Showing posts with label فرهنگ. Show all posts
Showing posts with label فرهنگ. Show all posts

Thursday, January 6, 2011

در ایران رهبران یا خوبند و یا بد، یا قدیسند و یا شیطان؛ حد وسطی وجود ندارد


خبر میرسه که یکی از پسران شاه خودکشی کرده و از صبح تو فیس‌بوک همینطور قیافه‌های غمزده و ناراحت رو والم می‌بینم. الان سؤال من اینه که:

۱. شما ناراحتین از اینکه یه مردی در میانۀ زندگی به دست خودش به زندگیش پایان داده؟
۲. یا ناراحتین از اینکه پسر شاه ایران خودش رو کشته و این ضایعۀ بزرگی برای خاندان پهلوی و ملت ایرانه که یکی از آخرین شاهزادگان ایرانی رو از دست داده؟

اگه جواب گزینۀ اول باشه، من کاملاً با آدمهای غمگین روی دیوار فیس‌بوکم موافقم... هر خبر مرگی ناراحت‌کننده و تأسف‌آوره، به خصوص در مواردی که یه آدمی خودکشی کنه؛ شاید از سر تنهایی یا افسردگی یا سرخوردگی و ناامیدی یا ناچاری... و برای مادری هم که یکبار شاهد خودکشی و مرگ فرزندش بوده، این اتفاق خیلی دردناک و سختیه و من حتی نمی‌تونم درد و فقدان این مادر رو متصور بشم.

ولی اگه جواب گزینۀ دومه، من باهاش مخالفم و درکش نمی‌کنم. درک نمی‌کنم که چرا خون یه خانواده از خون سایر خلایق رنگین‌تره؟ که چرا تعداد معدودی آدم –صرفاً به سبب متولد شدن در (یا پیوند با) خانواده‌ای به خصوص– برتر و بهتر و مجزا از سایرین هستند؟ و چرا مجازن از سرمایه و ثروتی که متعلق به همۀ مردم کشوره، برای زندگی در ناز و نعمت و بریز و بپاش و سفرهای مختلف و تحصیلات عالیه در خارج از کشور استفاده کنن؟ و چرا بقیه باید ستایشگرشون باشن؟

البته مشکل عمدۀ من با این قضیه اینه که می‌بینم خیلی آدمای دور و برم، چه آدمای یه کم مسن تر که تو دوران سلطنت شاه و بعد از اون زندگی کردن و چه همسن و سالای خودم که بعداً به دنیا اومدن و هیچ تجربۀ شخصی‌ای از زمان شاه ندارن، یه ارادت خیلی خاصی به شاه و خاندان پهلوی و حکومت ۲۵۰۰ سالۀ شاهنشاهی ایران دارن. این ارادات جوریه که مثلاً به جز تعریف و تمجید از دوران سلطنت شاه هیچ حرف دیگه‌ای نمیشه باهاشون زد. نه جدی جدی این موضوع «تابو»ئه! هر جور انتقادی از اون دوران و یا حتی سؤال در مورد نحوۀ حکومت کردن شاه باعث میشه طرف تو رو با حیرت برانداز کنه و با افسوس سر تکون بده و کلاً یه حساب تازه‌ای روی تو باز کنه. سر همین جریان یه بحثی تو فیس‌بوک راه انداختم و حرفها و عکس‌العملهای دوستان واقعاً برام جالب بود... اونم از جانب آدمهایی که شخصاً می‌شناسمشون و میدونم از طبقۀ تحصیل‌کرده و به اصطلاح روشنفکرن و کلی هم ادعاشون میشه... بعضیهاشون حتی سالهاست تو آمریکا یا اروپا زندگی می‌کنند. جالبه که مثلاً دختردائی خودم معتقده که من تو دهۀ فجر زیادی تلویزیون تماشا می‌کردم و شستشوی مغزی شده‌ام!!! البته مثل همیشه یه سری دیگه هم بودن که ترجیح دادن اصلاً توی بحث وارد نشن و سنگین سرجاشون بشینن و نظاره‌گر باشن.
آخه مگه نه اینکه همین شاه تحصیل‌کرده و با فرهنگ و با کلاس در اواخر سلطنتش با دیکتاتوری حکومت کرد، به همت و تلاش ساواک با شکنجه و کشتن خیلی از مخالفانش –از جمله مذهبیون و حزب توده– سر و صداها رو خوابوند و اهدافش رو پیش برد؟ مگه همون او نبود که زندان اوین رو با دخمه‌های تاریک و ترسناکش ساخت؟ پس چه فرق اساسی‌ای هست بین اون حکومت یک شاه بر ملت و این حکومت یک رهبر بر امت؟
به نظر من ما ایرانها، به خصوص طبقۀ تحصیل‌کردۀ پرمدعا باید یه کم ذهنمون رو باز کنیم و به جای زر روشنفکری زدن، یه کم انتقادپذیر و واقع‌بین باشیم و از تاریخ ننگین کشورمون یه کم درس بگیریم. همه‌چیزو که نمیشه تو سفید یا سیاه طبقه‌بندی کرد. اسم شاه رو میشه هم تو خوبها نوشت، هم تو بدها. شاه در دوران سلطنتش یه سری خدمت به مردم ایران کرد و یه سری اصلاحاتی برای پیشرفت ایران و بهبود وضع ملت انجام داد، ولی خب یه سری عیب و ایراداتی هم داشت و یه سری اشتباهاتی هم مرتکب شد. شاه هم آدم بود دیگه، آدم، بی عیب و نقص که نبود، جایزالخطا بود. در زندگیش اشتباهاتی هم مرتکب شد، حالا چون مرده و رفته و یکی بدتر اومده جاش که دلیل نمیشه یهو بشه قدیس که.
وقتی من نمی‌تونم از شاه کشور تو صحفۀ فسقلیم انتقاد کنم و آزادانه نظرم رو بنویسم و حرفم رو بزنم، تو صفحه‌ای با ۱۲۶ نفر ایرانی اونم همه از یک تیپ و طبقه و سطح تحصیلات، پس دیگه چه انتظاری میشه از کل کشور با طبقات و قومیتها و سطح سواد و مذهب و طرز فکرهای خیلی خیلی مختلف داشت؟ ها؟ همینه که اوضاع کشور انقدر خیطه و به جایی نمی‌رسیم دیگه، همینه!


پنجشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۹ 

Monday, October 4, 2010

بی‌خیال سن و سال، بیا جلو ببینم چند مرد حلاجی

شاید شنیده باشین که بعضی از سفیدپوستهای آمریکا نسبت به تاریخ برده‌داری و ظلمی که سالها توسط همنژادها و اجدادشون به سیاه‌پوستها روا شده، از بابت نژادشون یه احساس گناهی دارن که بهش میگن White Guilt و معتقدن که باید به سیاه‌پوستها نه شانس برابر، بلکه شانس بیشتری داده بشه تا یه جورایی جبران ستمی که به نژاد و نیاکانشون رفته بشه و البته نیتشون هم به اصطلاح خیره.

حالا به عقیدۀ من، به خاطر بعضی جنبه‌های فرهنگمون، بعضی از ما ایرانیها از Young Guilt رنج می‌بریم، یعنی احساس گناه از جوان بودن و کوچک بودن در یک محیط و جمع آدمهای با سن و سال... خیلی از ماها تو ایران اینطوری بار اومدیم که کوچکتر جلوی بزرگتر پاش رو دراز نمی‌کنه، حرف نمی‌زنه، اظهارنظر نمی‌کنه و اصولاً هرچه فرد مسن‌تر و با سن و سال‌تر باشه، بهتر می‌فهمه و بهتر می‌تونه تصمیم بگیره و نظر بده و کوچکتر باید ساکت باشه و به نظرات و تصمیمات گرفته‌شده احترام بذاره؛ حالا اصلاً ربطی هم نداره که چه کسی در اون مورد تخصص بیشتری داره یا بیشتر مطالعه کرده یا اساساً کی از مغز و منطقش بهتر استفاده می‌کنه...

بعد خب... آدمی مثل من که همیشه کوچکترین عضو خانواده بوده و در هر موردی –از انتخاب مسیر برای رفتن به یه مهمونی تا تصمیمات مهم و جدی مثل خونه عوض کردن– نظراتش اصولاً به تخم کانون گرم خانواده حساب میشده، میاد تو یه کشوری که همه بدون توجه به سن و سال و مقام همدیگرو با اسم کوچک خطاب می‌کنن و رأی و نظر هر آدمی بدون توجه به سن و سالش ارزش برابر داره و اگه طرف در یه مورد خاصی تخصص هم داشته باشه، در اونصورت رأیش حتی از ارزش بالاتری برخورداره.
اینجاست که دچار اون حس گناه کذائی میشه و راحت نیست که مثل همۀ آدمای دیگه پاهاش رو جلوی بزرگترها دراز کنه، رئیس ۶۰ ساله‌اش رو «جو» صدا کنه یا خیلی صاحبنظرانه عقیده‌اش رو بیان کنه. و وقتی پای تصمیم‌گیری در یه موردی پیش میاد، با خودش فکر می‌کنه: «حالا بی‌خیال بابا، ممکنه نظر این آدم بهترین راه نباشه، ولی بالاخره سنی ازش گذشته، اینهمه سال سابقۀ کاری و کلی کارمند زیردست داره. شاید بهتر باشه که من فسقلی و تازه‌کار خفه شم و رو حرفش چیزی نگم.» ولی بعد اگه رگ سرتقی و حس انتقامت از اونهمه سالهای خفقان بزنه بالا و اظهارنظر کنی، می‌بینی که به نظرت گوش میدن و حرفت رو می‌فهمن و حتی اگه تصمیم نهائی جمع نظر تو نباشه، ولی به تو و نظرت احترام میذارن و از مشارکتت حتی تشکر هم می‌کنن.

و خلاصه این داستان همچنان به‌راهه و وقتی کسی مثل مادربزرگ من که ۸۶-۸۵ سالشه، میاد آمریکا و این وضع رو می‌بینه، غرغرش درمیاد که: «این آمریکائیها هم هیچ سن و سال سرشون نمیشه... اصلاً تربیت‌کردن بلد نیستن... زیادی رومیدن به بچه‌هاشون... هرچیزی حساب و کتابی داره... آخه یعنی که چی؟!؟!»


دوشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۹

Saturday, August 7, 2010

اولاً که تو نه، شما


به نظرم بین زبان و فرهنگ کشورها ارتباط خیلی جالبی وجود داره. یعنی استفاده از لغتها در موقعیتهای مختلف –مثلاً برای مخاطب قرار دادن آدمها– کاملاً برمی گرده به فرهنگ اون جامعه و اینکه یه جور برخوردهایی تو یه فرهنگ بی ادبی و بی فرهنگی به حساب می آد، درحالی که تو یه فرهنگ دیگه کاملاً جاافتاده و پذیرفته شده ان و اگه غیر از اون رو انجام بدی، عجیب و غیرعادیه.

«You» در زبان انگلیسی هم برای «تو» به کار میره هم برای «شما». یعنی بدون توجه به سن و جنسیت و موقعیت مخاطب، تو انگلیسی همه رو یه جور و با یه لغت خطاب می کنی و والسلام. به نظر من این جنبۀ زبان انگلیسی در ارتباطات و برقرار کردن رابطه خیلی بهتره، یعنی به جای اینکه آدم وقت و انرژیش رو صرف سبک سنگین کردن موقعیت بکنه و بخواد مثل زبان فارسی مجبور به انتخاب بین «تو» و «شما» و رعایت احترامات فائقه بشه، تمرکز میکنه رو او مطلبی که میخواد به طرف منتقل بکنه و حرفش رو راحت میزنه. علاوه بر اون چون بدون توجه به سن و سال افراد همگی یه جور خطاب میشن، این در عمل باعث میشه که اون پردۀ حیا و احترام به بزرگتر و قباحت و این چرندیات وجود نداشته باشه و در عمل آدمها با همدیگه صمیمی تر و راحت تر باشن و بهتر ارتباط برقرار کنن. تو کار هم همینطوره، وقتی همه رو از منشی و همکار تا رئیس با یه لفظ یا به اسم کوچک خطاب می کنی، دیگه اون قضیۀ زیردست و بالادست یه جورایی کمرنگ تر میشه و آدم رو اصل ماجرا و اون دو کلوم حرف حساب تمرکز می کنه.

حالا تو اسپانیایی، یه جورایی مثل فارسی، کلی ناز و ادا هست، اگه با طرف خیلی خودمونی باشی از «tú» استفاده می کنی، حالا طرف چه مرد باشه، چه زن. ولی اگر مخاطبین بیشتر از یک نفر باشن، اونوقت داستان به این صورته که اگر اون آدمها ماده باشن، از «vosotras» استفاده می کنی، ولی اگه حتی یه نر بینشون باشه، اونوقت «vosotros» خطاب میشن، یعنی فرهنگ اصیل و کلاسیک اسپانیایی چنان مردسالاره که حتی در گرامر زبان هم، یه نر به یه گله ماده میچربه! بعد تازه اگه بخوای با لفظ مؤدبانه افراد رو خطاب کنی، اونوقت حالت مفردش میشه «usted» و جمعش «ustedes»... یعنی در یه کلام کلی دنگ و فنگ و شُل کنُ سفت کُنهایی مشابه زبان فارسی، حالا تازه این شُل کنُ سفت کُنها از یه کشور به یه کشور دیگه فرق میکنه، یعنی مثلاً فرهنگ اسپانیا یه چیز طلب میکنه و فرهنگ مکزیک یه چیز دیگه!

و اما در در زبان شیرین فارسی اگه بخوای یه دو کلمه حرف حساب بزنی، باید اول سن مخاطب، رابطه اش با گوینده، موقعیت حرفه ای یا اجتماعی اون طرف، میزان آشنایی دو طرف با همدیگه و موضوعی که داره راجع بهش صحبت میشه رو در نظر بگیری و بعد بری سراغ «تو» یا «شما» و «عرض کردم» و «فرمودین» و سایر شُل کُن سفت کن های مربوطه.


یادمه اولین باری که خارج از ایران رفتم سر کلاس، کف کرده بودم از اینکه دانشجوها خیلی راحت استادها رو به اسم کوچک صدا می کردن و «تو» خطابشون میکردن، اونم استادهایی که سن و سالی ازشون گذشته بود و دکترهایی خیلی محترم و شناخته شده بودن. حالا تصور کن تو ایران تو یه دانشگاهی استاد زپرتیت رو که با مدرک لیسانس یا حالا حداکثر فوق لیسانس با کلی اِهِنّ و تُلُپ تو کرسی استادی نشسته، بخوای «تو» خطاب کنی، حالا دیگه مهم نیست که چی داری میگی، چُسداد میچسبه به همون یه لغت و تا به تو یه درس ادب درست حسابی نده، عمراً بذاره تو از زیر دستش جایی بری.


شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۹

Tuesday, May 11, 2010

مرد ایرونی رو از اونجا میشه شناخت که ...

من تو۶-۵ تا گروه موسیقی، زبان، تخصصی و ... عضوم که از این گروهها ۲ تاشون هم مربوط به ایران و ایرانی و موسیقی ایرانی هستند. فقط از این دوتا گروهه که به طور مرتب پیامهای خصوصی میگیرم از آقایونی که از عکسم تعریف می کنن و صمیمانه پیشنهادات دوستی و معاشرت میدن و در همون پیام اول یا دنبال آدرس ای-میل و اسم کاربری یاهوم هستند، یا یه قدم هم فراتر میذارن و خواسته ها و شروطشون رو برای دوستی معین می کنن. بعد اونوقت همینکه من در جواب پیامشون و در لابه لای حرفام میگم که متعهلم، به سرعت برق و باد از صحنۀ روزگار محو میشن. جالبه کلاً!


سه شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

Thursday, April 29, 2010

زنان مردسالار


خانم ایکس همۀ تقصیرها رو متوجه مردا می دونه و معتقده که همۀ مشکلات ما از گور مردها و جامعۀ مردسالارمون بلند میشه.

آقای ایگرگ از گفته های خانم ایکس انتقاد می کنه و معتقده که خانم ایکس یک جنسیت گرا (sexist) است که رفتار و کردار آدمها رو عموماً بر اساس جنسیتشون طبقه بندی می کنه.

و من نمی فهمم که چرا همه چیز باید یا سیاه باشه یا سفید.

مگه زنهای مردسالار وجود ندارن؟ مگه خود زنها بیشتر از هرکس دیگه ای همدیگرو جنده و لاشی خطاب نمی کنن؟ برای دخترها اگه پسری کلی اینور اونور خوابیده باشه، با تجربه و جذاب و دخترکُشه، ولی اگه یه دختری همین مدل زندگی رو داشته باشه، خرابه و باید ازش دوری کرد.

چرا هیچ زن ایرانی ای رو دور و برم نمی شناسم که با شوهرش بحثی کرده باشه سر این موضوع که دخترش به اندازۀ پسرش حق داره که آزاد باشه و درمورد لباس پوشیدن و رفت و آمد و روابطش خودش تصمیم بگیره؟ چرا خیلی از همون زنها حتی در مورد نوع لباس و آرایش خودشون هم قدرت تصمیم گیری ندارن و مطیع و تابع شوهرهاشونن؟ پس چرا این خانمهای روشنفکر و استقلال طلب و شاکی، احقاق حق رو از تو خونه های خودشون شروع نمی کنن؟ چرا این فعالیتها همه بیرون از خونه و تو اجتماعه و وقتی نوبت به حریم خصوصی و شخصی خودشون میرسه، برادر و شوهر و پسر و دختر خودشون میشن موارد خاص و استثناء و متفاوت؟

من کاملاً موافقم که خیلی از افکار کوتاه فکرانۀ جنسیت گرای جامعه، توسط خود زنها به وجود اومده؛ زنهایی مثل مامانهای خود ماها که زمان جوونیشون از اینکه باکره بودن و بعد مردی بعد از کلی خوش گذرونی و حال و هول و شیطنت با اونا عروسی کرده، غر زدن و از این نابرابری دلخور بودن و شکایت کردن، ولی وقتی خودشون مادر شدن، همون افکار پوسیده و بی اساس رو تو کلۀ پسر و دختر خودشون فرو کردن و در مورد بچه هاشون همونطور با تبعیض و غیر عادلانه رفتار کردن. و این تازه فقط به قشر مذهبی یا کم سواد یا زنهای خونه دار برنمی گرده، نخیر! اتفاقاً خیلی از این موارد رو میشه تو خانواده هایی دید که از تحصیلات بالایی برخوردارن و روشنفکر به حساب میان!

همۀ این عقاید پوسیده و بی پایه تو جامعه ای شکل گرفته که نیمی از اعضاش مرد و نیم دیگه زن هستن. و این قضاوت کردنها و این برخوردها سالهای ساله که توسط آدمهای بی فکر و احمق درحال تکراره... و این آدمها از هر سن و سال و طبقه و جنسیتی هستند.




پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

Tuesday, April 27, 2010

من حــــــــســـــــــابی افسرده ام

از نوشتن نامه های مؤدبانه و تحسین برانگیز انگلیسی برای ایجاد connections و روابط کاری موفق با آدمایی که نمی شناسم، خسته شده ام.

از اینکه مدام باید مسیرهای مختلف و نوع خیابونها رو یاد بگیرم و تمام مدت حواسم به رانندگی تخمی آدمهای اینجا باشه، خسته شده ام.

از اینکه موقع معرفی کردنم وقتی آدمها اسمم رو میشنون، لبخند معذبانه ای می زنن و سعی می کنن از تکرار کردن اسمی که نفهمیدن چی بود خودداری کنن، خسته شده ام.

خسته ام از اینکه هر هفته باید کلی مکالمۀ تلفنی مؤدبانه داشته باشم با دوستها و فامیلهای دور مامان بابا که اینجا زندگی می کنن و تو دهۀ پنجاه یا شصت زندگیشونن و هیچ وجه مشترکی با من و استیل ندارن. آخه بابا! من این آدما رو تو کل زندگیم ۲-۱ بار بیشتر ندیدم و حالا صرفاً چون ما اومدیم نزدیک اونا زندگی می کنیم، باید با هم دوست باشیم و رفت و آمد کنیم. از این قوانین تخمی نانوشتۀ فرهنگ اصیل ایرانیمون شاشم می گیره!!!

بدتر از گروهی که همین الان راجع بهشون نوشتم، عمه ها و خاله ها و دائیها و مادربزرگان که دیگه دوقورت و نیمشون هم باقیه و اگه از سر بیکاری یه دوبار زنگ بزنن و تو در دسترس نباشی، شاکی میشن و بعد زنگ میزنن شکایت من – یه زن ۲۹ ساله رو – به مامان بابام اون سر دنیا می کنن. این روابط تخمی اجباری ایرانی حال منو به هم میزنه. مرده شور ما ایرانیهای اهل خانه و خانواده رو ببره. تازه بعدشم فکر می کنیم که این فقط مائیم که انقدر خونگرم و با محبتیم و اینهمه عشق و علاقه فقط از ذات ایرانی ما برمی آد و لاغیر!

خسته ام از اینکه تو ساعتهای عوضی روز و شب باید با مامان گپ بزنم و مجبورم خستگی یا بی حوصلگی یا افسردگی یا مریضی یا وسط کاری بودنم رو ازش مخفی کنم که مبادا اونور دنیا دچار ناراحتی، نگرانی یا غصه بشه. آخه بابا تو فکر نمی کنی که تو این ۵-۴ سال من حتماً اوقات گندی هم داشته ام؟ پس چرا از من نمی خوای که از نگرانیها و ناراحتیهام با تو حرف بزنم و خودم رو خالی کنم؟ همین که من با هر لحنی و به زور بگم «من خوبم.» برات کفایت می کنه؟؟

از اینکه نمی تونم یه کار پیدا کنم و اوضاع مالیم حسابی خیطه و به خاطر همین هیچ غلطی نمی تونم بکنم هم خسته ام. از اینکه همه اش همه چیزو استیل حساب می کنه... بعله خب، ما زن و شوهریم، پولمون و حسابمون یکیه، ولی آخه بابا! پس چرا این وسط من هیچ نقش دیگه ای به جز مصرف کننده ندارم؟؟ اونهمه استقلال و جون کندن و روی پای خودم بودنم پس کجا رفت؟!؟!

از غر زدن و گیردادن و پتیارگی کردن با استیل بیچاره هم خسته ام که وقتی عصبانیم و داغون و خسته، تنها کَسیه که دور و بَرَمه و اینجوری میشه که من عصبانیتم رو سر اون خالی می کنم و اون در جواب معمولاً عصبانیت و بددهنی منو ندیده میگیره و فقط به من محبت می کنه و هرکاری از دستش برمی آد انجام میده تا من آروم و دوباره شاد بشم. گاهی وقتها واقعاً نمی فهمم که چرا اون با پتیاره ای چون منه آخه؟!؟!؟!

....................
بی حوصلگی و عصبانیت، مقادیری فحش و داد و هوار و کوبیدن در به تخته، عصبانیت بُخاراَفشان، تمیز کردن و جابه جا کردن چیزهایی که هزار ساله قراره جا به جا بشن و نشدن، مقادیر خیلی زیادی گریه و نخوابیدن، خستگی، غذای درست و حسابی نخوردن، احساس گناه و پشیمانی از کرده ها و گفته ها، کمی گریۀ بیشتر، کمی خواب، عصبانیت و افسردگی و یأس، چیزی خوردن، نوشتن یک پست به قصد بیرون ریختن زهر درون و خالی شدن، آرامش، پشیمانی، خستگی، کمی عشق... این، سیکل رفتاری من در این ۱۴ ساعت گذشته است.


آها! درضمن یادم رفت بگم، من پریودم!

Wednesday, January 27, 2010

فرهنگ برخاسته از جمهوری اسلامی

چند وقته دارم به این موضوع فکر می کنم که اگر هم فرضاً روزی روزگاری به زودی رژیم جمهوری اسلامی به باد فنا بره و مردم ایران حق و حقوقشون رو پس بگیرن آیا واقعاً همۀ مشکلاتی که الان در رابطه با آزادی عقیده و مذهب و بیان تو کشور وجود داره، از بین میره؟ یعنی همۀ افراد می تونن به طور مساوی از آزادی فردی، آزادی عقیده و بیان، و آزادی بودن و زندگی کردن به مدل خودشون لذت ببرن؟

راجع به این مسأله بدبینم... فرض کنیم که این اتفاق هم بیفته و مردم آزاد باشن که خودشون فرق بین خوب و بد رو تشخیص بدن و اونجوری که دلشون می خواد زندگی کنن. ولی پس تکلیف این فرهنگ تخمی ای که به لطف جمهوری اسلامی و احکام زورچپون شده به نام دین پربرکت اسلام به وجود اومده، چی میشه؟ این فرهنگی که هر کسی به خودش اجازه میده درمورد دیگران از روی مدل زندگی و ظاهرشون قضاوت کنه؟ تکلیف اینهمه برخوردهای ناشی از ظاهربینی چی میشه که سالهاست به خصوص به قشر مذهبی یا به ظاهر مذهبی این حق رو داده که به واسطۀ ریش و چادرشون هرکس دیگه ای رو که مثل اونا نمی پوشه یا نمی اندیشه یا زندگی نمی کنه، مورد انتقاد و بی احترامی قرار بدن؟ و قشر غیرمذهبی هم که درمقابل این گروه اظهار اشمئزاز می کنه و اونها رو عقب مونده و امّل میدونه؟

“It doesn’t matter who comes, because fixing the culture created by the system is now the problem. I used to take such pride, Azi, in my Iranian identity. I don’t see that culture I was proud of anymore, that respect for elders, for children. These are the effects of lawlessness. If you do business and don’t take bribes, you’re considered strange, behaving outside the norms. Being corrupt is normal. The country’s ethical code has gone mad. It’s going to take so much more than politicians to fix that, this culture of lying, deception, and corruption.” (Lipstick Jihad, by Azadeh Moaveni, page 130.)

یادمه اولها که از ایران اومده بودم بیرون، برام خیلی خیلی جالب بود دیدن بچه های پانک با لباسهای خیلی متفاوت و کفشهای لجدار و آرایشهای غلیظ و موهای تیغ زده از وسط سر تو دانشگاه و این مسأله که نه سایر دانشجوها و نه حتی استادها هیچ برخورد متفاوتی با اونا نداشتن و اونا می تونستن به راحتی در بحثها شرکت کنن و از عقایدشون دفاع کنن، بدون اینکه کسی به خاطر لباسها یا موهاشون درموردشون قضاوت کنه و آدم حسابشون نکنه.

حالا فرض کنیم جامعۀ کنونی ایران رو. نه، اصلاً کل جامعه هم نه، جایی مثل تهران که مردمش نسبتاً فکر بازتری دارن:
- اگه مرد جوانی موهاش رو بلند کنه، بهش میگن "بچه قرتی" یا "بچه مضلف" یا حتی بدتر از اون "کونی" که متعفن ترین کلمه است.
- اگه زنی زیاد آرایش کنه یا لباسهای تنگ و کوتاه بپوشه، بهش میگن "جنده".
- اگه کسی به موزیک متال گوش بده، میگن حتماً "شیطان پرسته".

حالا تازه اینا چندتا نمونۀ نسبتاً ملایمه. دیگه قضیه درمورد افراد همجنس خواه به چنان شدتی میرسه که این افراد حتی نمی تونن به راحتی و آزادانه تو جامعه رفت و آدم و فعالیت کنن. مشکل اینجاست که در جامعۀ کنونی ما ظرفیت پذیرش یا tolerance اصلاً وجود نداره و همزیستی چیزیه که تعداد خیلی کمی از مردم عادی بهش اعتقاد دارن و تعداد خیلی کمتری در عمل به اجرا درمیارنش. همین فردا اگر رژیم جمهوری اسلامی بساطش رو جمع بکنه، چند نفر از مردم به حضور مثبت روحانیون دینی و آخوندها به عنوان یکی از اقلیتها در کنار سایر احزاب رأی موافق خواهند داد؟ چند نفر مسلمان و مسیحی و بهایی و جهود و لامذهب در کنار هم در صلح و صفا زندگی خواهند کرد بدون اینکه در ظاهر از سر دوستی به همدیگه لبخند بزنن و درخفا به فضولی کردن و غیبت کردن و بدگویی از همدیگه ادامه بدن؟

میدونم، خیلی بدبینم. زمان لازمه، زمانی درااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز برای عوض کردن تدریجی وضع و پذیرفتن شرایط جدید و خوگرفتن به اونها. میدونم که اجبار هم آدمها رو وادار به پذیرش و همزیستی می کنه، ولی نگرانم... نگران از هرج و مرج و کشمکش بر سر قدرت. چون که اکثریت ما ایرانیها، متأسفانه این خصلت رو داریم که فکر می کنیم از بقیه بیشتر می دونیم و بهتر می فهمیم و برای همین هم، سکان کشتی باید تو دست ما باشه.


۰۷ بهمن ۱٣۸۸