وقتی از ایران اومدم بیرون و رفتم یه گوشۀ خیلی متفاوت دیگه از دنیا، انتظار دلتنگی برای مامان، بابا، برادرم و رفقای بینظیر و دیوانهام رو داشتم... میدونستم که کاملاً طبیعیه و خودم رو براش آماده کرده بودم.
ولی چیزی که اصلاً انتظارش رو نداشتم، این حس عمیق و عجیب دلتنگشدنم برای تهران بود... شهری بی در و پیکر و آلوده و پرترافیکی که خیلی اوقات از دستش دلخور بودم و باهاش حال نمیکردم. ولی بنده هم یکی از همون آدمای متوسط الحالی هستم که تا چیزی رو دارم، قدرش رو نمیدونم و باهاش اونطوری که باید حال نمیکنم و زیادی راجع بهش غر میزنم، ولی وقتی از دستش دادم، بعد دیگه برام عزیز میشم و جانم فدایش و این حرفا...
کلاً:
– هیچوقت فکرشم نمیکردم که دلم برای بالا و پایین رفتن از اون سربالایی نفسگیر کوچهامون تنگ بشه یا به خودم فشار بیارم تا درختها و خونهها و جوبهای پرآبی که اینهمه از کنارشون بیتوجه رد شدم رو، به خاطر بیارم...
– یا برای "سوپرمارکت" آقا دریانی که ایـــــــــــــــــــــــــــنهمه سال کل محله رو سرویس داده و از صدقۀ سر همین بقالی فسقلی سال به سال هم مدل ماشینهاش بالاتر رفته
– یا برای دبستانم پایین قیطریه و نزدیک اتوبان صدر که ساختمونش یه خونۀ قدیمی بزرگ با شیشههای رنگی، و مال مصادره شدۀ یه آدم پولداری از زمان شاه بود.
– یا برای دیوار پارک و پیادهروی سنگفرش عریضش که اینهمه ازش بالا و پایین رفتم، تو راه مدرسه، برای ورزش صبحگاهی، برای خرید، برای تجریش رفتن با ترلان یا دورهمی خونۀ امین اینا بالای پارک یا قراری اون اوائل شیطنتها و پسربازیها...
– دلم برای بعضی کوچه های پردرخت و آفتابی و آروم تهران خیلی تنگ میشه، با جوبهای پرآبشون، عابرهای ساکت و سربهزیر و کیوسکهای روزنامهفروشیشون، بچه مدرسهایها که کولههای گنده به پشت دنبال همدیگه میکنن یا دختردبیرستانیهایی که هرهر و کرکرشون بهراهه و شیطنت از قیافههاشون میباره.
– دلم واسۀ باشگاهم تو پارکوی هم تنگ شده با استپهای تخمی چوبیش و مربیهای خیلی خیلی خوشهیکلش که یکی یکی غیب میشدن و بعد چندوقت دوباره پیداشون میشد... با ممههای خیلی گنده!
– خنده داره که دلم حتی واسه سر پل تجریش هم تنگ شده، اونم من! منی که همیشه از سرسام و شلوغیش فراری بودم. دلم برای اون همهمهاش تنگ شده، برای آدمایی که به آدم تنه میزنن، برای پاساژهاش با فروشندههای افادهای و قالتاقش، برای اون قنادیش کاسکو با شیرینی ترهای خیلی خوشمزهاش و برای زمستون پر از گل و شُلش.. دلم تنگ شده برای تجریش رفتن با مامان که لارژ پول خرج میکنه و بعد آدم رو میبره یه گوشهای تا شیرینی تا پیتزایی با هم بخوریم و با هم بگیم و بخندیم و بعد یه "دربست" میگیره تا خونه. آی! دلم برات تنگ شده خب! چرا اینارو نمیتونم وقتی بهم زنگ میزنی بهت بگم؟ چرا دیگه اونجوری باهم بگو بخند نمیکنیم و خوش نمیگذرونیم مادر و دختر؟ یعنی کی دوباره میبینمت؟؟ ها!؟۱
– دلم برای اتوبان صدر کوفتی هم حتی تنگ شده!
۱.نویسنده در این قسمت کیبورد را رها کرده، رفت و به مادرش زنگ زد!!
سهشنبه ۴ آبان ۱۳۸۹
ولی چیزی که اصلاً انتظارش رو نداشتم، این حس عمیق و عجیب دلتنگشدنم برای تهران بود... شهری بی در و پیکر و آلوده و پرترافیکی که خیلی اوقات از دستش دلخور بودم و باهاش حال نمیکردم. ولی بنده هم یکی از همون آدمای متوسط الحالی هستم که تا چیزی رو دارم، قدرش رو نمیدونم و باهاش اونطوری که باید حال نمیکنم و زیادی راجع بهش غر میزنم، ولی وقتی از دستش دادم، بعد دیگه برام عزیز میشم و جانم فدایش و این حرفا...
کلاً:
– هیچوقت فکرشم نمیکردم که دلم برای بالا و پایین رفتن از اون سربالایی نفسگیر کوچهامون تنگ بشه یا به خودم فشار بیارم تا درختها و خونهها و جوبهای پرآبی که اینهمه از کنارشون بیتوجه رد شدم رو، به خاطر بیارم...
– یا برای "سوپرمارکت" آقا دریانی که ایـــــــــــــــــــــــــــنهمه سال کل محله رو سرویس داده و از صدقۀ سر همین بقالی فسقلی سال به سال هم مدل ماشینهاش بالاتر رفته
– یا برای دبستانم پایین قیطریه و نزدیک اتوبان صدر که ساختمونش یه خونۀ قدیمی بزرگ با شیشههای رنگی، و مال مصادره شدۀ یه آدم پولداری از زمان شاه بود.
– یا برای دیوار پارک و پیادهروی سنگفرش عریضش که اینهمه ازش بالا و پایین رفتم، تو راه مدرسه، برای ورزش صبحگاهی، برای خرید، برای تجریش رفتن با ترلان یا دورهمی خونۀ امین اینا بالای پارک یا قراری اون اوائل شیطنتها و پسربازیها...
– دلم برای بعضی کوچه های پردرخت و آفتابی و آروم تهران خیلی تنگ میشه، با جوبهای پرآبشون، عابرهای ساکت و سربهزیر و کیوسکهای روزنامهفروشیشون، بچه مدرسهایها که کولههای گنده به پشت دنبال همدیگه میکنن یا دختردبیرستانیهایی که هرهر و کرکرشون بهراهه و شیطنت از قیافههاشون میباره.
– دلم واسۀ باشگاهم تو پارکوی هم تنگ شده با استپهای تخمی چوبیش و مربیهای خیلی خیلی خوشهیکلش که یکی یکی غیب میشدن و بعد چندوقت دوباره پیداشون میشد... با ممههای خیلی گنده!
– خنده داره که دلم حتی واسه سر پل تجریش هم تنگ شده، اونم من! منی که همیشه از سرسام و شلوغیش فراری بودم. دلم برای اون همهمهاش تنگ شده، برای آدمایی که به آدم تنه میزنن، برای پاساژهاش با فروشندههای افادهای و قالتاقش، برای اون قنادیش کاسکو با شیرینی ترهای خیلی خوشمزهاش و برای زمستون پر از گل و شُلش.. دلم تنگ شده برای تجریش رفتن با مامان که لارژ پول خرج میکنه و بعد آدم رو میبره یه گوشهای تا شیرینی تا پیتزایی با هم بخوریم و با هم بگیم و بخندیم و بعد یه "دربست" میگیره تا خونه. آی! دلم برات تنگ شده خب! چرا اینارو نمیتونم وقتی بهم زنگ میزنی بهت بگم؟ چرا دیگه اونجوری باهم بگو بخند نمیکنیم و خوش نمیگذرونیم مادر و دختر؟ یعنی کی دوباره میبینمت؟؟ ها!؟۱
– دلم برای اتوبان صدر کوفتی هم حتی تنگ شده!
۱.نویسنده در این قسمت کیبورد را رها کرده، رفت و به مادرش زنگ زد!!
سهشنبه ۴ آبان ۱۳۸۹