Showing posts with label زندگی. Show all posts
Showing posts with label زندگی. Show all posts

Saturday, January 1, 2011

یادداشت‌های یکسالۀ من


امروز اولین تولد این وبلاگه... یادداشتهای برفی.

نوشتن این وبلاگ تو برف شروع شد. خوب پارسال اول ژانویه رو یادمه... قندیلهای نکره از ناودون آویزون بودن، هوا حـــــــسابی سرد بود و سی سانتیمتری برف همه‌جا رو گرفته بود... عکس پروفایلم رو هم همون روز گرفتم. اون روز با تماشای منظرۀ سفید جلوی پنجره نوشتن این وبلاگ رو شروع کردم و امروز ۴۰۰۰ کیلومتر دورتر تو یه ایالت بدون برف و سرما و زمستون واقعی نشستم و دارم اولین پست سال جدید رو سر هم می‌کنم... از اتاقی که پنجره‌اش به باغچه‌ای از چمنهای سبز باز میشه و منظرۀ اصلیش تپۀ سبزیه که سر به یه آسمون آبی با ابرهای خوشگل سفید کشیده... یعنی در یک کلام اینجا خبری از برف و سرما نیست و هوا خوبه. مطمئنم که %۹۵ آدما با این موضوع حال می‌کنن و از نبود سرمای پوست‌خشک‌کُن خوشحالن، ولی از اونجایی که من به برف ارادت خاصی دارم، اگه همین دو روز پیش از چریدن شادمانه در برف برنگشته بودم، الان غرغرم به هوا بود!

منظرۀ من

امسال در کل برای نویسندۀ این وبلاگ (و سایر اعضاء خانوادۀ خیلی کوچیکش) سال سختی بود: پر از تلاش مداوم و پیش‌رفتن و قدم اول رو برداشتن و امیدوار و مثبت بودن، و پر از انتظارهای طولانی و عاقبت «نه» شنیدن‌های سخت و سرخوردگی و ناامیدی و افسردگی. به علاوۀ یه حرکت ماجراجویانه و یه کم گرون که عبارت بود از جابه‌جا شدن از یک ایالت خیلی شرقی به یک ایالت خیلی غربی که اونم خودش عادت‌کردن به فرهنگ و جا و هوای جدید می‌طلبید و هنوز مشغول دست و پنجه نرم کردن باهاش هستیم. البته اگه راستش رو بخواین قصد نداریم مدت زیادی اینجا بمونیم، چون به این نتیجه رسیده‌ایم که اخلاق و عادتها و خلق و خوی این قوم به خصوصیات East Coast ای و تهرانی ما نمی‌خوره و همون اخلاق تند و تیز و رُک و بی‌تعارف ملت شرق آمریکا بیشتر به مزاج ما سازگاره.  

در یک کلام ۲۰۱۰ سال مزخرفی برای برفی بود و امیدوارم سال ۲۰۱۱ از این لحاظ خیلی متفاوت باشه؛ البته من هیچ قصد ندارم که با انتظارات زیاد این سالِ هنوز از راه نرسیده رو بترسونم و  بهش استرس وارد کنم، ولی یه حسی بهم میگه که بعد از حرکت در جهت منفی و رسیدن به ته چاه، فقط یه مسیر یه طرفه در جهت مثبت و به سمت بالا باقی می‌مونه و این به خودی خود امیدوارکننده است.

در کل این وبلاگ یکساله هم چندان آش دهن‌سوزی از آب در نیومد... خودم میدونم. در مقابل دست‌نوشته‌های بعضی رفقا، اصلاً روم نمیشه خودم رو یک بلاگر به حساب بیارم و از تعداد کم بازدیدکننده‌های وفادارم هم خیلی در عجب نیستم. ولی خب، نوشتن تو این صفحه برام خاصیتهای زیادی داشته، از این لحاظ که با نوشتن و خالی کردن خودم از احساساتِ تخمی و افسردگی و غرغر، حال بهتری پیدا کرده‌ام، امیدوارتر و شادتر شده‌ام و برای همین هم این وبلاگ خلوت و پر از سکوت کوچولو رو همینطوری که هست، دوست دارم. 

تولدت مبارک بچه جانم!


شنبه ۱ ژانویۀ ۲۰۱۱

Thursday, December 9, 2010

ما که وادادیم، این مغز ما ول‌کن نیست

دیشب خیلی خوابهای چرندی دیدم... یعنی کلاً خوابهای بی‌ربط و پرت و بلا و حتی disturbingای در بعضی موارد. کلاً داستان اینه که من یه تک و توکی رفیق خیلی خیلی خیلی خیلی صمیمی داشتم از این مدلها که هر روز چندین و چندبار با هم در تماس بودیم و هفته‌ای ۳-۲بار همدیگرو میدیدیم و خلاصه خیلی خیلی قاطی و ندار! بعد که از ایران اومدم، روابطمون عوض شد، انگاری یه دلخوری و کدورتی پیش اومد سر همین دنبال زندگی رفتن من و نموندنم... اوائل تلفنی زده میشد و ای‌میلی فرستاده میشد، ولی کم‌کم هی این ارتباطات کم شد تا رسید به تلفن روز تولد و سال نو و شاید بعضی وقتهای یه ای‌میل‌ اضطراری‌ای وقتی که یکی از دو طرف خیلی خیلی دلش تنگ میشد و یاد اون دوران می‌افتاد و خلاصه کلی فشار بهش میومد.
ولی حالا... ما کلاً غریبه‌ایم. نه میزنگیم، نه می‌نویسیم، نه هیچی. اگه از من بپرسی، میگم حتی یه جورایی از همدیگه اجتناب می‌کنیم و سعی می‌کنیم تو دست و پای همدیگه نباشیم... حداقل در مورد من که اینجوریه، با اینکه خیلی هم حرفهای گفتنی دارم و دلم تنگ شده و می‌خوام تو زندگیشون و در جریان همه چیز باشم، ولی دیگه حرکت و تلاشی در این زمینه نمی‌کنم، مثلاً روی عکسها و statusهاشون تو فیس‌بوک کامنت نمیذارم و سعی می‌کنم خاموش و نامرئی بیام و برم.
راستش من همیشه از اون تیپ آدمایی بود‌م و هستم که زنگ میزنم و خبر می‌گیرم و درتماسم و اگه طرف مقابلم نزنگه و خبر نگیره، شاکی میشم که منو یادش رفته و دیگه باهم اون روابط سابق رو نداریم و با من حال نمی‌کنه و اینا (فکر کنم حتی یه کم زیادی حساسم و زودرنج). ولی تا کی من بکنم؟ برای من آخه درد داره از این سر دنیا هی سعی کنم به زور خودم رو در جریان نگه دارم، تولدها و عروسیها و دورهمی‌ها زنگ بزنم، مرتب عکس بفرستم و ای‌میل بزنم، هی از این و اون خبر بگیرم، ولی بعد کسی از من نپرسه فلانی چطوری؟ کار و بارت ردیفه؟ درس چی شد؟ از کار چه خبر؟ راستی با استیل خوشی؟ کلاً چه جور آدمی هست؟ تیپ خودمونه؟ ما باهاش حال می‌کنیم؟ آخه رابطه یه جریان دو طرفه است، یعنی اگه یکی از دو طرف مایه و وقت و انرژی و محبت بذاره، ولی از اون طرف دیگه هیچ صدا و عکس العملی درنیاد، کار نمی‌کنه و جواب نمیده. اینه که منم دیگه بی‌خیال فکر و احساس و انرژی گذاشتن شدم و حواله‌اش دادم به تخمی و ولش کردم. ولی بعد شبا تو خواب همۀ اون احساسات و حرفا و فکرای انباشته میان سراغم و خواب کذایی مغزم رو به‌ فاک میده و صبح خسته و کوفته و داغون با دهن صاف شده از خواب پا میشم... این داستان الان یه چند شبی هست که به راهه.............. چه کنم؟؟


پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۹

Thursday, November 11, 2010

تا دیر نشده

حس می‌کنم که یه قسمت قلنبه‌ای از اواخر دوران تینیجری و اوائل دوران جوونیم رو با هیچ‌کاری‌نکردن الکی تلف کردم... از خودم می‌پرسم واقعاً چرا؟ چرا بیشتر ماجراجو نبودم؟ بیشتر سراغ کارای جدید و تجربه‌های تازه نرفتم؟ چرا زندگیم فقط دانشگاه و پای کامپیوترنشینی و یه سری چیزای معدود دیگه بود؟ چرا بیشتر سفر نرفتم؟ کلی شهر و استان تو ایران هست که من ندیده‌ام و نمی‌شناسم و می‌تونستم برم این جاها رو ببینم...
میدونم مشکل من کجاست. مشکل من اینه که من خیلی سختگیرم... یعنی کلاً زندگی رو سخت می‌گیرم و همیشه در انتظار فرصت مناسب و the perfect moment و سناریوی کامل و بی‌نقصم... نه، من الان آمادگی دوست‌پسر داشتن و یه رابطۀ جدی رو ندارم، صبر می‌کنم تا فلان بشه و بعد بهمان بشه و تکلیف فلان چیز روشن بشه و ترتیب اون یکی کار رو هم اول بدم، بعد... و اینطوری میشه که تا اواسط دهۀ ۲۰ زندگیم هیچوقت یه رابطۀ جدی و باثبات و درست حسابی نداشته‌ام، اونطور که باید تجربه کسب نکرده‌ام و افسوس می‌خورم از اینکه بیشتر شور و شیطنت و حال نکرده‌‌ام تو همۀ اون سالهای جادویی ۱۸ تا ۲۳-۲۲ سالگی که همه‌چیز تازه و هیجان‌انگیزه و بعد کل دوران شیرین مجردی که حس می‌کنی دنیا و زندگی مال توئه و اختیار همه‌چیز فقط و فقط دست خودته و تصمیم‌گیرندۀ مطلق توئی... حس خیلی خوب و قوی‌ایه، ولی متأسفانه آدم خیلی مسئول و نگرانی مث من که زیادی نگران استفادۀ بهینه از وقت و زندگی و این سالها و مابقی کُس‌شعرجاته، می‌تونه با زیادی فکر کردن و زیادی سخت گرفتن گند بزنه به همۀ موقعیتها و یا در انتظار زمان مناسب اصلاً از جاش تکون نخوره و موقعیتی ایجاد نکنه.
نمی‌گم که زندگی تلف‌شده و تمام‌شده‌ای دارم، اولاً که هنوز جوونم و شاد و کلی زمان پیش رو دارم، بعدشم که تو همین سالهایی که دارم در موردشون غر میزنم، کلی چیزمیز به‌ دردبخور کسب کردم، مثل تحصیلات درست و حسابی و دهن‌ پرکن، تجربۀ زندگی خارج از ایران، تجربۀ زندگی مجردی، مقدار مطلوبی سفر.................. ولی باز با همۀ این اوصاف و شناختی که از خودم دارم، می‌دونم که صاحب این کون گشاد می‌تونست بیشتر تکون بخوره و به‌جای نشستن پای کامپیوتر یا تو خونه ‌بره دنبال ماجراجویی و خوش‌گذرونی و دوستای جدید پیدا کردن و به طور کامل لذت بردن از قابلیتها و امکانات موجود... دِ نکردی دیگه، همینطوری نشستی خیره شدی به این مانیتور کوفتی خاک گرفته... حتی همین الانش هم... هی می‌نالی و تو فکرت اینور اونور میری، ولی باز این باسن کبیر مثل سنگ همینجا افتاده و تکون نمی‌خوره...........


پنجشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۹

Monday, November 8, 2010

... مهر مادر، شیر مادر، بیسکوئیتِ

چیز غریبی است که در یک کشور خیلی دور و خیلی متفاوتی از ایران باشی، بعد بری تو یه سوپرمارکتی و وسط اونهمه خرت و پرت عجیب و نوستالژیک و نامأنوس با محیط۱، بربخوری به چیزی که زمان رو یک آن متوقف بکنه و ببرتت به دوران کودکی و بو و مزۀ خاصی رو از عمق بچگیهات بیرون بکشه... بعد تو ذوقزده بپری بالا و بگی: «اِه! این! این اینجا چیکا میکنه؟ اصلاً باورم نمیشه........ اوهوی! توجه کن به من! این ممکنه واسه تو یه بیسکویت (نه! ببخشید cookie)ــِ فسقلی بی‌قابلیت باشه، ولی من با این بزرگ شدم، منو یاد مامانم میندازه و اون لیوانهای بزرگ چایی شیرین که اینو میزدیم توش و می‌خوردیمش و بعضی وقتهام نصف میشد می‌رفت ته چائیه و همونجا ته‌نشین میشد...»
بله! خودشه! بیسکوئیت مادر، با همون عکس و لوگوی قدیمی...

حتماً برای شمایی که تو شهرهای بزرگی مثل تورنتو یا واشنگتن یا لُس آنجلس یا سن خوزه زندگی می‌کنین، همچین چیزهایی عادی و پیش پا افتاده هستند و این پست چرندی بیش نیست.
ولی شرح حال من اینه که به جز این ۹ ماه اخیر، کلاً سالهای زندگی خارج از ایران رو همیشه تو شهرهایی سپری کرده‌ام که تعداد ایرانیهاشون به اندازۀ انگشتهای دست هم نبوده و سوپرمارکت یا رستوران ایرانی نداشته‌ان، دیگه چه برسه به مدرسۀ زبان فارسی و روزنامه و مجله و دکتر و دندانپزشک و وکیل و قنادی و آرایشگاه و کلیسا و تاکسی و کلی انواع و اقسام سرویسها و خدمات دیگه همه به زبان فارسی و توسط هموطنان عزیز "خودی". هرچند که در تور ما گرد این سوپرمارکتهای ایرانی یکی از همین هموطنان عزیز "خودی" با لبخند ملیح و دوستانۀ ایرانیش استیل رو تیغ زد و جنسی رو که طبیعتاً روش قیمت نزده بود، به چند برابر قیمت بهش انداخت... صد البته! یادمون نره که مهمون‌نوازی و سخاوت جزئی از فرهنگ ماست...
بگذریم... از خوبیهای این همجواری با اجتماع بزرگ ایرانیان ساکن کالیفرنیا اینه که اگه هوس نون بربری، آلبالو خشکه یا آش رشته بکنی، دیگه عاقبت به دل نمی‌مونی و میدونی که علاجش فقط یه ۴۰ دقیقه رانندگیه.


۱. مثل عرق بیدمشک، لیمو عمانی، سکنجبین، گل گاو زبان، بستنی اکبرمشتی، خلال پوست پرتقال، اسپند و کُندُر، چای شهرزاد (با اتیکت یکی بخر، دوتا ببر!) و صابون‌های سبز تیرۀ عهد بوقی که حتی اتیکت و اسم و مشخصات درست حسابی ندارن!


دوشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۹

Saturday, October 23, 2010

پائیز سبز

پاییز بالاخره به اینجا هم رسید...

با ابرهای قلنبۀ خاکستری، و آسمون گرفته و تاریک، و باران ریز و نم‌نم

و بدون برگهای زرد و قرمز که با بادی از درخت بیفتن و صدای خش‌خششون زیر قدمهای عابرا منو یاد پاییز تهران و برگشتن از مدرسه و پارک قیطریه بندازه...

ولی نه! درختهای اینجا همچنان زنده و شاداب سرجاهاشون ایستادن و در سرهای سبزشون قصد هیچگونه برگریزی و خزانی نیست.


وه! من به پاییز سبز هیچ عادت ندارم...

نمایی از پارک قیطریه، عکس از ارشیا دلاور



شنبه ۱ آبان ۱۳۸۹

Sunday, October 10, 2010

10.10.10 - World Day Against The Death Penalty

امروز دهم اکتبر سال ۲۰۱۰ (۱۰/۱۰/۱۰) و روز جهانی مبارزه با مجازات مرگ است.


به نظر من کشتن و اعدام کردن انسانها عمل وحشیانه‌ و نادرستیه و باهاش شخصاً مخالفم، یعنی اینکه فرد جرمش قتل باشه یا تجاوز یا زنا یا فساد یا صرفاً عقاید و باورهای مذهبی، سیاسی یا قومی و نژادی یا گرایش جنسیش، من درهرحالتی با اعدام یا سنگسار یا به‌ گلوله بستن‌ یا اتاق گاز یا هرجور دیگه ای که میشه یه نفر رو مجازات کرد و با مرگ "به سزای عملش رسوند"، مخالم.

و به این مسأله اعتقاد دارم که راههای دیگه‌ای برای مجازات فرد گناهکار وجود داره که به مراتب می‌تونن اثرات بهتری داشته باشن و در درازمدت فرد یا جامعه رو متنبه کنن.

«اعدامها انتقام و خشونت را آموزش می‌دهند»


«اعدام کودکان را متوقف کنید»

«اعدام همجنسگرایان در ایران، عراق و عربستان سعودی را متوقف کنید»



Thursday, September 23, 2010

...پائیز اینجاست

امروز ۱ مِهره...
اول مهر،
شروع پاییز،
شروع مدرسه رفتن...

من هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیچوقت تو دوران بچگی از مدرسه‌رفتن دل خوشی نداشتم و باهاش حال نکردم، به خصوص اول سال که کلی تغییرات جدید اتفاق می‌افته و یه مدتی طول می‌کشه تا آدم به همه چیز عادت کنه و جا بیفته.

خلاصه که فصل به این خوشگلی اینهمه سال به خاطر مدرسه و علم و مقنعه و ناظم و کلاس بندی و مشق و امتحان و اینا واسه من خراب و زشت شد. حالا من قصد دارم تا بیشتر از این دیر نشده، شروع کنم به damage control و لذت بردن از اینهمه قشنگی، هرچند که اینجایی که الان هستم از پاییز برگ‌ریزون و برگهای زرد و قرمز و طبیعت نفس‌گیر خبری نیست...


همچنان پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸۹

!آدم درگیر

حس خلاقیت من کلاً خیلی پرکاره. به اینصورت که وقتی قراره یه اتفاقی بیفته، از قبل اون اتفاق رو واسه خودش ترسیم میکنه و سناریوش رو می‌نویسه، و از اونجایی که خیلی خوش‌بین و مثبت اندیش و امیدواره، تقریباً همیشه سناریوی نوشته‌شده به همراه آدمهاش خیلی بهتر از واقعیت ازکار درمیان و در رو‌به‌رو شدن با حقیقت، واقعیت مثل بیلاخی در چشم من فرو‌میره.

یه مثال این قضیه وقتیه که قراره آدمهایی رو برای اولین بار ببینم. مثلاً وقتی رفیقی برای یه ۳-۲ روزی میاد این سمت و از قضا یه دو سه ‌تا رفیق قدیمی هم از ایران داره که می خواد اونا رو هم حتماً تو این سفر ببینه. طرف خیلی هم ادعاش میشه که رفقاش باحالن و خلاصه برنامه می‌چینیم که باهاشون بریم بیرون. و بعد حس خلاقیت من بیکار نمی مونه و ناخودآگاه تو ذهنم مشغول خیالبافی میشم که اینها دوسه نفر آدم خیلی باحال و اهل موزیک خوب و کتاب خوب و ردیف از آب درمیان که باهاشون کلی چیز مشترک خواهم داشت و به زودی زود به رفقای فاب من تو این شهر تبدیل خواهند شد. بعد که طرف میاد و با اون رفقاش میریم بیرون، یه سری بچه مایه‌دار خوش گذرون دخترباز از آب درمیان که فقط با مشروب و سیگاری و پارتی‌های دخترکُش حال می کنن و عرق خوردن تا بوق سگ و رقصیدن با موزیک ترنس دوزاری و اصلاً کتاب‌خون هم نیستن و ما دو کلمه هم با هم حرف نداریم بزنیم و چیز مشترکی به جز همون دوست مشترک –که حتی اینم خودش برام جای سؤال میشه– بینمون پیدا نمیشه.

موارد دیگه از این دست مصاحبه‌های کاری هستن که ذهن بیکار من اونا رو با پیشنهاد شغلی عوضی میگیره و شروع میکنه به ساختن فیلم کوتاهی که بازیگر نقش اولش منم، صاحب یه پُست آینده دار تو یه شرکت خیلی ردیف و باکلاس‌. بعد تیتراژ اول این فیلم منو نشون میده که سحرخیزانه هرروز صبح می پرم تو ماشین آخرین مدلم و تو اتوبان وان-اُ-وان یا تو-اِیتی میگازم به سمت محل کار، جایی که همه با احترام و لبخند تحویلم میگیرن و از کار کردن با من لذت می‌برن.

البته من بعد از یه دو-سه بار گائیده شدن توسط حقیقت عریان و به صورت دردناکی به خودآمدن، حالا راهش رو یاد گرفتم و هربار که موقعیت تازه ای پیش میاد، خودم رو با تصور بدترین حالت ممکن آماده می کنم و معمولاً اینطوری آخر کار هم خیلی ضربه نمی‌خورم و حتی در بعضی موارد یه اتفاق خوبی هم میفته که باعث میشه من شاد صحنه و راضی رو ترک کنم.


پنجشنبه  ۱ مهر ۱۳۸۹

Thursday, September 9, 2010

فریدا

پریروزا یه فیلم مستندی دیدم راجع به زندگی و زمان فریدا کالو و به نظرم جالب اومد که با اینکه فریدا به خاطر تصادفش در سن ۱۸ سالگی تقریباً تمام عمر زن بیمار و نحیفی بوده، ولی چقدر نسبت به خیلی آدمهای سالم دیگه فعال و پر جنب و جوش و ماجراجو بوده، چه از لحاظ زندگی و سفر و چه از لحاظ رمانتیکی و روابط عاطفی و حتی جنسی.

فریدا

فریدا در حال نقاشی در بستر بیماری

«دو فریدا» از آثار مشهور فریدا کالو

پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۹


Friday, July 30, 2010

تو که نمی تونی از پسش بربیای، نکن خب

پی نوشت: این پُست همچنان غُرغُرانه ای است در ارتباط با اقامت اجباری ۸ روزۀ رفقای قدیمی در منزل ما. اگه حالش رو ندارین، برین هفتۀ دیگه تشریف بیارین.

تجربه معتقده که جو تُخمی و ناراحتی پیش میاد وقتی تمام آخر هفته آدم به شستن و سابیدن کل خونه و خرید کردن و جور کردن و مرتب کردن اتاق مهمون میگذره، برای رفقای قدیمی که کم و کسری نداشته باشن و بعد... آدم ماتحتش شدیداً می سوزه وقتی می بینه اون رفقا بی تعارف از خونۀ تو به عنوان هتل استفاده می کنن (یه روزایی فکر می کردم وظیفه ام اینه که مثل نظافتچی هتل برم اتاق رو تمیز کنم و چیز میزاشون رو از وسط اتاق جمع کنم) و هدفشون از این سفر حال کردن و خوش گذروندن هست، ولی نه با تو.

کلاً یه سری چیزا کُفر منو درآورد:
من این مُدلیم که دوست ندارم لباس و لوازم آرایش با کسی ردّوبدل کنم... نازوادا، سختگیری یا هرچی حال می کنین اسمش رو بذارین. من نه از کسی این چیزا رو می گیرم، نه راحتم به کسی این چیزامو بدم... وسیلۀ شخصی دیگه باباجان، مال خودت رو بیار. بعد این رفیق ما هم تو این مسائل کلاً آدم بی خیال و راحتیه و در نتیجه من بُرس رژگونه، کمربند، شال، ماتیک، مو صاف کن و ناخن گیرم رو باهاش شریک شدم. منطقیش اینه که آدم اگه انقدر بهش فشار میاد و سختشه، یه کلام به طرف بگه نه! و قضیه رو ختم کنه، ولی در عمل مسأله خیلی پیچیده تر از ایناست و با توجه به اخلاق طرف و رابطه امون (که یه سرش خانوادگیه و به این آسونیها نمیشه باهاش بهم زد) و اون موقعیت که طرف خونۀ من مهمون بود، یه جورایی اصلاً راه نداشت... ولی خب، در دیزی بازه، حیای گربه کجاست؟

بعد من کلاً آدم تمیز و مرتبیم... یعنی وسواسی نیستم، ولی اگه تمام روز تختخواب نامرتب باشه یا ظرفای کثیف تو ظرفشویی منتظر باشن یا دستشویی و توالت رو گند گرفته باشه، خُلقم تنگ میشه. بعد شلختۀ عظمی رو تصور کن که چیز میزاشو تو دستشویی، تو سالن و گوشه کنار خونه ول می کنه میره، رو میز ناهارخوری ناخنهاش رو می گیره (با ناخن گیر من البته!!!) و اتاق مهمون رو در ۳ روز به میدون جنگ تبدیل می کنه.

و سرانجام اگه اون دوبار لنگ درهوا گذشتن ما –چون یهویی برنامۀ joint کشیدن و حال و هول با یه سری رفیق دیگه پیش اومده– و بی ادبی مداوم طرف رو هم به همۀ اینا اضافه کنی، می تونی یه تصویری از هفتۀ گذشتۀ من داشته باشی. جالبترین بخش همۀ این بِکش واکش این بود که من با شوهر دوستم تقریباً هیچ مشکلی نداشتم و این رفیق قدیمی و جون جونی [ــِ سابق] بود که لاینقطع حرص میداد و اعصاب میزد.

به هر روی پروردگار را سپاس گوئیم که شر کم شد و به شُکرانۀ این آزادی دوباره، با خویشتنداری و پرهیز از پذیرش هرگونه مهمانی بیش از ۳ روز، از تکرار چنین اشتباهی توبه کرده و راهکردی مشابه را به سایر مسلمین ساکن در بلاد غریب اکیداً توصیه می نمائیم و السلام علينا و علي عباد الله المُتسامحين.

یوم الجمعة، ۱۸ شعبان ۱۴۳۱

Tuesday, July 20, 2010

آقا ما مهمون نخواستیم

خیلی وقته که اینجا چیزی ننوشتم. یه دلیلش هم اینه که سر یه اتفاق خیلی حرص آور یه دو سه تا مشت حواله کامپیوتر کردم و کامپیوتر بدبخت داغون شد و دیگه روشن نمیشه. یعنی خودم به شخصه فکر میکنم که یه اشکال سخت افزاری پیدا کرده؛ از سر و صداهائی که در میاره و پیغام هائی که میده، اینطور برمیاد (مشت محکمی بود بر دهان استکبار، منتها دهان عوضی!!) خلاصه که این از این. الان دارم با این یارو Google Transliteration اینارو مینویسم و دهنم سر همین پاراگراف اولیه سرویس شده...سر این لغتائی که "عین" دارن، جواب نمیده!

این هفته هم دو تا از دوستای ایرانیم از یه کشور دیگه اومدن آمریکا و کانادا رو ببینن و یک هفته هم اینجا پیش ما هستن. زیاد نبودن دوروبر رفقای ایرانی و رفت و آمد نکردن با ایرانیها یه حُسن خوبی داره و اونم اینه که آدم یه سری جنبه های تخمی فرهنگ (گُه)اَربارمون رو یادش میره (البته و صد البته که آدم برای چیزای خوبش هم خب دلش تنگ میشه). یکی از اون جنبه ها اینه که ما ایرانیها کلاً یه جورائی آدمای فضولی هستیم و به همه کاری کار داریم و بی ادبانه راجع به یه سری چیزائی که به ما اصلاً مربوط نمیشن سؤال میکنیم و حتی راجع بهشون کارشناسانه نظر هم میدیم:

"فلانی، چاق شدی ها! .... آره، از اون دفعه که من آخرین بار تورو دیدم، کلی چاق تر شدی."
"اَه، کلی موهات سفید شدن!... نه بابا، الان اینور سرت کلی موی سفید داری..."
"تو هم ماشاالله خوب میخوری ها... نه میبینم اشتهات خوبه."

آخه بابا، به تو چه ربطی داره که طرف چاق شده یا لاغر یا موهاش سفید شده یا کچله؟ یعنی شاید برای خود اون طرف هم ناخوشایند باشه یه چیزی و باهاش حال نکنه، بعد تو یهو وسط ‎جمع مطرح میکنیش که چی بشه؟ مثلاً با طرف شوخی کرده باشی یا کلاً هدفت از بیان این مسأله چیه؟؟ من اگه این موضوع رو بفهمم، خیلی شاد میشم.

"آره بابا، به نظرمن که خیلی از شوهرش سره." (این جمله دیگه آخرشه، وقتی یکی اینو میگه دلم میخواد بزنم پس کله اش. آخه اصلاً یعنی چی این حرف؟ این از اون سر تره، اون به این نمیاد، به شماها چه بابا جان؟ آدما خودشون بالغن، در مورد زندگی خودشون تصمیم میگیرن، به اظهار نظرهای تخمی شما هم هیچ احتیاجی ندارن.)

من نمیدونم کلاً در گذشته چطوری با این گوینده این سخنان فیلسوفانه "دوست صمیمی" بودم و چطوری اونهمه وقت با هم میگذروندیم و بحث میکردیم و هزار جور کار دیگه انجام میدادیم و من اینهمه فرق بین خودمون و طرز فکرمون نمیدیدم. یا من خیلی آدم ظاهربین و فضولی بودم و عوض شدم (که تا اونجائی که یادم میاد هیچوقت اینجوری نبودم) یا اینکه خیلی کاراکتر اعتراضی و مخالفتی نداشتم و در برابر چنین چرندیاتی چیزی نمیگفتم. البته من معتقدم که همه اش من نیستم و این آدم هم اخلاقش گندتر شده که به خودش حق میده اینطوری هر چیزی رو که به چشمش میاد یا به ذهنش میرسه عنوان بکنه... تازه یه کار دیگه ای که میکنه که خیلی حرص منو در میاره اینه که وقتی از یه فروشنده یا کسی خوشش نمیاد جلوی طرف شروع میکنه به فارسی بد گفتن و مسخره کردن اون بابا... خوب حالا گیریم که اون طرف نفهمه تو چی داری میگی (که تازه تو این دورو زمونه آدم از اینم نمیتونه مطمئن باشه)، تو خودت باید آدم باشی دیگه!!! حیرت آوره کلاً. تصور کن یه آدم اینجوری واسه یک هفته مهمون خونه تو باشه... آدم دچاره فرسایش روح میشه. حالا من هیچی، استیل بیچاره کلا کف کرده. میگه تو فرهنگ ما هیچ احدی به خودش حق نمیده که راجع به ظاهر آدما اینطور بی ادبانه نظر بده و از زندگی خصوصی و درآمدشون اینطوری سؤال کنه.

فعلاً یه چهار روز از این هفته کذائی باقی مونده و ما صبورانه داریم روزا رو میشمریم. خدایا یا صبری به ما عطا فرما یا مقداری ادب به آدمی بی ادب و فضول!

پانوشت: کلاً منظور من از این پست این نبود که بگم همه ما ایرانیها فضولیم. نه، اصلاً، اولاً که من به عنوان یه ایرانی حق دارم از نوع خودم انتقاد کنم، بعدشم به این موضوع آگاهم که همه هم اینطوری نیستن و کلی هم دوست و رفیق و فک و فامیل باحال دارم که خیلی هم محترمن و حد خودشون رو میدونن. این پست صرفاً مال اینه که من از این آدم دلم پره و لازم داشتم بیام اینجا بنویسم و خودم رو یه کم خالی بکنم.

Wednesday, June 30, 2010

امراض احمقانۀ عصر جدید – قسمت ۱۷: تلفن فوبیا

عجیبه که من چقدر با تلفن زدن مشکل دارم.

منظورم کلاً تلفنه، نه فقط تلفنهای رسمی به آدمهای غریبه و یه کم مهم... کلاً هرجور تلفن زدنی، ولو یه زنگ معمولی به همین آدمای دور و ور... یعنی خاله و عمه و اون دوست قدیمی و اینا حتی... دیگه تصورش رو بکن چه فشاری بهم وارد میشه تا بخوام به آقای فلان که اسم و مشخصاتش رو از تو اینترنت پیدا کردم زنگ بزنم و راجع به کلاسهای خصوصیش بپرسم یا به فلان شرکت زنگ بزنم و راجع به اون مصاحبۀ شغلی دو هفته پیشم سؤال کنم. کلی وقتم گرفته میشه سر فکر کردن به اینکه «الان به فلانی زنگ بزنم؟» «الان تو مودش هستم؟» «الان وقت خوبیه یعنی؟» «چطوره بذارم فردا بزنگم؟» «اَه! بزن زنگو و خودت رو خلاص کن دیگه!» و در بعضی موارد حتی تپش قلب می گیرم و اینا!! و بهترین حالت ممکن هم برام وقتیه که طرف نباشه و براش پیغامی بذارم و اینجوری هم من با معرفت و خوش قول بودم و زنگمو زدم و هم اینکه مجبور نیستم یه مکالمۀ معذب رو با اون طرف تحمل کنم. البته آدم تو این زمونه نمی تونه بی تلفن کاری از پیش ببره و منم در نهایت زنگهایی رو که باید بزنم، میزنم و خوب و خوش کارم رو انجام میدم و تازه بعدش هم به این نتیجه میرسم که با اون زنگ، جائیم غُر نشد و اتفاقی هم نیفتاد، ولی خب... کلاً این حسه هست دیگه.


فکر نکنم همیشه اینجوری بودم، هرچند که یادمه از همون قدیم ندیما تو ایران هم همیشه یه کم معذب بودم، مثلاً وقتی می خواستم به یه آگهی تو روزنامه زنگ بزنم یا حتی به آقا دریانی محلمون برای سفارش دادن بستنی و بیسکویت و ۴تا چیز دیگه. بعد خب از ایران که اومدم بیرون این مسأله با قضیۀ زبان خارجی و لهجۀ طرف و چیزایی که باید بگم و چیزایی که اونا ممکنه بگن و من نفهمم و اینا، حادتر شد.

کلاً قضیه فقط به زنگ زدن ختم نمیشه، جواب دادنش هم همینطوره. به خصوص الان که دیگه می تونی ببینی اونور خط کیه، من دیگه کلاً استاد دودر کردن و جواب ندادن شدم و فکر کنم سرجمع تنها آدمایی که راحتم باهاشون هرجور رابطۀ تلفنی ای داشته باشم، استیل و برادرم و مامان باباهامونن.


چهارشنبه ۹ تیر ۱۳۸۹

Sunday, June 20, 2010

تنها نداست که می ماند

عکسها و ویدیوهای به جامونده از ندا رو که می بینم و به حرفای خانواده اش که گوش می کنم، به نظرم میاد که ندا کلاً دختر خیلی شاد و سرخوشی بوده، آدم پر از انرژی و فعالی بوده، به خودش میرسیده و برای آینده اش هم کلی برنامه داشته.



بعد یه مقایسه می کنم با خودم که تو ایرانش که کلاً آدم فعال و پرجنب و جوشی نبودم و الانم که چندین و چند ساله که دیگه ایران زندگی نمی کنم، باز هنوز گاهی اون دپرشن ساخت ایرانم میزنه بالا و کلاً خیلی روزا هست که همینجوری ساعتها اینجا پای کامپیوترم بدون اینکه کار خاص و جالبی بکنم و از جوونیم و جام و انتخابها و امکاناتی که دارم، استفاده ای کرده باشم.
کون گشادی، کُس خُلی، بی حالی، موقعیت نشناسی... نمی دونم، لابد زیر یکی از اینا میشه دسته بندیش کرد دیگه. الان اصلاً حرفم به این نیست که حالا چرا اون مُرد و من الان اینجام و اینا، نه، اینکه شعره –شعر از نوع حماسی حال به هم زنش هم هست– فقط کلاً پریروزا که داشتم اون فیلم ارو نگاه می کردم، یهو به این فکر افتادم که خب این آدم با اینهمه انرژی و هیجان فرصت نکرد کارایی رو که حال می کرد انجام بده، مثل خیلیهای دیگه امون بیشتر برنامه هاش رو گذاشته بود واسه وقتی که از ایران بره یا این رژیم تخمی عوض بشه. حالا من که از اون مرحلۀ خیال پروری گذشتم و زد و یه جور عجیب و یهویی از ایران اومدم بیرون، پس من دیگه چه مرگمه؟ چرا حال نمی کنم؟ حال کن دیگه، یالّا! حال کن.



پ.ن. تیتر این پست مال من نیست. نمیدونم هم مال کیه.


یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۹

Wednesday, June 9, 2010

ریشه های نامرئی من

دارم به این موضوع فکر می کنم که وقتی من ایران زندگی می کردم، چـــــــــــــــــــقدر از یه سری مسائل بی خبر بودم. نمی دونستم تو جامعه و دوروبرم چی داره میگذره: کی تو زندونه، کی ممنوع التحصیل شده، چطور اقتصاد کشور سال به سال داره بیشتر تو گند فرو میره و کلاً مملکت چطور داره به لطف یه سری آدم فاسد، بی سواد و بی وجدان به آرومی به سمت فاک فنا پیش میره.

نمی دونستم. یعنی دلم نمی خواست که بدونم. برام مهم نبود. اگه تخمی میداشتم، یقیناً همۀ اینا به تخم چپم هم نمی بود. می خواستم زندگی خودم رو بکنم. فلسفه ام این بود که من که درهرحال تو این مملکت تخمی گیر افتاده ام، بذار حداقل یه کاری کنم که دردش کمتر باشه. برام مهم نبود که مثل یه سیب زمینی بی خیالم، بی حسم. حرفای بعضی آدما (مثل رفقایی که از نظر سیاسی همیشه تو باغ بودن یا مادربزرگم که همیشه کلی حرص و جوش می خوره و به آخوندها و به این رژیم فحش میده)، ماهواره، روزنامه و چت همه کلاً برام بی اهمیت بود. «خب که چی؟ حالا می خوای من چیکار کنم؟» بعدشم آدم اعصابش با اونهمه بازیهای خبری به هم میریخت: اینکه کدوم خبرا واقعاً حقیقت داره و مؤثقه، کدوما رو یه سری بی همه چیز تو لس آنجلس سرهم کردن تا مردم رو تحریک کنن، کدوما.... برای من راحت بود تو دنیای خودم و فقط با آدمهای خودم باشم و اینجوری از زندگیم تو ایران تا جایی که میشد لذت ببرم... بیرون، سرمو بندازم پایین، برم و بیام و تو، زندگی و حالم رو بکنم: موزیک، رفقا، سیگار، کتاب، پارتی، فیلم، مشروب، دانشگاه و یه چندتایی چیز دیگه. هیچوقت فکر نمی کردم که یه روزی به زودی از ایران برم. اگه این فکرو می کردم، شاید یه سری تصمیمات دیگه ای می گرفتم، یه سری کارهایی رو می کردم و یه سری دیگه رو میذاشتم واسه بعداًها... شاید، شایدم نه، شایدم هیچ غلط خاصی نمی کردم.

کلاً حال تهوع بهم دست میده از آدمهایی که جاهای دیگه نشستن و بعد میگن لِنگش کن! تو پفیوز داری جای دیگه حالتو می کنی، خودت و بچه هات آزادانه تو آرامش و امنیت دارین زندگیتون رو می کنین، اونوقت از یکی دیگه می خوای زندگیشو واسه وطن به گا بده؟؟ آدمایی که دارن تو ایران زندگی می کنن، برای حفظ بقا و برای اینکه بتونن صبحها از جاشون پاشن و انگیزه ای برای زندگی داشته باشن، حق دارن یه کم بی خیال بعضی چیزا باشن، حق دارن بزنن به رگ بی خیالی. به خصوص جوونهایی که باید تو ادارات کوفتی دولتی به هربهانه ای برن و بیان، تو دانشگاهها با یه سری آدمای عوضی و دُگم سر و کله بزنن، تو این جامعۀ تخمی کار پیدا کنن و زندگیشون رو بسازن.

بعد که از ایران اومدم بیرون، یه کم شروع کردم اینور و اونور به سایتهای مختلف سرک کشیدن، خوندن و شنیدن. کم کم یه چیزایی حالیم شد. طبیعتاً هنوزم گهگاهی سر همه چیز افسرده و مأیوس میشم... انگاری این تحفۀ آخوندهای روضه خون و اَذون چَپون کُن به ماست که یه جزئی از وجودمون رو زیر سایۀ خودش گرفته و وانمیده، که همیشه صددرصد خوشحال نیستیم، که همه اَمون تو خونمون یه نمه افسردگی مزمن داریم. هم این افسردگیه و هم اون سانسور کردنه، دیگه شدیم سانسورچی سرخود: «فلان چیزو ننویس. فلان چیزو پای تلفن نگو. نه! اصلاً حرف از سیاست نزنیم، یه چیز دیگه بگو... خب چیکارا می کنی؟ ردیفی؟»


چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹


Sunday, May 30, 2010

راندوو ریدمان

دیشب استیل رو بردم بیرون، یعنی اصولاً چرا باید همیشه پسرا دخترا رو ببرن بیرون و برنامه ریزی کنن و بگردن یه رستوران خوب پیدا و رزرو کنند و از این کارا. و کلاً با این مسأله که پسر یا مرد بیچاره باید همیشه همه چیزو حساب کنه هم مخالفم.

رستوران رو از تو اینترنت پیدا کردم. با خوندن نظرها و انتقادات ملت و تعداد ستاره ای که به رستورانها داده بودن، از بین کلی رستوران دیگه انتخابش کردم. نظرها اینطوری بود که غذاش فوق العاده است و صاحبش هم آدم خونگرمیه که به همۀ میزها سر میزنه و با مشتریها خوش و بش می کنه و البته عکسهایی که ملت از غذاها گرفته بودن هم کمک کرد که جایی با تیپ غذاهای خونگی و معمولی تر رو انتخاب کنم، چون استیل اصلاً و ابداً با غذاهای فانتزی حال نمیکنه... مثل بعضی غذاهای فرانسوی یا غذاهایی با اسمهای من-در-آوردی که عبارتند از یه تکه گوشت فسقلی زیر یه لایۀ نازک قارچ و یه برگ سبزی و مدفون زیر یه سُس عجیب غریب و غلیظ که هرچی هم تِستِش می کنی نمی تونی بفهمی چی توشه و البته تزئین دور بشقاب با یه سُس چسبناک و شیرین که به چنگال آدم میچسبه و وانمیده!! خلاصه که رستوران کذایی یه رستوران ایتالیایی فسقلی تو یه محلۀ خلوت و مسکونی بود. اصولاً مگه رستوران ایتالیایی می تونه بد باشه؟

بله، می تونه! غذاها بیشتر از اینکه معمولی و شکم پُرکن باشن، فانتزی و کوچولو و طبیعتاً گرون از آب دراومدن و با وجودی که استیل با قدرشناسی تمام لبخند میزد، خوب میدونم که گرسنه از رستوران اومد بیرون. تازه رستوران چُسان فسان و گرون حتی بطری آب معدنی هم نداشت و فقط آب شیر سرو می کردن و استیل هم خب ابداً از شیر آب نمی خوره. فلسفه و دلیلش هم از اینکار قانع کننده است (هرچند که اگر قانع کننده هم نباشه، باز فقط به خودش مربوطه و لاغیر)، ولی این بحث مفصلیه و اگه خیلی کنجکاو بودین –که من از فیدبَک هاتون همیشه میگیرم تو چه فازی هستین– بعداًها یه دوتا پاراگراف راجع بهش می نویسم.

علاوه بر همۀ اینا صاحب رستوران هم آدم افاده ای و بی تربیتی از آب دراومد که وقتی وارد شدیم، با اینکه کلی میز خالی اونجا بود، ولی چون اسم منو تو لیست رزروهای اون ساعت پیدا نکرد، ما رو کلی سرپا نگه داشت تا بعد از کلی تمرکز و تعمق و رفت و آمد بین میزا یه جا جامون داد. بعد از اونم کلاً ما رو با یه ضربه ignore کرد و اصلاً سراغمون نیومد، هرچند که مثل پروانه دور میزهای دیگه میپلکید!

با همۀ اینا که گفتم، سرویس خیلی خوب و حتی یه کم زیادی بود، یعنی از این مدلها که چهارتا گارسون تو یه متر جا میرن و میان و هی به بشقاب و لیوانت نگاه میکنن که ببینن تو چه مرحله ای هستی و اینا که کلاً منو معذب و دستپاچه می کنه.

درکل خودم از این date اصلاً راضی نبودم و خیلی به دلم نچسبید، هرچند که بچه کلی تعریف و تشکر کرد و خوشحال بود. کلاً ولی من یاد گرفتم که چیزی که باعث میشه یه قراری خوب پیش بره، اینه که خیلی نگران و دلواپس نباشی که به طرف الان چقدر داره خوش میگذره و راحتش بذاری که بهش درحد ممکن خوش بگذره، حالا ولو اینکه که تو یه کم ریدی با برنامه ریزی و جا پیدا کردنت!! من الان کلاً احترام بیشتری قائلم برای مردا که دائم مجبورن از اینجور برنامه ها بچینن و ما زنها رو که اصولاً موجودات پرتوقعی هم هستیم، راضی و خوشحال کنند... خلاصه که اِیوَل!


یکشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۹

Saturday, May 8, 2010

Butterfly Effect as analyzed by a pessimist!!

برام جالب و یه کم زننده است این مسأله که چقدر روابط پیچیدۀ یک آدم با سایر آدمها –به خصوص آدمهای یک کم غریبه– می تونه در زندگی اون آدم تأثیر بذاره. مثلاً به طور معمول کسی با رئیسش صمیمی و نزدیک نیست، ولی اون رئیس می تونه با رفتار و برخورد و خواسته هاش تو اخلاق و زندگی و روحیۀ اون آدم و حتی روابط اون آدم با زن و بچه و رفقاش تأثیر بذاره. مثلاً اگه رئیس سختگیر و بی انصافی باشه، با کار زیاد بار طرف کردن و اون آدم رو تهدید به اخراج کردن و بی احساس بودن، می تونه از اون آدم یه موجود نگران، دستپاچه و حساس بسازه که زود از کوره درمیره و به خاطر فشار کاری، با زن و بچه اش بدخلقی می کنه و طبیعتاً چون کارش زیاده و خُلقش تنگ، دیگه وقتی نداره که با رفقاش برنامه ای بذاره و کم کم روابطش با اونا قطع میشه.

برای من البته این مسأله یه جنبۀ کاملاً متفاوت داره. حدوداً سه چهار هفته پیش واسه یه پُستی تو یه شرکت کامپیوتری خیلی ردیف رزومه ام رو فرستادم. کار انترنی بود و تو آگهی نوشته بود که هدفشون دانشجوها یا افرادی هستند که جدیداً فارغ التحصیل شدن.۱ فکر می کنم برای اون کار من over qualified بودم، یعنی سابقۀ کاری و تحصیلیم بیشتر از حدی بود که اونا می خواستن، ولی برای من اصلاً مهم نبود، حتی با اینکه کار انترنی بود و اصولاً %۹۰ کارای انترنی بدون مزد و حقوق هستند. چون اینجوری هم سابقۀ کار تو آمریکا رو پیدا می کردم و هم با یه سری آدمهای مهم تو اون کار آشنا میشدم که اینجور روابط برای آیندۀ کاری تو این کشور خیلی کارگشاست. کلاً از لحاظ منطقی وقتی من حاضرم برم کاری رو که در حد توانائیهای من نیست انجام بدم، کارفرما باید خیلی هم خوشحال باشه و از خُداش هم باشه، ولی در عمل اصلاً اینجوری نیست و خیلی وقتها طرف رو به خاطر همین موضوع رد می کنن.

خلاصه که من واسه اون کار با هزار سلام و صلوات و نامۀ پیش و پس و عرض احترامات فائقه تقاضانامه ام رو فرستادم، ولی هیچ خبری نشد و دیروز تصادفاً واسه یه کنفرانسی رفتم همون شرکت و بین آدمهای کله گنده ای که اونجا بودن، به رئیس بخشی که من می خواستم توش کار کنم هم برخوردم. زن جوونی آلمانی الاصل خیلی قدکوتاهی بود –فکر می کنم قدش حتی از من هم کـــــوتاهتر بود!– که در عین جدیت با همه رفتار خیلی دوستانه ای داشت، ولی تو همون چند دقیقه ای که باهاش گپ زدم، به نظرم اومد که از من خوشش نمی آد. البته شایدم این من بودم و حس منفی خیلی قلنبۀ تو دلم که اصرار داشت این خانمه سر خصومت شخصی منو استخدام نکرده. اتفاقاً انترن جوونی هم که واسه اون پُسته استخدام کرده بودن، همون دور و برا می پلکید؛ دختر کم سن و سال کم حرفی با ظاهر آسیایی۲ بود و می گفت که هفتۀ دیگه بالاخره فارغ التحصیل میشه. هـــــــــــــــــــــــــــــــورا!! آفرین بر تو جیگر! ما همه بر تو که با این سن و سال به اینجا رسیدی، افتخار می کنیم!

این جوجه هنوز از دانشگاه در نیومده و لیسانش رو نگرفته، تو این شرکت مهم کار و کلی روابط به دردبخور داره و اونوقت من در آخرین سال از دهۀ بیست زندگیم با یه مدرک تُپُلی و تأثیرگذار تمام روز تو پیژامه میشینم اینجا پشت کامپیوتر و در به در میگردم و میگردم و میگردم و می گردم و وقتی سرانجام به یه آگهی استخدام مناسب بر می خورم و با کلی کِش و واکِش براش نامۀ مناسب می نویسم و تقاضانامه می فرستم، آدمهایی مثل اون خانم قدکوتاه که من حتی نمی شناسمشون، به رزومه ام یه نگاه سرسری میندازن و بعد در کسری از ثانیه میندازنش تو سطل مخصوص کاغذهای باطلۀ زیر میزتحریرشون... شاید حتی تو دلشون کسی رو که این رزومه رو پرینت گرفته و با این کارش به محیط زیست و حیات درختان روی کرۀ خاکیمون لطمه زده، لعنتی هم نثار کنن.

و اینطوریه که آدمهایی که من نمی شناسم، تو زندگی و خُلق و خو و رفتار من تأثیر میذارن! جل الخالق!



۱. جدیداً نسبیه دیگه، کسی نمی دونه جدیداً یعنی دقیقاً کِی! با این حساب خب منم این اواخر و جدیداً فارغ التحصیل شدم!
۲. اینجا صرفاً اینکه کسی چشمهای بادومی و ظاهر آسیایی داشته باشه، اصلاً به این معنی نیست که طرف چینی یا ژاپنی یا کره ای یا...ئه، چون ممکنه ننه باباش یا ننه بابای اونا سالهای سال پیش به آمریکا مهاجرت کرده باشن و این بچه هه محصولی از اونا ولی Made in America و یه آمریکایی تمام عیار باشه.


شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

Wednesday, May 5, 2010

وقت تلف کردن یا یه جور مطالعۀ طبیعت بشری؟؟

این روزا عصرا کلی وقت آزاد و تنهای خوب دارم،

کلی کتاب خیلی خوب واسه خوندن،

یه کاناپۀ خیلی راحت، یه تلویزیون خیلی گنده و کلی فیلم خوب واسه دیدن،

و اونوقت تمام وقت من اینجا پای کامپیوتر صرف خوندن وبلاگهای رندام و اتفاقی میشه!




چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹

Tuesday, May 4, 2010

گریۀ مرد

تا حالا فقط چند دفعه دیدم که مردی گریه کنه... یعنی گریۀ اساسی و هق هق منظورمه. بار اولش بابا بود وقتی که عمه ام تلفن زد و خبر داد که مادربزرگم تصادف کرده و فوت شده. اون موقع فکر کنم ۱۳-۱۲ سالم بود. یادم نمیره، یهو بابا رو دیدم که نشسته پای تلفن و بلندبلند گریه می کنه... از صدای گریه اش و از لرزش شونه هاش ماتم برد. ولی فقط همون چند دقیقه بود... گریست و بعد بی حرف بلند شد، لباس پوشید و بیرون رفت. و من هیچوقت دیگه گریه اش رو ندیدم.

و دیشب نصفه های شب یه بار دیگه مردی رو دیدم که گریه می کرد. ولی این بار این گریه هه بود که یه اتفاق غیرمنتظره و شوکه کننده به حساب می اومد و نه دلیلش. گریۀ عجیب و طولانی ای بود که اولش کلی منو ترسوند، ولی بعد خودم رو کنار کشیدم و صبر کردم تا بباره و آرومش کنه... مثل بارونی که ابرهای تیره و سنگین رو خالی می کنه و بعدش آسمون باز و هوا تازه میشه.

تا حالا فقط چند دفعه دیدم که مردی گریه کنه و هیچکدوم از اون دفعه ها هم باعث نشدن که از مردی اون مردا برای من کم بشه و به نظرم کمتر مرد بیان.

Tuesday, April 27, 2010

من حــــــــســـــــــابی افسرده ام

از نوشتن نامه های مؤدبانه و تحسین برانگیز انگلیسی برای ایجاد connections و روابط کاری موفق با آدمایی که نمی شناسم، خسته شده ام.

از اینکه مدام باید مسیرهای مختلف و نوع خیابونها رو یاد بگیرم و تمام مدت حواسم به رانندگی تخمی آدمهای اینجا باشه، خسته شده ام.

از اینکه موقع معرفی کردنم وقتی آدمها اسمم رو میشنون، لبخند معذبانه ای می زنن و سعی می کنن از تکرار کردن اسمی که نفهمیدن چی بود خودداری کنن، خسته شده ام.

خسته ام از اینکه هر هفته باید کلی مکالمۀ تلفنی مؤدبانه داشته باشم با دوستها و فامیلهای دور مامان بابا که اینجا زندگی می کنن و تو دهۀ پنجاه یا شصت زندگیشونن و هیچ وجه مشترکی با من و استیل ندارن. آخه بابا! من این آدما رو تو کل زندگیم ۲-۱ بار بیشتر ندیدم و حالا صرفاً چون ما اومدیم نزدیک اونا زندگی می کنیم، باید با هم دوست باشیم و رفت و آمد کنیم. از این قوانین تخمی نانوشتۀ فرهنگ اصیل ایرانیمون شاشم می گیره!!!

بدتر از گروهی که همین الان راجع بهشون نوشتم، عمه ها و خاله ها و دائیها و مادربزرگان که دیگه دوقورت و نیمشون هم باقیه و اگه از سر بیکاری یه دوبار زنگ بزنن و تو در دسترس نباشی، شاکی میشن و بعد زنگ میزنن شکایت من – یه زن ۲۹ ساله رو – به مامان بابام اون سر دنیا می کنن. این روابط تخمی اجباری ایرانی حال منو به هم میزنه. مرده شور ما ایرانیهای اهل خانه و خانواده رو ببره. تازه بعدشم فکر می کنیم که این فقط مائیم که انقدر خونگرم و با محبتیم و اینهمه عشق و علاقه فقط از ذات ایرانی ما برمی آد و لاغیر!

خسته ام از اینکه تو ساعتهای عوضی روز و شب باید با مامان گپ بزنم و مجبورم خستگی یا بی حوصلگی یا افسردگی یا مریضی یا وسط کاری بودنم رو ازش مخفی کنم که مبادا اونور دنیا دچار ناراحتی، نگرانی یا غصه بشه. آخه بابا تو فکر نمی کنی که تو این ۵-۴ سال من حتماً اوقات گندی هم داشته ام؟ پس چرا از من نمی خوای که از نگرانیها و ناراحتیهام با تو حرف بزنم و خودم رو خالی کنم؟ همین که من با هر لحنی و به زور بگم «من خوبم.» برات کفایت می کنه؟؟

از اینکه نمی تونم یه کار پیدا کنم و اوضاع مالیم حسابی خیطه و به خاطر همین هیچ غلطی نمی تونم بکنم هم خسته ام. از اینکه همه اش همه چیزو استیل حساب می کنه... بعله خب، ما زن و شوهریم، پولمون و حسابمون یکیه، ولی آخه بابا! پس چرا این وسط من هیچ نقش دیگه ای به جز مصرف کننده ندارم؟؟ اونهمه استقلال و جون کندن و روی پای خودم بودنم پس کجا رفت؟!؟!

از غر زدن و گیردادن و پتیارگی کردن با استیل بیچاره هم خسته ام که وقتی عصبانیم و داغون و خسته، تنها کَسیه که دور و بَرَمه و اینجوری میشه که من عصبانیتم رو سر اون خالی می کنم و اون در جواب معمولاً عصبانیت و بددهنی منو ندیده میگیره و فقط به من محبت می کنه و هرکاری از دستش برمی آد انجام میده تا من آروم و دوباره شاد بشم. گاهی وقتها واقعاً نمی فهمم که چرا اون با پتیاره ای چون منه آخه؟!؟!؟!

....................
بی حوصلگی و عصبانیت، مقادیری فحش و داد و هوار و کوبیدن در به تخته، عصبانیت بُخاراَفشان، تمیز کردن و جابه جا کردن چیزهایی که هزار ساله قراره جا به جا بشن و نشدن، مقادیر خیلی زیادی گریه و نخوابیدن، خستگی، غذای درست و حسابی نخوردن، احساس گناه و پشیمانی از کرده ها و گفته ها، کمی گریۀ بیشتر، کمی خواب، عصبانیت و افسردگی و یأس، چیزی خوردن، نوشتن یک پست به قصد بیرون ریختن زهر درون و خالی شدن، آرامش، پشیمانی، خستگی، کمی عشق... این، سیکل رفتاری من در این ۱۴ ساعت گذشته است.


آها! درضمن یادم رفت بگم، من پریودم!

Monday, April 26, 2010

Just wonderin'...

یه چند روزی بدون کامپیوتر و در نتیجه بدون تایپ فارسی بودم، ولي بالاخره کامپیوترم رو فرمت کردم و ویندوزشم عوض کردم. حالا کامپیوترم حسابي خلوت شده، سرعتم حسابي بالاست و با ذوق و شوق رو هرچي دلم بخواد کليک مي کنم و بدون ترس از هَنگ و خشک شدن، هر فایلی رو، با هر هیبت و سایزی باز می کنم!!! هــــــــــــورا!!!

این آخر هفته بهترین دوست استیل اومده بود سان فرانسيسکو و تقریباً هر روز رو با اون بوديم و حسابی بهمون خوش گذشت... یادم رفته بود چقدر دم دست داشتن یه رفیق باحال می چسبه. دلیل اصلي سفر اين رفیق، دیدن خواهرش نیکی ئه که يه دوماهيه با یه دختری دوسته!!!!!!! و اين براي همه خبر خیلی داغ و تازه ایه، چون نیکی تمام عمرش فقط دوست پسر داشته و هیچوقت هیچ اشاره یا حرکتی نکرده به اینکه از دخترا خوشش می آد و حالا یهو برای اولین بار دوست دختر داره!

و اما دوست دختر نیکی يه دختر با محبت و خجالتی چهل ساله است (نیکی ۳۲ سالشه) که موهای کوتاه داره و لباسهای مردونه می پوشه و در کل میشه گفت که یه butch lesbian ئه، يعني لزبینی با ظاهر و رفتار مردونه. خلاصه اینکه ما تمام آخر هفته امون رو با دوست استیل، نیکی و دوست دختر نيکی گذروندیم و خیلی هم بهمون خوش گذشت، ولی حالا من و استیل داريم سر این موضوع بحث می کنیم که آیا نیکی bisexual ئه یا نه، صرفاً خیلي سردرگمه و نمي دونه چی می خواد و همین که دوست دختري با ظاهر و رفتار مردونه انتخاب کرده، نشون دهندۀ اینه که همچنان به مردها کشش و علاقه داره و یه روزی به زودی این رابطه اش تموم خواهد شد و دوباره بر خواهد گشت سر بيرون رفتن با مردها. البته هدف هیچکدوم از ما از اين بحث نقد کردن نیکی یا رفتارش یا انتخابش نیست، نه! ابداً! اصلاً به ما مربوط نمیشه که نیکي با زندگیش چه می کنه، نخیر! اين صرفاً یه جور بحث اجتماعی-روان شناسی راجع به طبیعت آدمیزاده.

البته اینجا لازمه که من یه سری اطلاعات به داده هام راجع به نیکی اضافه کنم که نوشتنشون یه کم برام سخته.

Um... Here we go:
 از قرار حدوداً ۱۲ سال پیش نیکی یه شب با یه مردی میره بيرون و اون آقای پفیوز نیکی رو چیزخور مي کنه و بعد بهش تجاوز می کنه !!!!!!!!!!!!!!!! و این مسأله نيکی رو حسابی داغون می کنه، به طوري که مدتها ميرفته روان درمانی و حتی يه مدتی هم به مصرف مواد رو می آره و بعد اون رو میذاره کنار، ولی اینطور که من فهميدم هیچوقت این مسأله براش به طور کامل حل نمیشه و هیچوقت هم بعد از اون، روابط موفقی با مردها نداشته، هرچند که مثل هر دختر ديگه ای با مردهای زيادی بيرون رفته. کل قضيه خیلی خيلی fucked up ئه، البته نیکی الان اینطور که پیداست خیلی هم خوب و خوشه، ولي خب... اون مسأله ضربۀ بزرگی به روابطش با مردها وارد می کنه. واقعاً خیلي وضعیت چِت و ناراحت کننده ایه، من هم اگه بودم، فکر نمی کنم هیچوقت می تونستم از لحاظ روانی بهبود پیدا کنم و دیدی عادی نسبت به مردها داشته باشم.

حالا این وسط بحث من اینه که آدم اگر در طبیعتش هیچگونه میل و کششی به همجنس نداشته باشه، هرچقدر هم که از جنس مخالف ضربه خورده باشه، باز امکان  نداره که یهو رو بیاره به همجنسش و یهو بشه بای. مثلاً من امکان نداره که تحت هیچ شرایطی شروع کنم به بيرون رفتن با دخترا و هیچ عاملی نمی تونه منو وادار کنه که با یه دختر سکس داشته باشم (به اینجای بحث که میرسم، یه جور یأس و ناامیدی تو نگاه استیل مي بينم! کوفت! شما مردا چطونه؟!؟!) ولی استیل عقیده داره که نیکی بای نیست و heterosexual ئه و همین که داره با دختري با ظاهر مردونه بیرون میره، نشون دهندۀ اینه که همچنان به مردها کشش داره و الان فقط سردرگمه و نمی دونه چی می خواد. ولي من میگم بابا! آخه آدم هرچقدر هم که سردرگم باشه، باز ممکن نيست که اگه میل و کششی به همجنسش نداشته باشه، در طول یه مدت زمانی باهاش تو یه رابطۀ کامل باشه. حالا اگه یک یا دوبار تحت شرایط خاصی مثلاً با طرف بخوابه، بله، شاید! مردم وقتی مست يا high هستن هم، هزار جور کار نشدنی و غیرقابل باور انجام میدن، ولی اینکه با کسی دو ماه تو یه رابطه باشي و باهاش سکس داشته باشی، نه، ممکن نيست، مگه اینکه طرف بای باشه.

و خلاصه که این بحث همچنان داغه...

و از طرفی بحث دیگه ای هم هست و اونم بحث افرادیه که اساساً گِی هستند، ولی به خاطر محیط بستۀ اجتماع و ترس از عکس العمل اطرافیان یا به هر دلیل دیگه ای این مسأله رو پیش خودشون نگه می دارن و برای پنهان کردنش در بعضی موارد حتی تن به ازدواج میدن و به این شکل چند سالی تو یک رابطۀ دگرجنس خواه هستند تا یه روز به اصطلاح  از تو کمد میان بیرون، به واقعیت اعتراف می کنن، اون رابطه رو تموم می کنن و با افراد همجنس خودشون رابطه برقرار می کنند.
اینجور آدمها رو چی؟ آیا میشه اونا رو هم bisexual دونست؟؟

کلاً شما چی فکر می کنین؟


دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۹