون چیزی که انتظارش رو داشتم، مفید بود.

خوبی این کارگاهها اولاً اینه که آدم به کلی دکتر، مهندس، آرشیتکت و افراد تحصیل کرده از کشورهای مختلف بر میخوره که همشون خیلی جدی دنبال کارن و اینطوری روحیه می گیره و می فهمه که تو دنبال کار گشتن و گاهی وقتها هم خیلی سرخورده و مأیوس شدن تنها نیست. به علاوه پرسنل این مؤسسه افرادی روشنفکر و با روحیه هستند که در تمام مدت دوره، همه جور کمک فکری و تکنیکی به کارجوها ارائه میدن.

ولی فقط این نیست، یکی از بهترین کارهایی که انجام میدن، به وجود آوردن ارتباطات برای توئه که خب از خارج از کشور اومدی و هیچ کسی رو تو رشته و شغل خودت اینجا نمی شناسی و اینجام برای کار پیدا کردن ارتباطات و شناختن آدما حرف اول رو میزنه. روش کارشون هم به این صورته که با کمک data baseای که در طی سالها از آدمهای موفق تو انواع شغلها و پُستها به وجود آوردن، سعی می کنن تو رو وصل کنن به آدمهایی تو شغل خودت تا اینجوری و از طریق ارتباطات بتونی کار پیدا کنی... و ارتباطات یعنی عاملی که کمک می کنه رزومۀ تو از میان یه کوه رزومۀ درهم دیده بشه و به دست کسی برسه که ممکنه کاری برای تو توی شرکتش کاری وجود داشته باشه.

یکی از جالب ترین کارهایی که تو بخش پایانی این کارگاهها انجام میشه اینه که افرادی از انواع و اقسام مشاغل و شرکتها که داوطلبانه با این مؤسسه همکاری می کنند، به عنوان مصاحبه کننده میان و با تک تک افراد کاریاب ۲-۱ تا مصاحبۀ حرفه ای و خیلی جدی انجام میدن و از پاسخها و عکس العملها و مدل نشستن و حرف زدن و دست دادن مصاحبه شونده یادداشت برمی دارن و بعد نظرها و راهنماییهاشون رو به مصاحبه شونده منتقل می کنن تا طرف بفهمه که نکات قوت و ضعف رزومه و مصاحبه اش کدومهاست و چطوری می تونه بهترشون کنه.

و تمامی این آموزشها و سرویسها و خدمات به علاوۀ تمامی کتابچه ها و راهنماها و متونی که بهت داده میشه، به علاوۀ صبحانه و ناهار و نوشیدنی و اسنک برای این همه آدم، همه و همه مجانیه. و تنها صحبتی که درمورد مسائل مالی می کنن اینه که اگر زمانی مایل بودی، می تونی رقمی بهشون اهدا کنی.

حالا این مؤسسۀ خیریه به جای خود، کلاً اینکه ۵۰ تا آدم خیلی موفق از روز تعطیلشون بزنن و بدون اینکه اینکار براشون منفعت خاصی داشته باشه پاشن از اول صبح بیان روی رزومۀ تو و نقاط ضعف و قوت تو کار کنن و سعی کنن تو رو بشناسن و بهت کمک کنن تا ارتباطات رو بیشتر کنی، برام خیلی عجیبه. یعنی ما چند نفر آدم موفق رو تو ایران دیدیم که به صورت مجانی و بدون چشمداشت وقت بذارن و برای یه آدم کاملاً غریبه کاری انجام بدن، یا از روش موفقیتشون تو کار بگن و به طرف کمک کنن کاری درست حسابی پیدا کنه؟؟

و این تجربۀ من مورد خاصی هم نیست و گروهها و سازمانهای اینچنینی تو آمریکا خیلی زیادن و برای آدمی مثل من که از ایران اومده و فقط یک چهرۀ آمریکا رو دیده و شناخته، این واقعاً تأثیرگذار و حتی تعجب آوره...

 اینجور وقتهاست که می فهمم چرا آمریکاییها و مهاجرایی که ملیت آمریکایی رو می پذیرن، انقدر نسبت یه این کشور تعصب دارن و بهش افتخار می کنن.


شنبه ۲۹ فروردین ۱٣۸۹