Showing posts with label جمهوری-اسلامی. Show all posts
Showing posts with label جمهوری-اسلامی. Show all posts

Tuesday, November 2, 2010

قوانین، با ما یا بر ما؟

امروز، دوم نوامبر ۲۰۱۰، روز انتخابات میان‌دورۀ آمریکا است که اهمیت خیلی زیادی داره، چون تعیین می‌کنه که از دو حزب دموکرات و جمهوری‌خواه، کدوم یکی کنترل کنگرۀ آمریکا رو در دست خواهد گرفت (حزبی که پس از رأی‌گیری و شمارش آرا تعداد اعضاء بیشتری در کنگره داشته باشه).

علاوه بر این، مردم ساکن ایالتهای مختلف برای تعیین مواردی خاص در ایالتهاشون هم رأی خواهند داد. یکی از اون موارد در ایالت کالیفرنیا قانونی کردن ماری‌جوانا است (Proposition 19) که اگر رأی بیاره و تصویب بشه، براساس اون هر فرد بالای ۲۱ سال می‌تونه به مقدار ۲۸٫۵ گرم (معادل ۱ اونس) ماری‌جوانا برای مصرف شخصی به همراه داشته باشه و در مکانهای غیر عمومی مثل محل سکونتش یا مکانهایی عمومی که دارای مجوز برای مصرف ماری‌جوانا باشن، مصرف کنه و پلیس کالیفرنیا برخوردی باهاش نخواهد کرد. قانون فعلی به این صورته که فقط افرادی که به خاطر بیماری یا شرایط جسمیشون و به عنوان مصرف دارویی نیاز به ماری‌جوانا دارن، می تونن به مراکز مخصوص مراجعه کنن و با تشخیص دکتر کارت مخصوصی براشون صادر میشه که با اون می‌تونن علف دریافت کنن.

نکتۀ جالب در اینه که اگرچه بعد از تصویب شدن این قانون پلیس کالیفرنیا با مصرف‌کنندگان ماری‌جوانا کاری نخواهد داشت، ولی پلیس فدرال آمریکا که تحت قوانین کشوری فعالیت میکنه، همچنان می‌تونه افراد رو تحت پیگرد قانونی قرار بده، چون که در قوانین کشوری در اختیار داشتن و مصرف ماری‌جوانا غیرقانونیه.

مردم ایالت کالیفرنیا نسبت به این مورد قانونی کردن ماری‌جوانا نظرات مخالف و موافقی دارن، ولی به نظر من مجاز دانستن مصرف و در اختیار داشتن ماری‌جوانا از لحاظ قانونی، در واقع یکجور احترام به آزادی فردی هر شخص، به شعور هر شخص و به قدر تشخیص فردیه. یعنی اینکه هر آدمی خودش انقدر شعور و درک و فهم داره که شخصاً تصمیم بگیره با بدن خودش چیکار می‌خواد بکنه، می‌خواد ماری‌جوانا بکشه و های باشه و چت بزنه یا اینکه نه، تشخیص میده اینکار براش خوب نیست و انجامش نمیده.

اینکه دولت چیزی رو ممنوع اعلام بکنه و براش مجازاتهای سنگین تعیین بکنه، هیچوقت جلوی انجام اونکار رو توسط مردم نگرفته. مثلاً در ایران توزیع و مصرف مشروبات الکلی خب طبیعتاً ممنوعه، ولی هرکسی که میخواد مشروب بخوره، فروشنده‌اش رو خیلی راحت پیدا می‌کنه و مشروبش رو گیر میاره، تازه اونم انواع و اقسام مختلف. تازه به نظر من این غیرقانونی کردنش بدتر هم هست، چون کنترلی روی تولیدش وجود نداره و اینطوری میشه که عرق سگی و انواع مشروبهای دست‌ساز تولید میشن و بعد خب، طبیعتاً یه تلفاتی هم داده میشه، مثل آدمایی که با خوردن عرق سگی کور شدن. تازه تجربۀ شخصی خود من اینجوری بوده که تو ایران که مشروب ممنوعه، من خیلی بیشتر حرصش رو زده‌ام و خیلی بیشتر مشروب خورده‌ام تا اینجا که انواع مختلف مشروب به وفور در دسترسه و وجودش برام کاملاً عادی شده.

این مسأله در هر موردی صادقه. اینکه دولت ایران برای مردم تصمیم میگیره چه جور لباسی بپوشن و با چه سر و ظاهری در مکانهای عمومی ظاهر بشن، چی نخورن یا چی مصرف نکنن، با کی بگردن و با کی نگردن، به چی گوش ندن یا چی تماشا نکنن، هیچکدوم اینا جلوی اونی رو که میخواد سکسی و تحریک‌آمیز لباس بپوشه، اونی رو که می‌خواد مشروب بخوره، اونی رو که میخواد تریاک یا حشیش یا چیزای دیگه بکشه، اونی رو که می‌خواد موزیک متال یا پاپ گوش بده یا اونی که میخواد فیلم پرنو نگاه کنه رو نگرفته و نخواهد گرفت... این قوانینی که به ظاهر به خاطر مصلحت مردم تصویب میشن و به اجرا درمی‌آن، در عمل از یک طرف قدرت میدن به مجراهای غیرقانونی و قاچاقچیها و بازار سیاه و از طرف دیگه آدمها رو بیشتر کنجکاو می‌کنن نسبت به همۀ اون میوه‌های‌ ممنوعه... 


پانوشت: این طرح Proposition 19 برای قانونی کردن ماری‌خانم به تصویب نرسید. اینطور که پیداست هنوز اکثریت کالیفرنیائیها ترجیح میدن قانون حکم کلی رو صادر کنه تا اینکه تک‌تک افراد شخصاً تصمیم‌گیری کنن. البته از یه دید دیگه هم اگه به قضیه نگاه کنیم، مردم معتقدن که این تصمیم خوبی برای ایالتشون نیست و بی‌مسئولیتی افراد در قبالش ممکنه عواقب بدی به دنبال داشته باشه. ولی حرف من هنوز همونه که اگه کسی بخواد سیگاری بکشه، کار خودش رو می‌کنه و قانونی یا غیرقانونی بودنش خیلی تأثیری در تصمیمش نخواهد داشت.

Saturday, August 21, 2010

کشور مثل یه ماشین ترمز بریده تو یه سرازیری تند شده

عملاً دارن کشور و مردم رو به گا میدن و هیچ چیزی هم جلودارشون نیست.

وضعیت اینهمه زندانی سیاسی که بدون تفکیم حکم یا با احکام خیلی شوکه کننده و خرکی هنوز تو زندانن و گندی که روز به روز دارن بیشتر به مملکت میزنن، آدم رو افسرده و داغون می کنه. حالا تازه این وضعیت زندانیهای شناخته شده است که ازشون سراغ گرفته میشه، براشون مقاله و پست وبلاگ نوشته میشه، براشون گروههای حمایتی تو فیس بوک درست میشه و خانواده هاشون تنها گذاشته نمیشن. تکلیف اون گروهی که کاملاً ناشناخته هستند و کسی تا به حال اسمشون رو هم نشنیده چی میشه؟ آدمهای عادی ای که به امید عوض کردن وضعیت اسف بار کشورمون، به امید یه کم آزادی و تغییر، به امید یکبار برای همیشه پس گرفتن حق همیشه خورده شده امون، با وجود اون خفقان و ترس پاشدن رفتن تو خیابون و دیگه برنگشتن خونه، تکلیف اونا چی میشه؟ تو کدوم سوراخ، گوشۀ کدوم زندون، در چه وضع و حالین؟ آخر و عاقبتشون چی میشه؟

یه گروهی که کلاً با از دست دادن یا زندانی و شکنجه شدن عضوی از اعضاء خانواده اشون زندگیشون به گا رفت و تباه شد، یه گروه دیگه هم که ماها باشیم، کم کم و ذره ذره برگشتیم سر کار و زندگی عادی و روزمرّه امون و گذاشتیم غبار زمان روی کثافتکاریها رو یه کم بپوشونه و رومون رو از تلویزیون و سایتهای خبری و ویدئو و گزارشات برگردوندیم مبادا که هرروزمون با افسردگی و افسوس خراب بشه. همین که ایرانی هستیم و این وضعیت تخمی رو باید تحمل کنیم، همین که اون میمون دهن دریدۀ بی مغز به عنوان رئیس جمهور کشورمون همه جا اظهار وجود میکنه و ممکت رو به باد میده، همین که یه خشکه مقدس تریاکی دیکتاتور عظمی کشورمونه، هرکدوم از اینا خودش به تنهایی برای سوزوندن آدم از درون و بیرون کافیه، دیگه هرروز آتش به جگر زدن چه فایده ای داره؟ چه چیزی رو مگه عوض می کنه؟


شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۹

Sunday, June 13, 2010

از اون پارسالیه چیزی نمونده؟

من اصولاً به این دلخوشی رفتم که جبران ۲۲ خرداد پارسالم بشه. آخه پارسال جایی بودم که کلاً جمعیت ایرانیش خیلی کمرنگ و ناچیز بود. یعنی به گفتۀ علی آقا کبابی محلمون شهرمون حدوداً ۵۰ نفر ایرانی داشت، ولی من که خودم تو اون چندین و چند سال زندگی اونجا ۱۰ نفر همزبون هم به تورم نخورد. خلاصه اینکه تو اونهمه بگیر و ببند و بزن و بُکُن و اتفاقات تخمی ناگهانی و جورواجور که آدم یکی رو لازم داره که حرفش رو بفهمه و حسّش رو بدونه، یه جورایی بهم سخت گذشت و امسال به شوق خالی کردن همۀ اون احساسات و متحدشدن با مردمم، پا شدم رفتم میدون فلان تا در کنار ایرانیهای ساکن اینجا اعتراض خودم رو به وقایع پس از انتخابات خرداد ۱۳۸۸ نشون بدم.

در کل این حرکت با اون چیزی که من تصور کرده بودم و امیدوارم بودم، فرق داشت. تصور من این بود که احتمالاً یه گروهی ایرانی با پلاکارد و اعلان میان دور میدون وامیستن و شعار میدن تا توجه عابرین رو جلب کنن و اعتراض و همبستگی خودشون رو نشون بدن، ولی این تجمع بیشتر یه برنامه بود که توسط دو سه تا گروه تدارک دیده شده شده بود و سایرین که سرو کله اشون پیدا شد، بیشتر تماشاچی بودن تا شرکت کننده و من اینو خیلی دوست نداشتم.
با این وجود فکر می کنم که درکل مراسم خوبی بود، با سرود «ای ایران» که یه آقایی با ویلون میزد شروع و تموم کردن و یه سری شعار داده شد و بعد از اونم مقادیری موزیک و یه سری آدمهایی که اومدن حرف زدن و شعر خوندن. خوبی برنامه اشون این بود که یه سری قسمتها رو به انگلیسی هم ترجمه می کردن تا آدمهایی که تو میدون بودن یا از اونجا میگذشتن هم بفهمن این سروصداها سر چیه. تأثیر گذارترین قسمت این برنامه برای من یه گروه بود با ماسکهایی از عکس بچه هایی که تو خیابون یا زیر شکنجه یا اعدام کشته شده ان و تی شرتهاشون که روش اسم و محل شهادت هر نفر نوشته شده بود و اون طناب داره که عکسش این زیره.




من کلاً با این قضیه که یکی با یه میکروفون بالای پله ها واسته، یه سری شعار بده و بعد از من انتظار داشته باشه بلند و رسا همونا رو تکرار کنم و حنجره امو بدَرَم، ابداً حال نمیکنم... یه حس مهرۀ بازیچه و سیاهی لشکر و سوسیالیست و اینا بهم دست میده، کلاً خیلی کار دلچسبی نیست برام. در کنار این داستانها گوشۀ میدون یه گروه کمونیست هم پوسترهای خودشون رو علم کرده بودن (که توشون از عکسهای آدمهایی که پارسال تو خیابون در حال اعتراض بودن استفاده شده بود!!!) و به مردم برگه های چاپی آگهی میدادن و یه گوشۀ دیگه هم علم و کُتل شیر و خورشید به راه بود و البته یه چندتایی سکولار هم لای جمعیت بودن که هر از چند گاهی یه شعارهایی میدادن. البته من از قبل شنیده بودم که از اینجور اتفاقها تو تجمعات ایرانیها در خارج از کشور می افته که هرکس میخواد از جمعیت حاضر استفاده کنه و به نفع خودش تبلیغ بکنه، ولی خب... دموکراسی هم یعنی اینکه هرکسی با عقیده و خواستۀ خودش حاضر باشه و آزادانه نظرش رو بیان کنه دیگه، نه؟ به قول استیل اگه ما بعد از انتخابات همین یه موردم یاد گرفته باشیم که با هم همزیستی بکنیم و به اعتقادات همدیگه احترام بذاریم، بازم خودش خیلی خوبه.




خلاصه اینکه اینم از این. تجربه ای بود... ولی من تجمعهای خودجوش و بی برنامه رو صددرصد ترجیح میدم... کلاً اون جمع شدنهای بی هماهنگی اولیۀ پارسال تو ایران یه چیز دیگه بود که دیگه به این زودیا فکر نکنم شبیهش رو ببینیم.


یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۹

Wednesday, June 9, 2010

ریشه های نامرئی من

دارم به این موضوع فکر می کنم که وقتی من ایران زندگی می کردم، چـــــــــــــــــــقدر از یه سری مسائل بی خبر بودم. نمی دونستم تو جامعه و دوروبرم چی داره میگذره: کی تو زندونه، کی ممنوع التحصیل شده، چطور اقتصاد کشور سال به سال داره بیشتر تو گند فرو میره و کلاً مملکت چطور داره به لطف یه سری آدم فاسد، بی سواد و بی وجدان به آرومی به سمت فاک فنا پیش میره.

نمی دونستم. یعنی دلم نمی خواست که بدونم. برام مهم نبود. اگه تخمی میداشتم، یقیناً همۀ اینا به تخم چپم هم نمی بود. می خواستم زندگی خودم رو بکنم. فلسفه ام این بود که من که درهرحال تو این مملکت تخمی گیر افتاده ام، بذار حداقل یه کاری کنم که دردش کمتر باشه. برام مهم نبود که مثل یه سیب زمینی بی خیالم، بی حسم. حرفای بعضی آدما (مثل رفقایی که از نظر سیاسی همیشه تو باغ بودن یا مادربزرگم که همیشه کلی حرص و جوش می خوره و به آخوندها و به این رژیم فحش میده)، ماهواره، روزنامه و چت همه کلاً برام بی اهمیت بود. «خب که چی؟ حالا می خوای من چیکار کنم؟» بعدشم آدم اعصابش با اونهمه بازیهای خبری به هم میریخت: اینکه کدوم خبرا واقعاً حقیقت داره و مؤثقه، کدوما رو یه سری بی همه چیز تو لس آنجلس سرهم کردن تا مردم رو تحریک کنن، کدوما.... برای من راحت بود تو دنیای خودم و فقط با آدمهای خودم باشم و اینجوری از زندگیم تو ایران تا جایی که میشد لذت ببرم... بیرون، سرمو بندازم پایین، برم و بیام و تو، زندگی و حالم رو بکنم: موزیک، رفقا، سیگار، کتاب، پارتی، فیلم، مشروب، دانشگاه و یه چندتایی چیز دیگه. هیچوقت فکر نمی کردم که یه روزی به زودی از ایران برم. اگه این فکرو می کردم، شاید یه سری تصمیمات دیگه ای می گرفتم، یه سری کارهایی رو می کردم و یه سری دیگه رو میذاشتم واسه بعداًها... شاید، شایدم نه، شایدم هیچ غلط خاصی نمی کردم.

کلاً حال تهوع بهم دست میده از آدمهایی که جاهای دیگه نشستن و بعد میگن لِنگش کن! تو پفیوز داری جای دیگه حالتو می کنی، خودت و بچه هات آزادانه تو آرامش و امنیت دارین زندگیتون رو می کنین، اونوقت از یکی دیگه می خوای زندگیشو واسه وطن به گا بده؟؟ آدمایی که دارن تو ایران زندگی می کنن، برای حفظ بقا و برای اینکه بتونن صبحها از جاشون پاشن و انگیزه ای برای زندگی داشته باشن، حق دارن یه کم بی خیال بعضی چیزا باشن، حق دارن بزنن به رگ بی خیالی. به خصوص جوونهایی که باید تو ادارات کوفتی دولتی به هربهانه ای برن و بیان، تو دانشگاهها با یه سری آدمای عوضی و دُگم سر و کله بزنن، تو این جامعۀ تخمی کار پیدا کنن و زندگیشون رو بسازن.

بعد که از ایران اومدم بیرون، یه کم شروع کردم اینور و اونور به سایتهای مختلف سرک کشیدن، خوندن و شنیدن. کم کم یه چیزایی حالیم شد. طبیعتاً هنوزم گهگاهی سر همه چیز افسرده و مأیوس میشم... انگاری این تحفۀ آخوندهای روضه خون و اَذون چَپون کُن به ماست که یه جزئی از وجودمون رو زیر سایۀ خودش گرفته و وانمیده، که همیشه صددرصد خوشحال نیستیم، که همه اَمون تو خونمون یه نمه افسردگی مزمن داریم. هم این افسردگیه و هم اون سانسور کردنه، دیگه شدیم سانسورچی سرخود: «فلان چیزو ننویس. فلان چیزو پای تلفن نگو. نه! اصلاً حرف از سیاست نزنیم، یه چیز دیگه بگو... خب چیکارا می کنی؟ ردیفی؟»


چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹


Sunday, May 9, 2010

فرزاد کمانگر هم اعدام شد

شکنجه، آزار و اذیت، گرفتن حقوق اولیۀ آدمها، دادگاههای فرمایشی، احکام شِکَمی، اعدام بر اساس همون احکام شکمی... آخه کثافتکاری هم حدی داره.

این حیوون صفتها چطوری شبها سرشون رو میذارن رو بالش و می خوابن؟ من حقیقتاً از طبیعت آدمی حیرانم. مطمئنم چیزی در ذات آدمیزاد این ظرفیت رو داره که مثل هارد دیسکی که فُرمت میشه، کلاً وجدان، اخلاق، انسانیت، حس همدردی و نوعدوستی رو از روح انسان پاک کنه و طرف رو به یه حیوون تبدیل کنه. بیچاره حیوانات که مدام با این موجودات متعفن و سنگدل مقایسه میشن!

این سِیر کوفتی همیشه یه جوره: اول یه سری اخبار از وضعیت دستگیری و زندان و شکنجه و شرایط باورنکردنی زندانی و وضعیت خانواده و والدین پیرش تو اینترنت می چرخه؛ در این مورد یه سری مثل من فقط خواننده ان و یه سری دیگه یه قدم فراتر میذارن و درموردشون می نویسن و سعی می کنن با قلمشون حداقل یه حرکتی بکنن.

بعد مصاحبه ای با وکیل طرف میشه که من اصلاً نمی فهمم وقتی تلاشهای مذبوحانۀ وکیل و دفاعیات طرف کلاً به پشم اون قاضی فاسد و حروم لقمه هم نیست، دیگه اصلاً چه نیازی به وجود وکیل نمایشی و لولو سر خرمن هست؟

و بعد یهو یه روز صبح پا میشی و همینطور که خواب آلود داری تو اینترنت می چرخی و اخبار رو چک می کنی، به خبر اعدام اون زندانی مظلومی برمی خوری که برای محکوم کردنش حتی دلیل و مدرک کافی و مستند وجود نداشت و یهو، سحرگاه یه روز تخمی و نحس، بی صدا و هول هولکی، حتی بدون خبر کردن وکیلش به زندگیش پایان داده شد. حال تهوع بهت دست میده، حال گند اول صبحی که کوفت شده و میدونی که روز نحس و گندی خواهد بود اون روز.

بعد شروع می کنی به خوندن کوهی از انواع مقاله ها که تو سایتهای مختلف نوشته میشه و پستهای وبلاگ و ناله و زاری و فغان که با یه عکس قدیمی از قربانی همراهن... عکس مرد یا زن جوونی که جدی، خشک و بدون لبخند یه روزی، یه جایی به دوربینی خیره شده تا برای پرونده ای یا مدرکی یا ثبت نام در جایی عکس داشته باشه و حالا اون عکس به سمبل مبارزه و شجاعت و استقامت تبدیل شده و داره تو اینترنت می چرخه.

اون عکس رو که می بینم، از خودم می پرسم یعنی مال چند سال پیشه؟ یعنی اون شخص واقعی چقدر از اون عکس فاصله داشته؟ یعنی خودش چقدر از اون عکس مصنوعی و بی حس بدش می آمده و چقدر خودش رو اصلاً شبیه اون عکس نمیدونسته؟ در ورای اون عکس چه جور آدمی بوده؟ چه اخلاق و عادتهایی داشته؟ تو جمع با رفقاش چه کارایی می کرده؟ چه آرزوها و برنامه هایی واسه زندگیش داشته؟ چـــه...؟



«راستی که چه روزگار غریبی شده نازنین!»




یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹


پ.ن.: نگفتم روز تخمی و گندی خواهد بود؟

Wednesday, January 27, 2010

فرهنگ برخاسته از جمهوری اسلامی

چند وقته دارم به این موضوع فکر می کنم که اگر هم فرضاً روزی روزگاری به زودی رژیم جمهوری اسلامی به باد فنا بره و مردم ایران حق و حقوقشون رو پس بگیرن آیا واقعاً همۀ مشکلاتی که الان در رابطه با آزادی عقیده و مذهب و بیان تو کشور وجود داره، از بین میره؟ یعنی همۀ افراد می تونن به طور مساوی از آزادی فردی، آزادی عقیده و بیان، و آزادی بودن و زندگی کردن به مدل خودشون لذت ببرن؟

راجع به این مسأله بدبینم... فرض کنیم که این اتفاق هم بیفته و مردم آزاد باشن که خودشون فرق بین خوب و بد رو تشخیص بدن و اونجوری که دلشون می خواد زندگی کنن. ولی پس تکلیف این فرهنگ تخمی ای که به لطف جمهوری اسلامی و احکام زورچپون شده به نام دین پربرکت اسلام به وجود اومده، چی میشه؟ این فرهنگی که هر کسی به خودش اجازه میده درمورد دیگران از روی مدل زندگی و ظاهرشون قضاوت کنه؟ تکلیف اینهمه برخوردهای ناشی از ظاهربینی چی میشه که سالهاست به خصوص به قشر مذهبی یا به ظاهر مذهبی این حق رو داده که به واسطۀ ریش و چادرشون هرکس دیگه ای رو که مثل اونا نمی پوشه یا نمی اندیشه یا زندگی نمی کنه، مورد انتقاد و بی احترامی قرار بدن؟ و قشر غیرمذهبی هم که درمقابل این گروه اظهار اشمئزاز می کنه و اونها رو عقب مونده و امّل میدونه؟

“It doesn’t matter who comes, because fixing the culture created by the system is now the problem. I used to take such pride, Azi, in my Iranian identity. I don’t see that culture I was proud of anymore, that respect for elders, for children. These are the effects of lawlessness. If you do business and don’t take bribes, you’re considered strange, behaving outside the norms. Being corrupt is normal. The country’s ethical code has gone mad. It’s going to take so much more than politicians to fix that, this culture of lying, deception, and corruption.” (Lipstick Jihad, by Azadeh Moaveni, page 130.)

یادمه اولها که از ایران اومده بودم بیرون، برام خیلی خیلی جالب بود دیدن بچه های پانک با لباسهای خیلی متفاوت و کفشهای لجدار و آرایشهای غلیظ و موهای تیغ زده از وسط سر تو دانشگاه و این مسأله که نه سایر دانشجوها و نه حتی استادها هیچ برخورد متفاوتی با اونا نداشتن و اونا می تونستن به راحتی در بحثها شرکت کنن و از عقایدشون دفاع کنن، بدون اینکه کسی به خاطر لباسها یا موهاشون درموردشون قضاوت کنه و آدم حسابشون نکنه.

حالا فرض کنیم جامعۀ کنونی ایران رو. نه، اصلاً کل جامعه هم نه، جایی مثل تهران که مردمش نسبتاً فکر بازتری دارن:
- اگه مرد جوانی موهاش رو بلند کنه، بهش میگن "بچه قرتی" یا "بچه مضلف" یا حتی بدتر از اون "کونی" که متعفن ترین کلمه است.
- اگه زنی زیاد آرایش کنه یا لباسهای تنگ و کوتاه بپوشه، بهش میگن "جنده".
- اگه کسی به موزیک متال گوش بده، میگن حتماً "شیطان پرسته".

حالا تازه اینا چندتا نمونۀ نسبتاً ملایمه. دیگه قضیه درمورد افراد همجنس خواه به چنان شدتی میرسه که این افراد حتی نمی تونن به راحتی و آزادانه تو جامعه رفت و آدم و فعالیت کنن. مشکل اینجاست که در جامعۀ کنونی ما ظرفیت پذیرش یا tolerance اصلاً وجود نداره و همزیستی چیزیه که تعداد خیلی کمی از مردم عادی بهش اعتقاد دارن و تعداد خیلی کمتری در عمل به اجرا درمیارنش. همین فردا اگر رژیم جمهوری اسلامی بساطش رو جمع بکنه، چند نفر از مردم به حضور مثبت روحانیون دینی و آخوندها به عنوان یکی از اقلیتها در کنار سایر احزاب رأی موافق خواهند داد؟ چند نفر مسلمان و مسیحی و بهایی و جهود و لامذهب در کنار هم در صلح و صفا زندگی خواهند کرد بدون اینکه در ظاهر از سر دوستی به همدیگه لبخند بزنن و درخفا به فضولی کردن و غیبت کردن و بدگویی از همدیگه ادامه بدن؟

میدونم، خیلی بدبینم. زمان لازمه، زمانی درااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز برای عوض کردن تدریجی وضع و پذیرفتن شرایط جدید و خوگرفتن به اونها. میدونم که اجبار هم آدمها رو وادار به پذیرش و همزیستی می کنه، ولی نگرانم... نگران از هرج و مرج و کشمکش بر سر قدرت. چون که اکثریت ما ایرانیها، متأسفانه این خصلت رو داریم که فکر می کنیم از بقیه بیشتر می دونیم و بهتر می فهمیم و برای همین هم، سکان کشتی باید تو دست ما باشه.


۰۷ بهمن ۱٣۸۸

Wednesday, January 6, 2010

من مخالفم!

من مُحاربم، یعنی محارب که نه! جنگجو، مبارز، حق طلب، آزادی خواه.

اصلاً این لغت «محارب» رو که می بینم، فشار خونم میره بالا و می خوام یکی رو بگیرم خفه کنم. دلیلشم اینه که یه عده حوضَوی ضدّ زبان فارسی با این لغت – مثل هزاران هزار لغت عربی تخمی دیگه – به زبانمون تجاوز کردن. حالام با همین کلمه های قُلُنبه سُلُنبۀ عربی آقایون پفیوزا دارن واسمون حکم صادر می کنن، رو فعالیتهامون اسم میذارن و به جرم «محارم» به اعدام تهدیدمون میکنن.

اصلاً «من مخالفم»1:

– مخالف این لغتهای چرند دور از فرهنگ و زبان رسمی ایران،

– مخالف دادگاههای بدون حضور مترجم عربی– فارسی و مترجم زبانهای دیگه مثل کُردی و ترکی وقتی که متهم به زبان عربی یا فارسی مسلط نیست،

– مخالف تن کردن لباس فُرم زندان به کسی که هنوز معلوم نیست بی گناهه یا گناهکار، به خصوص اونم تو دادگاه ،

– مخالف «دادگاه» بدون «داد» و یک طرفه،

– مخالف حکم اعدام، حالا جرم متهم هرچی که می خواد باشه،
یعنی حتی اگه پس فردا هم ورق برگرده و قدرت بیفته دست سبزها، بازم با اعدام همۀ این آقایون پفیوزا مخالفم... باید به خصوص بهشون حبس طولانی مدت داده بشه، تا باشن و آیندۀ روشن ما رو ببینن.

– مخالف زندان بدون امکانات حداقلی که هر بنی بشری حق طبیعیشه ازشون برخوردار باشه، مثل رفتن به دستشویی وقتی که لازمه، حمام کردن، خوردن حداقل یک وعده غذای درست و حسابی در روز، حق داشتن دکتر و دارو و بهداری، کتاب و قلم و کاغذ، حق داشتن ملاقات و حق دیدن آسمون.

 
1. بر وزن «من مُحارِبم!»