Showing posts with label آدمها. Show all posts
Showing posts with label آدمها. Show all posts

Thursday, December 16, 2010

The Real Hero...

همه، همه جا از جولین آسانژ حرف میزنن، قهرمان بزرگی که اطلاعات سری دولتهای کشورهای مختلف رو تو ویکی‌لیکس منتشر کرد و پته‌های خیلی از دولتهای فاسد رو روی آب ریخت... ولی این وسط زیاد خبری در مورد برادلی منینگ (Bradley Manning) وجود نداره، یعنی اصولاً افراد زیادی نمیشناسنش و هیچکدوم از خبرگزاریهای اصلی و مهم هم در موردش چیزی نمیگن.

برادلی منینگ ۲۲ ساله یکی از سربازان ارتش آمریکا است که به جرم دسترسی، دانلود و فوروارد کردن غیرمجاز اطلاعات طبقه‌بندی شدۀ دولت آمریکا دستگیر و زندانیه. ولی نکتۀ ماجرا در اینه که اتهام منینگ قرار دادن اطلاعات محرمانۀ ارتش و دولت آمریکا در اختیار ویکی‌لیکس ئه.  همون اطلاعاتی که منتشر شد تا فساد و کثافتکاریهای دولت آمریکا (و مابقی اراذل) رو آشکار بکنه.
برادلی منینگ در ماه مه ۲۰۱۰ در کویت بازداشت شد و از ۲۹ جولای در یکی از زندانهای شدیداً محافظت‌شدۀ آمریکا تو سلول انفرادیه، ۲۳ ساعت از ۲۴ ساعت روز رو تو سلول انفرادی حبسه، توی سلولش هم تمام مدت تحت نظره، حق ورزش کردن نداره، از خیلی از امکانات اولیه محرومه و با کسی در ارتباط نیست. و تازه همۀ اینا نتیجۀ اتهامـیه که بهش وارد شده، یعنی هنوز نه محاکمه شده و نه گناهکار شناخته شده، ولی در سال ۲۰۱۱ در دادگاه نظامی محاکمه خواهد شد و درصورت گناهکار شناخته شدن احتمال می‌رود که ‌به ۵۲ سال زندان محکوم شود.

برای ما ایرانیها این توصیف و تعاریف این روزا هیچ چیز خبر خاصی نیست، هر روز داریم می‌شنویم از وکلا و خبرنگارها و شهروندهایی که تو سلول انفرادین، خانواده‌اشون مدتهاست که ازشون بی‌خبرن، شکنجه میشن، اعتصاب غذا می‌کنن و دادگاه براشون محکومیتهای طولانی و خرکی تعیین می‌کنه. ولی این یکی تو آمریکا داره اتفاق می‌افته، آمریکا!! کشوری که همه به عنوان کشوری آزاد می‌شناسنش...
تو این چند وقتی که تو آمریکا زندگی کردم، خیلی وقتها به این نتیجه رسیده‌ام که دولت آمریکا از خیلی نظرها شبیه به دولت جمهوری اسلامی و سایر دولتهای فاسد دنیاست که سیاستها، سیاستمدارها و تصمیمات دولتیشون رو نه مردم، بلکه سرمایه‌دارهای پشت پرده انتخاب می‌کنن و بی‌سروصدا خیلی کثافتکاری انجام میشه که خیلیهاش هم برای سالها مسکوت می‌مونه. شاید اون فرق بزرگ ایران با آمریکا که انقدر چشم همۀ ما رو گرفته، آزادیهای فردی باشه که تو ایران تقریباً اصلاً وجود ندارن و تو آمریکا برخورداری ازشون کاملاً عادیه.
با وجود آدمایی مثل این آقا که کل زندگی خودش رو فدای سایرین کرده، هنوز امیدی به شرف و وجدان آدمیزاد و آیندۀ بشیریت هست... این امید باقیه که هنوز تو دنیا آدمهایی پیدا میشن که ساکت نمی‌مونن و روشون رو از حقایق برنمی‌گردونن و وجدان دارن و نمیگن من آمریکایی‌ام، گور پدر عراقیهایی که بی‌دلیل دارن کشته میشن و قاتلهاشون آزاد و سربلند می‌گردن.

منابع:
  • The inhumane conditions of Bradley Manning's detention  by Glenn Greenwald

http://www.salon.com/news/opinion/glenn_greenwald/2010/12/14/manning

  • Bradley Manning on Wikipedia

http://en.wikipedia.org/wiki/Bradley_Manning



پنجشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۹

Sunday, October 10, 2010

10.10.10 - World Day Against The Death Penalty

امروز دهم اکتبر سال ۲۰۱۰ (۱۰/۱۰/۱۰) و روز جهانی مبارزه با مجازات مرگ است.


به نظر من کشتن و اعدام کردن انسانها عمل وحشیانه‌ و نادرستیه و باهاش شخصاً مخالفم، یعنی اینکه فرد جرمش قتل باشه یا تجاوز یا زنا یا فساد یا صرفاً عقاید و باورهای مذهبی، سیاسی یا قومی و نژادی یا گرایش جنسیش، من درهرحالتی با اعدام یا سنگسار یا به‌ گلوله بستن‌ یا اتاق گاز یا هرجور دیگه ای که میشه یه نفر رو مجازات کرد و با مرگ "به سزای عملش رسوند"، مخالم.

و به این مسأله اعتقاد دارم که راههای دیگه‌ای برای مجازات فرد گناهکار وجود داره که به مراتب می‌تونن اثرات بهتری داشته باشن و در درازمدت فرد یا جامعه رو متنبه کنن.

«اعدامها انتقام و خشونت را آموزش می‌دهند»


«اعدام کودکان را متوقف کنید»

«اعدام همجنسگرایان در ایران، عراق و عربستان سعودی را متوقف کنید»



Tuesday, September 14, 2010

وبلاگ در مقابل کتاب

می تونم ادعا کنم که تقریباً فقط یه دوست دختر از رفقای قدیمی و نایاب ایران برام مونده که برام خیلی عزیزه، و هردوی ما هم این رابطه امون رو دو دستی چسبیدیم که مبادا مثل سایر دوستیها به جبر فاصله و بی خبری به هیچ برسه. واسه همین هم با هم یه رابطۀ نامه نگاری ایجاد کرده ایم –از نوع کلاسیک عهد بوقی و به سبک بابا لنگ دراز– و فکر کنم جزو معدود آدمهایی باشیم که این روزا برای پست کردن نامه به اون سر دنیا مرتب به پستخونه سر می زنیم.

دخترک با آخرین نامه اش منو سورپریز کرد و برام کتاب «نگران نباش» از مهسا محب علی رو فرستاد و من چه خیرکیف شدم از خوندن کتاب به زبان مادری، و در دو نشست (یا بهتره بگم در دو لمیدن روی تخت) کتاب رو نشخوار کردم. کتاب جالبی بود، متفاوت از بقیۀ داستانهای کوتاه معاصری که می خونم، به خصوص از نویسنده های زن، و این منو به فکر واداشت... کلاً شخصیت و زندگی نویسنده ها بعضی وقتها حتی بیشتر از کتابهاشون منو به خودش جذب می کنه؛ نویسنده هایی مثل ویرجینیا وولف، ارنست همینگوی، شل سیلوراستاین،... مثلاً در مورد این کتاب، دلم می خواد بدونم نویسنده از چه طبقه ایه، تو چه خانواده و محله و طبقه ای از تهران بزرگ شده و با چه گروهی از شخصیتهای منحصر به فرد این شهر بی در و پیکر سر و کله زده؟ چطور شده که به این موضوع روآورده، آیا تجربۀ شخصیشه، یا چیزیه که مثل خیلی از بچه های دهۀ پنجاه و شصت دیگه شاهدش بوده و باهاش بزرگ شده؟

کلاً برای من کتاب ماهیت انفرادی و فردی (Individual) داره. از اولی که یه نویسنده به تنهایی و درخلوت خودش در طول روزها و شبهای طولانی یه کتاب رو می نویسه تا بعد که توی خواننده اون کتاب رو دست می گیری و به تنهایی و در خلوت خودت یه نفس یا درطول روزها و شبتهای متمادی می خونیش، راجع بهش فکر و خیال پردازی می کنی و ازش یه برداشتی میکنی، همه و همه به تنهایی و به صورت تکنفره انجام میشه و توی خواننده به نویسنده دسترسی نداری که بری ازش بپرسی حالا بالاخره آخر داستان چی شد؟ منظورش از اون صحنۀ مبهمی که ترسیم کرده بود، چی بود؟ آیا فلان جای داستان حقیقت داشت؟ آیا فلان شخصیت واقعاً مادر دیوانۀ خود نویسنده بود؟ آیا فلان چیز واقعاً در کودکی نویسنده اتفاق افتاده بود؟ فکر می کنم یه کِیف کتاب خونی –به خصوص رمان و داستان کوتاه– اصلاً به همینجاش باشه که تو یه جورایی تو کف ماجرا می مونی و با ورژن های مختلف آخر داستان لاس میزنی و از هیجان خرکیف میشی.

البته اینایی که من میگم به این مدلهای جدید کتاب نویسی که خانم پَریس هیلتون یه نویسندۀ گمنام حرفه ای رو استخدام میکنه که خاطراتش رو براش به صورت کتاب بنویسه و بعد به اسم خودش میده بیرون از یه طرف و به گروههایی زنهای میانسال یا آدمهای کُس خُل الکی خوش بیکار که دورهم جمع میشن و با هم یه کتابی رو می خونن و تحلیل می کنن از طرف دیگه هیچ ربطی نداره. بحث من الان برمی گرده به مدل کلاسیک و قرون وسطایی نویسندگی و کتاب خونی.

بعد اونوقت اگه بخوایم کتاب خونی رو با وبلاگ خونی مقایسه کنیم، یه فرق عمده اشون در اینه که نویسندۀ وبلاگ –اگه تو اوین زندانی نباشه– حیّ و حاضر و دم دسته و اگه از اون مدل بلاگرهایی باشه که سر صبر و با اخلاق خوش دونه دونه کامنتها رو می خونه و جواب میده (مثل توکای مقدس یا یک مهندس خسته)، آدم همیشه با خوندن کامنتهای بعد یه پست کلی اطلاعات جدید دستگیرش میشه و حتی در بعضی موارد می فهمه که واقعاً آخر ماجرا چی شد (البته استاد توکا در اینجور موارد امکان نداره لب از لب باز کنه!). بعضی وقتها تو کامنت دونی بعضی وبلاگها، بین بلاگر و خوانندگان مختلف با دیدگاهها و عقده ها و خُلق و خوهای مختلف بحث و جدل و بکش واکشی هم درمی گیره که دیگه خوندن اونا میشه داستانی جدا از اون پُست مربوطه.

کلاً من با هردو جورش شدیداً حال می کنم، هم وبلاگ خونی و هم کتاب خونی. کتاب که خب معلمه چرا، اما وبلاگ خونی رو دوست دارم، چون بهم حس خوندن داستان کوتاه –یا در بعضی موارد حتی رُمان– معاصری رو میده که به نویسنده اش دسترسی دارم، میتونم ازش راجع به داستان یا راجع به خودش سؤال بپرسم و جوابهایی رو که تو کامنتهاش به بقیه میده، کنجکاوانه بخونم وسعی کنم با نویسنده از روی این اطلاعات بی ربط و پراکنده آشنا بشم و زوایای خصوصی و درونیش رو بررسی کنم.


سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۹

Thursday, September 9, 2010

فریدا

پریروزا یه فیلم مستندی دیدم راجع به زندگی و زمان فریدا کالو و به نظرم جالب اومد که با اینکه فریدا به خاطر تصادفش در سن ۱۸ سالگی تقریباً تمام عمر زن بیمار و نحیفی بوده، ولی چقدر نسبت به خیلی آدمهای سالم دیگه فعال و پر جنب و جوش و ماجراجو بوده، چه از لحاظ زندگی و سفر و چه از لحاظ رمانتیکی و روابط عاطفی و حتی جنسی.

فریدا

فریدا در حال نقاشی در بستر بیماری

«دو فریدا» از آثار مشهور فریدا کالو

پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۹


Friday, July 30, 2010

تو که نمی تونی از پسش بربیای، نکن خب

پی نوشت: این پُست همچنان غُرغُرانه ای است در ارتباط با اقامت اجباری ۸ روزۀ رفقای قدیمی در منزل ما. اگه حالش رو ندارین، برین هفتۀ دیگه تشریف بیارین.

تجربه معتقده که جو تُخمی و ناراحتی پیش میاد وقتی تمام آخر هفته آدم به شستن و سابیدن کل خونه و خرید کردن و جور کردن و مرتب کردن اتاق مهمون میگذره، برای رفقای قدیمی که کم و کسری نداشته باشن و بعد... آدم ماتحتش شدیداً می سوزه وقتی می بینه اون رفقا بی تعارف از خونۀ تو به عنوان هتل استفاده می کنن (یه روزایی فکر می کردم وظیفه ام اینه که مثل نظافتچی هتل برم اتاق رو تمیز کنم و چیز میزاشون رو از وسط اتاق جمع کنم) و هدفشون از این سفر حال کردن و خوش گذروندن هست، ولی نه با تو.

کلاً یه سری چیزا کُفر منو درآورد:
من این مُدلیم که دوست ندارم لباس و لوازم آرایش با کسی ردّوبدل کنم... نازوادا، سختگیری یا هرچی حال می کنین اسمش رو بذارین. من نه از کسی این چیزا رو می گیرم، نه راحتم به کسی این چیزامو بدم... وسیلۀ شخصی دیگه باباجان، مال خودت رو بیار. بعد این رفیق ما هم تو این مسائل کلاً آدم بی خیال و راحتیه و در نتیجه من بُرس رژگونه، کمربند، شال، ماتیک، مو صاف کن و ناخن گیرم رو باهاش شریک شدم. منطقیش اینه که آدم اگه انقدر بهش فشار میاد و سختشه، یه کلام به طرف بگه نه! و قضیه رو ختم کنه، ولی در عمل مسأله خیلی پیچیده تر از ایناست و با توجه به اخلاق طرف و رابطه امون (که یه سرش خانوادگیه و به این آسونیها نمیشه باهاش بهم زد) و اون موقعیت که طرف خونۀ من مهمون بود، یه جورایی اصلاً راه نداشت... ولی خب، در دیزی بازه، حیای گربه کجاست؟

بعد من کلاً آدم تمیز و مرتبیم... یعنی وسواسی نیستم، ولی اگه تمام روز تختخواب نامرتب باشه یا ظرفای کثیف تو ظرفشویی منتظر باشن یا دستشویی و توالت رو گند گرفته باشه، خُلقم تنگ میشه. بعد شلختۀ عظمی رو تصور کن که چیز میزاشو تو دستشویی، تو سالن و گوشه کنار خونه ول می کنه میره، رو میز ناهارخوری ناخنهاش رو می گیره (با ناخن گیر من البته!!!) و اتاق مهمون رو در ۳ روز به میدون جنگ تبدیل می کنه.

و سرانجام اگه اون دوبار لنگ درهوا گذشتن ما –چون یهویی برنامۀ joint کشیدن و حال و هول با یه سری رفیق دیگه پیش اومده– و بی ادبی مداوم طرف رو هم به همۀ اینا اضافه کنی، می تونی یه تصویری از هفتۀ گذشتۀ من داشته باشی. جالبترین بخش همۀ این بِکش واکش این بود که من با شوهر دوستم تقریباً هیچ مشکلی نداشتم و این رفیق قدیمی و جون جونی [ــِ سابق] بود که لاینقطع حرص میداد و اعصاب میزد.

به هر روی پروردگار را سپاس گوئیم که شر کم شد و به شُکرانۀ این آزادی دوباره، با خویشتنداری و پرهیز از پذیرش هرگونه مهمانی بیش از ۳ روز، از تکرار چنین اشتباهی توبه کرده و راهکردی مشابه را به سایر مسلمین ساکن در بلاد غریب اکیداً توصیه می نمائیم و السلام علينا و علي عباد الله المُتسامحين.

یوم الجمعة، ۱۸ شعبان ۱۴۳۱

Tuesday, July 20, 2010

آقا ما مهمون نخواستیم

خیلی وقته که اینجا چیزی ننوشتم. یه دلیلش هم اینه که سر یه اتفاق خیلی حرص آور یه دو سه تا مشت حواله کامپیوتر کردم و کامپیوتر بدبخت داغون شد و دیگه روشن نمیشه. یعنی خودم به شخصه فکر میکنم که یه اشکال سخت افزاری پیدا کرده؛ از سر و صداهائی که در میاره و پیغام هائی که میده، اینطور برمیاد (مشت محکمی بود بر دهان استکبار، منتها دهان عوضی!!) خلاصه که این از این. الان دارم با این یارو Google Transliteration اینارو مینویسم و دهنم سر همین پاراگراف اولیه سرویس شده...سر این لغتائی که "عین" دارن، جواب نمیده!

این هفته هم دو تا از دوستای ایرانیم از یه کشور دیگه اومدن آمریکا و کانادا رو ببینن و یک هفته هم اینجا پیش ما هستن. زیاد نبودن دوروبر رفقای ایرانی و رفت و آمد نکردن با ایرانیها یه حُسن خوبی داره و اونم اینه که آدم یه سری جنبه های تخمی فرهنگ (گُه)اَربارمون رو یادش میره (البته و صد البته که آدم برای چیزای خوبش هم خب دلش تنگ میشه). یکی از اون جنبه ها اینه که ما ایرانیها کلاً یه جورائی آدمای فضولی هستیم و به همه کاری کار داریم و بی ادبانه راجع به یه سری چیزائی که به ما اصلاً مربوط نمیشن سؤال میکنیم و حتی راجع بهشون کارشناسانه نظر هم میدیم:

"فلانی، چاق شدی ها! .... آره، از اون دفعه که من آخرین بار تورو دیدم، کلی چاق تر شدی."
"اَه، کلی موهات سفید شدن!... نه بابا، الان اینور سرت کلی موی سفید داری..."
"تو هم ماشاالله خوب میخوری ها... نه میبینم اشتهات خوبه."

آخه بابا، به تو چه ربطی داره که طرف چاق شده یا لاغر یا موهاش سفید شده یا کچله؟ یعنی شاید برای خود اون طرف هم ناخوشایند باشه یه چیزی و باهاش حال نکنه، بعد تو یهو وسط ‎جمع مطرح میکنیش که چی بشه؟ مثلاً با طرف شوخی کرده باشی یا کلاً هدفت از بیان این مسأله چیه؟؟ من اگه این موضوع رو بفهمم، خیلی شاد میشم.

"آره بابا، به نظرمن که خیلی از شوهرش سره." (این جمله دیگه آخرشه، وقتی یکی اینو میگه دلم میخواد بزنم پس کله اش. آخه اصلاً یعنی چی این حرف؟ این از اون سر تره، اون به این نمیاد، به شماها چه بابا جان؟ آدما خودشون بالغن، در مورد زندگی خودشون تصمیم میگیرن، به اظهار نظرهای تخمی شما هم هیچ احتیاجی ندارن.)

من نمیدونم کلاً در گذشته چطوری با این گوینده این سخنان فیلسوفانه "دوست صمیمی" بودم و چطوری اونهمه وقت با هم میگذروندیم و بحث میکردیم و هزار جور کار دیگه انجام میدادیم و من اینهمه فرق بین خودمون و طرز فکرمون نمیدیدم. یا من خیلی آدم ظاهربین و فضولی بودم و عوض شدم (که تا اونجائی که یادم میاد هیچوقت اینجوری نبودم) یا اینکه خیلی کاراکتر اعتراضی و مخالفتی نداشتم و در برابر چنین چرندیاتی چیزی نمیگفتم. البته من معتقدم که همه اش من نیستم و این آدم هم اخلاقش گندتر شده که به خودش حق میده اینطوری هر چیزی رو که به چشمش میاد یا به ذهنش میرسه عنوان بکنه... تازه یه کار دیگه ای که میکنه که خیلی حرص منو در میاره اینه که وقتی از یه فروشنده یا کسی خوشش نمیاد جلوی طرف شروع میکنه به فارسی بد گفتن و مسخره کردن اون بابا... خوب حالا گیریم که اون طرف نفهمه تو چی داری میگی (که تازه تو این دورو زمونه آدم از اینم نمیتونه مطمئن باشه)، تو خودت باید آدم باشی دیگه!!! حیرت آوره کلاً. تصور کن یه آدم اینجوری واسه یک هفته مهمون خونه تو باشه... آدم دچاره فرسایش روح میشه. حالا من هیچی، استیل بیچاره کلا کف کرده. میگه تو فرهنگ ما هیچ احدی به خودش حق نمیده که راجع به ظاهر آدما اینطور بی ادبانه نظر بده و از زندگی خصوصی و درآمدشون اینطوری سؤال کنه.

فعلاً یه چهار روز از این هفته کذائی باقی مونده و ما صبورانه داریم روزا رو میشمریم. خدایا یا صبری به ما عطا فرما یا مقداری ادب به آدمی بی ادب و فضول!

پانوشت: کلاً منظور من از این پست این نبود که بگم همه ما ایرانیها فضولیم. نه، اصلاً، اولاً که من به عنوان یه ایرانی حق دارم از نوع خودم انتقاد کنم، بعدشم به این موضوع آگاهم که همه هم اینطوری نیستن و کلی هم دوست و رفیق و فک و فامیل باحال دارم که خیلی هم محترمن و حد خودشون رو میدونن. این پست صرفاً مال اینه که من از این آدم دلم پره و لازم داشتم بیام اینجا بنویسم و خودم رو یه کم خالی بکنم.

Friday, June 18, 2010

IRI and USA Are Closer Than They Appear to Be

چه جالب که اصولاً همگان بر این باورند که آمریکا و ایران از زمین تا آسمون با همدیگه تفاوت دارن، یعنی آمریکا کشوریه آزاد که دولتش در جهت حفظ منافع ملتش کار میکنه و کلاً یه احترام دو طرفه ای بین هر دو گروه برقراره و ملت شاد و آزاد در رفاه زندگی می کنند و همه چی توش ردیفه و ایران هم که خب دیگه تعریف کردن نداره، وضعش معلومه.

ولی جالبیش اینه که این دو تا از اونچه که آدمی تصور می کنه، خیلی به هم شبیه ترن. و یکی از این شباهتهای احمقانه اشون هم مجازات اعدامه که تو همین قرن بیست و یکم داره به مدل قرون وسطایی و با زجرکُش کردن مجرمین تو هر دو کشور اجرا میشه. تو ایران طرف رو حلق آویز می کنن (یا حتی سنگسار) که یه جور زجر بکشه و جون بِکَنه و تو آمریکا هم طرف رو میسپُرن به تزریقهای کشنده و یا در موارد نادری مثل این یکی آخری به جوخۀ اعدام، که در اینصورت طرف رو می بندن به یه صندلی و از فاصلۀ ۸-۷ متری بهش شلیک می کنن! فقط این وسط من نمی فهمم آخه وقتی میخوان در نهایت اون آدم رو اعدام کنن، چرا دیگه ۲۵ سال تو زندان نگهش میدارن؟؟؟ که متنبه بشه، از کرده هاش پشیمون بشه، به آدم جدیدی تبدیل بشه، بعد شانس زندگی رو ازش بگیرن و بگن حالا بیا برو دم تیر؟!؟!

کلاً من در حال حاضر با مجازات اعدام کاملاً مخالفم، ولی با حبس ابد بدون حق آزادی مشروع موافقم... شاید بعدها نظرم نسبت به حبس ابد هم عوض بشه، ولی فعلاً نظرم اینه.


جمعه ۲۸ خرداد ۱۳۸۹

Tuesday, May 11, 2010

مرد ایرونی رو از اونجا میشه شناخت که ...

من تو۶-۵ تا گروه موسیقی، زبان، تخصصی و ... عضوم که از این گروهها ۲ تاشون هم مربوط به ایران و ایرانی و موسیقی ایرانی هستند. فقط از این دوتا گروهه که به طور مرتب پیامهای خصوصی میگیرم از آقایونی که از عکسم تعریف می کنن و صمیمانه پیشنهادات دوستی و معاشرت میدن و در همون پیام اول یا دنبال آدرس ای-میل و اسم کاربری یاهوم هستند، یا یه قدم هم فراتر میذارن و خواسته ها و شروطشون رو برای دوستی معین می کنن. بعد اونوقت همینکه من در جواب پیامشون و در لابه لای حرفام میگم که متعهلم، به سرعت برق و باد از صحنۀ روزگار محو میشن. جالبه کلاً!


سه شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

Saturday, May 8, 2010

Butterfly Effect as analyzed by a pessimist!!

برام جالب و یه کم زننده است این مسأله که چقدر روابط پیچیدۀ یک آدم با سایر آدمها –به خصوص آدمهای یک کم غریبه– می تونه در زندگی اون آدم تأثیر بذاره. مثلاً به طور معمول کسی با رئیسش صمیمی و نزدیک نیست، ولی اون رئیس می تونه با رفتار و برخورد و خواسته هاش تو اخلاق و زندگی و روحیۀ اون آدم و حتی روابط اون آدم با زن و بچه و رفقاش تأثیر بذاره. مثلاً اگه رئیس سختگیر و بی انصافی باشه، با کار زیاد بار طرف کردن و اون آدم رو تهدید به اخراج کردن و بی احساس بودن، می تونه از اون آدم یه موجود نگران، دستپاچه و حساس بسازه که زود از کوره درمیره و به خاطر فشار کاری، با زن و بچه اش بدخلقی می کنه و طبیعتاً چون کارش زیاده و خُلقش تنگ، دیگه وقتی نداره که با رفقاش برنامه ای بذاره و کم کم روابطش با اونا قطع میشه.

برای من البته این مسأله یه جنبۀ کاملاً متفاوت داره. حدوداً سه چهار هفته پیش واسه یه پُستی تو یه شرکت کامپیوتری خیلی ردیف رزومه ام رو فرستادم. کار انترنی بود و تو آگهی نوشته بود که هدفشون دانشجوها یا افرادی هستند که جدیداً فارغ التحصیل شدن.۱ فکر می کنم برای اون کار من over qualified بودم، یعنی سابقۀ کاری و تحصیلیم بیشتر از حدی بود که اونا می خواستن، ولی برای من اصلاً مهم نبود، حتی با اینکه کار انترنی بود و اصولاً %۹۰ کارای انترنی بدون مزد و حقوق هستند. چون اینجوری هم سابقۀ کار تو آمریکا رو پیدا می کردم و هم با یه سری آدمهای مهم تو اون کار آشنا میشدم که اینجور روابط برای آیندۀ کاری تو این کشور خیلی کارگشاست. کلاً از لحاظ منطقی وقتی من حاضرم برم کاری رو که در حد توانائیهای من نیست انجام بدم، کارفرما باید خیلی هم خوشحال باشه و از خُداش هم باشه، ولی در عمل اصلاً اینجوری نیست و خیلی وقتها طرف رو به خاطر همین موضوع رد می کنن.

خلاصه که من واسه اون کار با هزار سلام و صلوات و نامۀ پیش و پس و عرض احترامات فائقه تقاضانامه ام رو فرستادم، ولی هیچ خبری نشد و دیروز تصادفاً واسه یه کنفرانسی رفتم همون شرکت و بین آدمهای کله گنده ای که اونجا بودن، به رئیس بخشی که من می خواستم توش کار کنم هم برخوردم. زن جوونی آلمانی الاصل خیلی قدکوتاهی بود –فکر می کنم قدش حتی از من هم کـــــوتاهتر بود!– که در عین جدیت با همه رفتار خیلی دوستانه ای داشت، ولی تو همون چند دقیقه ای که باهاش گپ زدم، به نظرم اومد که از من خوشش نمی آد. البته شایدم این من بودم و حس منفی خیلی قلنبۀ تو دلم که اصرار داشت این خانمه سر خصومت شخصی منو استخدام نکرده. اتفاقاً انترن جوونی هم که واسه اون پُسته استخدام کرده بودن، همون دور و برا می پلکید؛ دختر کم سن و سال کم حرفی با ظاهر آسیایی۲ بود و می گفت که هفتۀ دیگه بالاخره فارغ التحصیل میشه. هـــــــــــــــــــــــــــــــورا!! آفرین بر تو جیگر! ما همه بر تو که با این سن و سال به اینجا رسیدی، افتخار می کنیم!

این جوجه هنوز از دانشگاه در نیومده و لیسانش رو نگرفته، تو این شرکت مهم کار و کلی روابط به دردبخور داره و اونوقت من در آخرین سال از دهۀ بیست زندگیم با یه مدرک تُپُلی و تأثیرگذار تمام روز تو پیژامه میشینم اینجا پشت کامپیوتر و در به در میگردم و میگردم و میگردم و می گردم و وقتی سرانجام به یه آگهی استخدام مناسب بر می خورم و با کلی کِش و واکِش براش نامۀ مناسب می نویسم و تقاضانامه می فرستم، آدمهایی مثل اون خانم قدکوتاه که من حتی نمی شناسمشون، به رزومه ام یه نگاه سرسری میندازن و بعد در کسری از ثانیه میندازنش تو سطل مخصوص کاغذهای باطلۀ زیر میزتحریرشون... شاید حتی تو دلشون کسی رو که این رزومه رو پرینت گرفته و با این کارش به محیط زیست و حیات درختان روی کرۀ خاکیمون لطمه زده، لعنتی هم نثار کنن.

و اینطوریه که آدمهایی که من نمی شناسم، تو زندگی و خُلق و خو و رفتار من تأثیر میذارن! جل الخالق!



۱. جدیداً نسبیه دیگه، کسی نمی دونه جدیداً یعنی دقیقاً کِی! با این حساب خب منم این اواخر و جدیداً فارغ التحصیل شدم!
۲. اینجا صرفاً اینکه کسی چشمهای بادومی و ظاهر آسیایی داشته باشه، اصلاً به این معنی نیست که طرف چینی یا ژاپنی یا کره ای یا...ئه، چون ممکنه ننه باباش یا ننه بابای اونا سالهای سال پیش به آمریکا مهاجرت کرده باشن و این بچه هه محصولی از اونا ولی Made in America و یه آمریکایی تمام عیار باشه.


شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

Tuesday, May 4, 2010

گریۀ مرد

تا حالا فقط چند دفعه دیدم که مردی گریه کنه... یعنی گریۀ اساسی و هق هق منظورمه. بار اولش بابا بود وقتی که عمه ام تلفن زد و خبر داد که مادربزرگم تصادف کرده و فوت شده. اون موقع فکر کنم ۱۳-۱۲ سالم بود. یادم نمیره، یهو بابا رو دیدم که نشسته پای تلفن و بلندبلند گریه می کنه... از صدای گریه اش و از لرزش شونه هاش ماتم برد. ولی فقط همون چند دقیقه بود... گریست و بعد بی حرف بلند شد، لباس پوشید و بیرون رفت. و من هیچوقت دیگه گریه اش رو ندیدم.

و دیشب نصفه های شب یه بار دیگه مردی رو دیدم که گریه می کرد. ولی این بار این گریه هه بود که یه اتفاق غیرمنتظره و شوکه کننده به حساب می اومد و نه دلیلش. گریۀ عجیب و طولانی ای بود که اولش کلی منو ترسوند، ولی بعد خودم رو کنار کشیدم و صبر کردم تا بباره و آرومش کنه... مثل بارونی که ابرهای تیره و سنگین رو خالی می کنه و بعدش آسمون باز و هوا تازه میشه.

تا حالا فقط چند دفعه دیدم که مردی گریه کنه و هیچکدوم از اون دفعه ها هم باعث نشدن که از مردی اون مردا برای من کم بشه و به نظرم کمتر مرد بیان.

Thursday, April 29, 2010

زنان مردسالار


خانم ایکس همۀ تقصیرها رو متوجه مردا می دونه و معتقده که همۀ مشکلات ما از گور مردها و جامعۀ مردسالارمون بلند میشه.

آقای ایگرگ از گفته های خانم ایکس انتقاد می کنه و معتقده که خانم ایکس یک جنسیت گرا (sexist) است که رفتار و کردار آدمها رو عموماً بر اساس جنسیتشون طبقه بندی می کنه.

و من نمی فهمم که چرا همه چیز باید یا سیاه باشه یا سفید.

مگه زنهای مردسالار وجود ندارن؟ مگه خود زنها بیشتر از هرکس دیگه ای همدیگرو جنده و لاشی خطاب نمی کنن؟ برای دخترها اگه پسری کلی اینور اونور خوابیده باشه، با تجربه و جذاب و دخترکُشه، ولی اگه یه دختری همین مدل زندگی رو داشته باشه، خرابه و باید ازش دوری کرد.

چرا هیچ زن ایرانی ای رو دور و برم نمی شناسم که با شوهرش بحثی کرده باشه سر این موضوع که دخترش به اندازۀ پسرش حق داره که آزاد باشه و درمورد لباس پوشیدن و رفت و آمد و روابطش خودش تصمیم بگیره؟ چرا خیلی از همون زنها حتی در مورد نوع لباس و آرایش خودشون هم قدرت تصمیم گیری ندارن و مطیع و تابع شوهرهاشونن؟ پس چرا این خانمهای روشنفکر و استقلال طلب و شاکی، احقاق حق رو از تو خونه های خودشون شروع نمی کنن؟ چرا این فعالیتها همه بیرون از خونه و تو اجتماعه و وقتی نوبت به حریم خصوصی و شخصی خودشون میرسه، برادر و شوهر و پسر و دختر خودشون میشن موارد خاص و استثناء و متفاوت؟

من کاملاً موافقم که خیلی از افکار کوتاه فکرانۀ جنسیت گرای جامعه، توسط خود زنها به وجود اومده؛ زنهایی مثل مامانهای خود ماها که زمان جوونیشون از اینکه باکره بودن و بعد مردی بعد از کلی خوش گذرونی و حال و هول و شیطنت با اونا عروسی کرده، غر زدن و از این نابرابری دلخور بودن و شکایت کردن، ولی وقتی خودشون مادر شدن، همون افکار پوسیده و بی اساس رو تو کلۀ پسر و دختر خودشون فرو کردن و در مورد بچه هاشون همونطور با تبعیض و غیر عادلانه رفتار کردن. و این تازه فقط به قشر مذهبی یا کم سواد یا زنهای خونه دار برنمی گرده، نخیر! اتفاقاً خیلی از این موارد رو میشه تو خانواده هایی دید که از تحصیلات بالایی برخوردارن و روشنفکر به حساب میان!

همۀ این عقاید پوسیده و بی پایه تو جامعه ای شکل گرفته که نیمی از اعضاش مرد و نیم دیگه زن هستن. و این قضاوت کردنها و این برخوردها سالهای ساله که توسط آدمهای بی فکر و احمق درحال تکراره... و این آدمها از هر سن و سال و طبقه و جنسیتی هستند.




پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

Tuesday, April 27, 2010

من حــــــــســـــــــابی افسرده ام

از نوشتن نامه های مؤدبانه و تحسین برانگیز انگلیسی برای ایجاد connections و روابط کاری موفق با آدمایی که نمی شناسم، خسته شده ام.

از اینکه مدام باید مسیرهای مختلف و نوع خیابونها رو یاد بگیرم و تمام مدت حواسم به رانندگی تخمی آدمهای اینجا باشه، خسته شده ام.

از اینکه موقع معرفی کردنم وقتی آدمها اسمم رو میشنون، لبخند معذبانه ای می زنن و سعی می کنن از تکرار کردن اسمی که نفهمیدن چی بود خودداری کنن، خسته شده ام.

خسته ام از اینکه هر هفته باید کلی مکالمۀ تلفنی مؤدبانه داشته باشم با دوستها و فامیلهای دور مامان بابا که اینجا زندگی می کنن و تو دهۀ پنجاه یا شصت زندگیشونن و هیچ وجه مشترکی با من و استیل ندارن. آخه بابا! من این آدما رو تو کل زندگیم ۲-۱ بار بیشتر ندیدم و حالا صرفاً چون ما اومدیم نزدیک اونا زندگی می کنیم، باید با هم دوست باشیم و رفت و آمد کنیم. از این قوانین تخمی نانوشتۀ فرهنگ اصیل ایرانیمون شاشم می گیره!!!

بدتر از گروهی که همین الان راجع بهشون نوشتم، عمه ها و خاله ها و دائیها و مادربزرگان که دیگه دوقورت و نیمشون هم باقیه و اگه از سر بیکاری یه دوبار زنگ بزنن و تو در دسترس نباشی، شاکی میشن و بعد زنگ میزنن شکایت من – یه زن ۲۹ ساله رو – به مامان بابام اون سر دنیا می کنن. این روابط تخمی اجباری ایرانی حال منو به هم میزنه. مرده شور ما ایرانیهای اهل خانه و خانواده رو ببره. تازه بعدشم فکر می کنیم که این فقط مائیم که انقدر خونگرم و با محبتیم و اینهمه عشق و علاقه فقط از ذات ایرانی ما برمی آد و لاغیر!

خسته ام از اینکه تو ساعتهای عوضی روز و شب باید با مامان گپ بزنم و مجبورم خستگی یا بی حوصلگی یا افسردگی یا مریضی یا وسط کاری بودنم رو ازش مخفی کنم که مبادا اونور دنیا دچار ناراحتی، نگرانی یا غصه بشه. آخه بابا تو فکر نمی کنی که تو این ۵-۴ سال من حتماً اوقات گندی هم داشته ام؟ پس چرا از من نمی خوای که از نگرانیها و ناراحتیهام با تو حرف بزنم و خودم رو خالی کنم؟ همین که من با هر لحنی و به زور بگم «من خوبم.» برات کفایت می کنه؟؟

از اینکه نمی تونم یه کار پیدا کنم و اوضاع مالیم حسابی خیطه و به خاطر همین هیچ غلطی نمی تونم بکنم هم خسته ام. از اینکه همه اش همه چیزو استیل حساب می کنه... بعله خب، ما زن و شوهریم، پولمون و حسابمون یکیه، ولی آخه بابا! پس چرا این وسط من هیچ نقش دیگه ای به جز مصرف کننده ندارم؟؟ اونهمه استقلال و جون کندن و روی پای خودم بودنم پس کجا رفت؟!؟!

از غر زدن و گیردادن و پتیارگی کردن با استیل بیچاره هم خسته ام که وقتی عصبانیم و داغون و خسته، تنها کَسیه که دور و بَرَمه و اینجوری میشه که من عصبانیتم رو سر اون خالی می کنم و اون در جواب معمولاً عصبانیت و بددهنی منو ندیده میگیره و فقط به من محبت می کنه و هرکاری از دستش برمی آد انجام میده تا من آروم و دوباره شاد بشم. گاهی وقتها واقعاً نمی فهمم که چرا اون با پتیاره ای چون منه آخه؟!؟!؟!

....................
بی حوصلگی و عصبانیت، مقادیری فحش و داد و هوار و کوبیدن در به تخته، عصبانیت بُخاراَفشان، تمیز کردن و جابه جا کردن چیزهایی که هزار ساله قراره جا به جا بشن و نشدن، مقادیر خیلی زیادی گریه و نخوابیدن، خستگی، غذای درست و حسابی نخوردن، احساس گناه و پشیمانی از کرده ها و گفته ها، کمی گریۀ بیشتر، کمی خواب، عصبانیت و افسردگی و یأس، چیزی خوردن، نوشتن یک پست به قصد بیرون ریختن زهر درون و خالی شدن، آرامش، پشیمانی، خستگی، کمی عشق... این، سیکل رفتاری من در این ۱۴ ساعت گذشته است.


آها! درضمن یادم رفت بگم، من پریودم!

Monday, April 26, 2010

Just wonderin'...

یه چند روزی بدون کامپیوتر و در نتیجه بدون تایپ فارسی بودم، ولي بالاخره کامپیوترم رو فرمت کردم و ویندوزشم عوض کردم. حالا کامپیوترم حسابي خلوت شده، سرعتم حسابي بالاست و با ذوق و شوق رو هرچي دلم بخواد کليک مي کنم و بدون ترس از هَنگ و خشک شدن، هر فایلی رو، با هر هیبت و سایزی باز می کنم!!! هــــــــــــورا!!!

این آخر هفته بهترین دوست استیل اومده بود سان فرانسيسکو و تقریباً هر روز رو با اون بوديم و حسابی بهمون خوش گذشت... یادم رفته بود چقدر دم دست داشتن یه رفیق باحال می چسبه. دلیل اصلي سفر اين رفیق، دیدن خواهرش نیکی ئه که يه دوماهيه با یه دختری دوسته!!!!!!! و اين براي همه خبر خیلی داغ و تازه ایه، چون نیکی تمام عمرش فقط دوست پسر داشته و هیچوقت هیچ اشاره یا حرکتی نکرده به اینکه از دخترا خوشش می آد و حالا یهو برای اولین بار دوست دختر داره!

و اما دوست دختر نیکی يه دختر با محبت و خجالتی چهل ساله است (نیکی ۳۲ سالشه) که موهای کوتاه داره و لباسهای مردونه می پوشه و در کل میشه گفت که یه butch lesbian ئه، يعني لزبینی با ظاهر و رفتار مردونه. خلاصه اینکه ما تمام آخر هفته امون رو با دوست استیل، نیکی و دوست دختر نيکی گذروندیم و خیلی هم بهمون خوش گذشت، ولی حالا من و استیل داريم سر این موضوع بحث می کنیم که آیا نیکی bisexual ئه یا نه، صرفاً خیلي سردرگمه و نمي دونه چی می خواد و همین که دوست دختري با ظاهر و رفتار مردونه انتخاب کرده، نشون دهندۀ اینه که همچنان به مردها کشش و علاقه داره و یه روزی به زودی این رابطه اش تموم خواهد شد و دوباره بر خواهد گشت سر بيرون رفتن با مردها. البته هدف هیچکدوم از ما از اين بحث نقد کردن نیکی یا رفتارش یا انتخابش نیست، نه! ابداً! اصلاً به ما مربوط نمیشه که نیکي با زندگیش چه می کنه، نخیر! اين صرفاً یه جور بحث اجتماعی-روان شناسی راجع به طبیعت آدمیزاده.

البته اینجا لازمه که من یه سری اطلاعات به داده هام راجع به نیکی اضافه کنم که نوشتنشون یه کم برام سخته.

Um... Here we go:
 از قرار حدوداً ۱۲ سال پیش نیکی یه شب با یه مردی میره بيرون و اون آقای پفیوز نیکی رو چیزخور مي کنه و بعد بهش تجاوز می کنه !!!!!!!!!!!!!!!! و این مسأله نيکی رو حسابی داغون می کنه، به طوري که مدتها ميرفته روان درمانی و حتی يه مدتی هم به مصرف مواد رو می آره و بعد اون رو میذاره کنار، ولی اینطور که من فهميدم هیچوقت این مسأله براش به طور کامل حل نمیشه و هیچوقت هم بعد از اون، روابط موفقی با مردها نداشته، هرچند که مثل هر دختر ديگه ای با مردهای زيادی بيرون رفته. کل قضيه خیلی خيلی fucked up ئه، البته نیکی الان اینطور که پیداست خیلی هم خوب و خوشه، ولي خب... اون مسأله ضربۀ بزرگی به روابطش با مردها وارد می کنه. واقعاً خیلي وضعیت چِت و ناراحت کننده ایه، من هم اگه بودم، فکر نمی کنم هیچوقت می تونستم از لحاظ روانی بهبود پیدا کنم و دیدی عادی نسبت به مردها داشته باشم.

حالا این وسط بحث من اینه که آدم اگر در طبیعتش هیچگونه میل و کششی به همجنس نداشته باشه، هرچقدر هم که از جنس مخالف ضربه خورده باشه، باز امکان  نداره که یهو رو بیاره به همجنسش و یهو بشه بای. مثلاً من امکان نداره که تحت هیچ شرایطی شروع کنم به بيرون رفتن با دخترا و هیچ عاملی نمی تونه منو وادار کنه که با یه دختر سکس داشته باشم (به اینجای بحث که میرسم، یه جور یأس و ناامیدی تو نگاه استیل مي بينم! کوفت! شما مردا چطونه؟!؟!) ولی استیل عقیده داره که نیکی بای نیست و heterosexual ئه و همین که داره با دختري با ظاهر مردونه بیرون میره، نشون دهندۀ اینه که همچنان به مردها کشش داره و الان فقط سردرگمه و نمی دونه چی می خواد. ولي من میگم بابا! آخه آدم هرچقدر هم که سردرگم باشه، باز ممکن نيست که اگه میل و کششی به همجنسش نداشته باشه، در طول یه مدت زمانی باهاش تو یه رابطۀ کامل باشه. حالا اگه یک یا دوبار تحت شرایط خاصی مثلاً با طرف بخوابه، بله، شاید! مردم وقتی مست يا high هستن هم، هزار جور کار نشدنی و غیرقابل باور انجام میدن، ولی اینکه با کسی دو ماه تو یه رابطه باشي و باهاش سکس داشته باشی، نه، ممکن نيست، مگه اینکه طرف بای باشه.

و خلاصه که این بحث همچنان داغه...

و از طرفی بحث دیگه ای هم هست و اونم بحث افرادیه که اساساً گِی هستند، ولی به خاطر محیط بستۀ اجتماع و ترس از عکس العمل اطرافیان یا به هر دلیل دیگه ای این مسأله رو پیش خودشون نگه می دارن و برای پنهان کردنش در بعضی موارد حتی تن به ازدواج میدن و به این شکل چند سالی تو یک رابطۀ دگرجنس خواه هستند تا یه روز به اصطلاح  از تو کمد میان بیرون، به واقعیت اعتراف می کنن، اون رابطه رو تموم می کنن و با افراد همجنس خودشون رابطه برقرار می کنند.
اینجور آدمها رو چی؟ آیا میشه اونا رو هم bisexual دونست؟؟

کلاً شما چی فکر می کنین؟


دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

Sunday, April 18, 2010

چیزهایی که دربارۀ آمریکا نمی دانیم

آمریکا فقط فیلمهای هالیوودی و سریالهای خنده داره با پایان خوش نیست.
آمریکا فقط کون گندۀ کیم کارداشیان، زندگی پریس هیلتون و پاپاراتزی نیست.
آمریکا واقعاً از خیلی لحاظ اون چیزی نیست که جرج بوش یا هیلاری کلینتن و یا حتی باراک اوباما به دنیا نشون میدن.
آمریکا کشوریه که خیلی از ویژگیهای فرهنگیش برای ماها که از راه دور و از طریق فیلم و سریال و موزیک می شناسیمش، ناشناخته است. یکی از اون ویژگیهای فرهنگی، گشاده دستی این ملته و اعتقادشون به دادن کمک بلا عوض، به خصوص کمک فکری، راهنمایی و پشتیبانی روحی از کسایی که به هر طریقی به این همفکری و راهنمایی نیاز دارن...

تجربۀ من تو این مورد در واقع از اینجا شروع شد که استیل یه روز تصادفی تو سایت Craigslist یه آگهی دید از یک مؤسسۀ خیریه که کارشون اینه که به مهاجران کشورهای درحال توسعه که با تحصیلات بالا میان آمریکا کمک می کنند که تو رشته و شغل خودشون کاری برازندۀ تواناییها و دانششون پیدا کنن و صرفاً چون مهاجر هستن، زندگیشون رو با کار کردن تو سوپر مارکت و فروشگاههای زنجیره ای و کلاً کارهایی با درآمد حداقل نگذرونن. Upwardly Global اسم این مؤسسه است و تو شهرهای نیویورک، شیکاگو و سان فرانسیسکو شعبه دارن. هر فردی حدوداً ۶ ماه با این مؤسسه در ارتباطه تا حسابی به امور مسلط بشه و دوره اش رو بگذرونه و به اصطلاح فارغ التحصیل بشه. من تو سایتشون فُرم پرکردم و اونا با من تماس گرفتن و اینطوری شد که من به عنوان جویندۀ کار تو کارگاههاشون شرکت کردم.

یکی از کمکهای این مؤسسه برگزاری کارگاههای آموزشیه که تو این کارگاهها در مورد مدل و نوع رزومه تو آمریکا و فرهنگ آمریکا در برخورد با سوابق شغلی، نحوه و پروسۀ مصاحبه های شغلی در آمریکا و راههای نوشتن یه رزومۀ خیلی حرفه ای و انجام یه مصاحبۀ موفق آموزش داده میشه. یک دورۀ این کارگاهها جمعه و شنبۀ گذشته به صورت فشرده از ۸:۰۰ صبح تا ۴:٣۰ بعدازظهر برگزار شد و برای من واقعاً خیلی بیشتر از اون چیزی که انتظارش رو داشتم، مفید بود.

خوبی این کارگاهها اولاً اینه که آدم به کلی دکتر، مهندس، آرشیتکت و افراد تحصیل کرده از کشورهای مختلف بر میخوره که همشون خیلی جدی دنبال کارن و اینطوری روحیه می گیره و می فهمه که تو دنبال کار گشتن و گاهی وقتها هم خیلی سرخورده و مأیوس شدن تنها نیست. به علاوه پرسنل این مؤسسه افرادی روشنفکر و با روحیه هستند که در تمام مدت دوره، همه جور کمک فکری و تکنیکی به کارجوها ارائه میدن.

ولی فقط این نیست، یکی از بهترین کارهایی که انجام میدن، به وجود آوردن ارتباطات برای توئه که خب از خارج از کشور اومدی و هیچ کسی رو تو رشته و شغل خودت اینجا نمی شناسی و اینجام برای کار پیدا کردن ارتباطات و شناختن آدما حرف اول رو میزنه. روش کارشون هم به این صورته که با کمک data baseای که در طی سالها از آدمهای موفق تو انواع شغلها و پُستها به وجود آوردن، سعی می کنن تو رو وصل کنن به آدمهایی تو شغل خودت تا اینجوری و از طریق ارتباطات بتونی کار پیدا کنی... و ارتباطات یعنی عاملی که کمک می کنه رزومۀ تو از میان یه کوه رزومۀ درهم دیده بشه و به دست کسی برسه که ممکنه کاری برای تو توی شرکتش کاری وجود داشته باشه.

یکی از جالب ترین کارهایی که تو بخش پایانی این کارگاهها انجام میشه اینه که افرادی از انواع و اقسام مشاغل و شرکتها که داوطلبانه با این مؤسسه همکاری می کنند، به عنوان مصاحبه کننده میان و با تک تک افراد کاریاب ۲-۱ تا مصاحبۀ حرفه ای و خیلی جدی انجام میدن و از پاسخها و عکس العملها و مدل نشستن و حرف زدن و دست دادن مصاحبه شونده یادداشت برمی دارن و بعد نظرها و راهنماییهاشون رو به مصاحبه شونده منتقل می کنن تا طرف بفهمه که نکات قوت و ضعف رزومه و مصاحبه اش کدومهاست و چطوری می تونه بهترشون کنه.

و تمامی این آموزشها و سرویسها و خدمات به علاوۀ تمامی کتابچه ها و راهنماها و متونی که بهت داده میشه، به علاوۀ صبحانه و ناهار و نوشیدنی و اسنک برای این همه آدم، همه و همه مجانیه. و تنها صحبتی که درمورد مسائل مالی می کنن اینه که اگر زمانی مایل بودی، می تونی رقمی بهشون اهدا کنی.

حالا این مؤسسۀ خیریه به جای خود، کلاً اینکه ۵۰ تا آدم خیلی موفق از روز تعطیلشون بزنن و بدون اینکه اینکار براشون منفعت خاصی داشته باشه پاشن از اول صبح بیان روی رزومۀ تو و نقاط ضعف و قوت تو کار کنن و سعی کنن تو رو بشناسن و بهت کمک کنن تا ارتباطات رو بیشتر کنی، برام خیلی عجیبه. یعنی ما چند نفر آدم موفق رو تو ایران دیدیم که به صورت مجانی و بدون چشمداشت وقت بذارن و برای یه آدم کاملاً غریبه کاری انجام بدن، یا از روش موفقیتشون تو کار بگن و به طرف کمک کنن کاری درست حسابی پیدا کنه؟؟

و این تجربۀ من مورد خاصی هم نیست و گروهها و سازمانهای اینچنینی تو آمریکا خیلی زیادن و برای آدمی مثل من که از ایران اومده و فقط یک چهرۀ آمریکا رو دیده و شناخته، این واقعاً تأثیرگذار و حتی تعجب آوره...

 اینجور وقتهاست که می فهمم چرا آمریکاییها و مهاجرایی که ملیت آمریکایی رو می پذیرن، انقدر نسبت یه این کشور تعصب دارن و بهش افتخار می کنن.


شنبه ۲۹ فروردین ۱٣۸۹

Monday, April 12, 2010

این ای-میل شش خطی اول صبح عجب چیزی بود آخه

با خوندن ای میلش اول ماتم برد و بعد دلم لرزید... فکر نمی کردم که در زیر اون ظاهر "به تخمم"ـش واقعاً این مسأله که از هم اینهمه دوریم به تخمش نباشه و دلش برای من تنگ بشه... برای من و اون روزا، برای تمام اون روزها و ساعتهایی که با هم گذروندیم، جاهایی که با پراید سفیدش رفتیم، سیگارایی که با هم کشیدیم و تِرَکهای دیوانه کننده ای که با هم گوش کردیم... پس یادش هست هنوز ساعتهای طولانی ای که با هم می گذروندیم، تلفن زدنهای دائمی من، بحثهامون، سفرهامون، اسمهای مسخره امون واسه همدیگه و یادداشتهای کوچیک و دیوانه کننده اش اول کتابهایی که بهم میداد... اون یادداشتها، اون یادداشتها بدتر از همه گیر می کنن به چیزی در عمق وجودم!

تمام اون اوقاتی که با هم گذروندیم، برای من شخصاً دوران بســـــیار خوشی بود، چون تو تمام اون دوران دیگه خودم بودم و از خودم بودن اَم هم حسابی لذت بردم و حال کردم. بعد از دوران نوجوانی و اول جوونی بود و منِ کُند هم بالاخره به بلوغ فکری و آرامش رسیده بودم. دیگه برام مهم نبود که این دافیها از من لاغرتر یا خوشگلتر و سکسی ترن، که وضع مالی باباهاشون خیلی خیلی خوبه و دغدغه ها و بالا پایین پریدنها و حرص خوردنها و نگرانیهای من رو بابت آینده ندارن و مجبور نیستن فقط و فقط روی خودشون حساب کنن. دیگه برام مهم نبود که وقت بیرون رفتن عینک ته استکانیم رو –که قیافه ام رو به یه بچه مثبت تمام عیار تبدیل می کرد– با لنز عوض کنم و برام هم مهم نبود که وقتی با اون قیافۀ بچه مثبتم سیگار می کشم، چه مسخره میشم. برام مهم نبود که همۀ دوستهام سالهاست که دوست پسر دارن و همیشه وقتی که باهاشون بیرون میرم، جمعمون سه نفره است. با سیگار کشیدنم، موزیک متال گوش کردنم، نرقصیدنهام تو مهمونیها یا رقصیدنهای تنهاییم خیلی هم خوش بودم و ماشین نداشتنم، دپرس بودنم، تنهاییم، حشری بودنم و کاری نکردن بابتش، هرکدوم از اینا رو به عنوان بخشی از وجود خودم و طبیعتم پذیرفته بودم (و می دونستم که برای تک تک این رفتارها و انتخابهام دلیلی هست و هرکدومشون یک عکس العمل منطقی به وضع و حال و حقایق زندگیم هستند) و هیچکدومشون دیگه ناراحتم نمی کردن.

شاید اگه تو یکی از اون روزایی که اینهمه ساعت با هم و خوش بودیم یا تو یکی از اون شبهایی که تو یه مهمونی تاریک و الکلی با هم می رقصیدیم یا یه گوشه نگاهی رد و بدل می کردیم، یه کدوم از ما یه قدمی فراتر گذاشته بود و ولو درحد یه بوسه عملی انجام داده بود، الان یه جای دیگه و تو یه رابطه با یه آدم دیگه ای می بودیم... یا شایدم با همون یه بوسۀ مستانه و رد و بدل کردن یه حس داغ و حشری می فهمیدیم که نه! ما مال همدیگه نیستیم و با هم تو یه فاز و یه حس نیستیم و به درد همدیگه نمی خوریم و دیگه اونوقت این شک و دودلی و چی میشد اگه ها هم وجود نمی داشتن و ما همونجوری واسه هم دوستای خیلی خیلی خوب می موندیم و گه گداری با نگاههایی سؤال گونه از توی روابطمون به خاطراتمون سرک نمی کشیدیم.

نه! اشتباه نکن، من خیلی هم تو رابطۀ فعلیم خوشبخت و شادم. طرفم رو خودم انتخاب کردم و هر روز هم که میگذره، بیشتر از درستی انتخابم مطمئن میشم. ولی خب... یه وقتای کوچولویی به گذشته ام فکر می کنم و به اینکه اگر پدرومادرم یه سری کارها رو متفاوت انجام داده بودن و یا من خودم یه سری کارهایی رو که هیچوقت نکردم، انجام میدادم و یه سری اتفاقات خاصی هم می افتاد، اونوقت چی میشد و من الان کجا بودم؟ و خلاصه اینطوری سعی می کنم یه ورژن دیگه از زندگیم رو تصور کنم.

کلاً امروز صبح نشسته بودم اینجا و داشتم کارهای اینترنتی هر روزه ام رو می کردم و این ای میل عجب تلنگری بود یهو از ناکجا! به خصوص که آدم از ای میل هایی که تو subject اِشونRe:Fw:d هست، اصلاً انتظار یادداشتهای ریزه میزۀ شخصی و اعترافات نیمه عاشقانۀ بازگو نشده و دلتنگی نداره خب...


دوشنبه ۲٣ فروردین ۱٣۸۹

Sunday, January 10, 2010

حالم بهم می خوره

حالم بهم می خوره:

- از آدمهای تخمی ای که وقتی می بیننت چشماشون گشاد میشه، ابروهاشون میره بالا و با ذوق بغلت می کنن و می بوسنت انگاری که صمیمی ترین و نزدیکترین و بهترین رفیقت هستن، ولی اگه تو یه پیغامی نذاری یا یه زنگ بهشون نزنی یا برنامه ای نچینی، هیچوقت سراغی از تو نمیگیرن و صدسال یکبار هم نمی بینیشون. آدمایی که وقتی باهاشونی، به آدم و به سایرین این حس رو القا می کنن که اتفاقاً خیلی هم معاشرتی و باحالن و باید باهاشون صمیمی تر شد و بیشتر رفت و آمد کرد. وقتی این آدما رو می بینم، از اون لبخند کیری تصنعی و اون "عزیزم، قربونت برم"ـاشون حال تهوع بهم دست میده، جوری که شدیداً دلم می خواد برای یه کم هوای تازه پاشم برم بیرون تو سرما و یه نفس عمیقی بکشم تا این جو و این هوای عفن، مثل ابری از چُس های بدبو، از اطرافم کنار بره و هوا دوباره پاک بشه.

- از آدمای تخمی ای که خیلی اعتماد به نفس الکی دارن و فکر می کنن گُهی هستن و فکر می کنن که سرسبد مجلس و تصمیم گیرندۀ جمع و برنامه ریز اونان. معمولاً این آدما رو یه جور حس کارگردان بودن می گیره و بدون نظرخواهی از بقیه شروع می کنن به برنامه ریختن – که معمولاً یه جاش هم ایراد داره – و برای بقیه هم تعیین تکلیف می کنن که حالا کی چیکار کنه.

- از آدمایی که راجع به یه موضوعی هیچ سررشته ای ندارن، ولی خودشون رو صاحب نظر میدونن که نظر بدن و طرف مقابل رو در اون زمینه نصیحت کنن و بهش راه کار رو نشون بدن و زرتی شروع می کنن از تجربیات خودشون – که هیچ ربطی هم به قضیه نداره – آسمون ریسمون بافتن و ور زدن. اینجور افراد معمولاً سن و سالشون بالاست و فکر می کنن حالا چون یه ۴۰-٣۰ سالی از طرف مقابل مسن ترن و چند تا پیرهن بیشتر پاره کردن، حتماً حالیشونه. حالا خدا نکنه که این آدما یه سفر خارجی هم رفته باشن و یه چندوقتی تو یه کشور پیشرفته ای زندگی هم کرده باشن... دیگه دهن طرف مقابل کاملاً صافه.

- از دخترایی که فکر می کنن خوشگل ترین، خوش هیکل ترین، خوش پوش ترین و سکسی ترینن و خودشون رو مُحِق میدونن که راجع به ظاهر بقیه نظر بدن و بقیه رو دست بندازن. این گروه به خصوص که دارم ازشون حرف میزنم معمولاً از اضافه وزن رنج میبرن، ولی اعتماد به نفس بالا و شعور پایینشون نمیذاره که متوجه این مسأله بشن. اینا وقت خوردن جلوی شکمشون رو نمی تونن بگیرن، ولی بعد وقتی یه جایی – مثلاً تو یه مهمونی – موقع عکس گرفتن میشه، لباشون رو غنچه می کنن، دستشون رو میزنن به کمرشو، یه وری وا می ایستن و ژستهای سوپرمدلی میگیرن.

- از دخترایی که ابروهاشون رو تیغ میزنن و بعد جاشو تاتو می کنن.
دلم می خواد باشم و ببینم ۶۰-۵۰ سالگی با این ابروهای عجیب غریب چیکار می خوان بکنن.



یکشنبه ۲۰ دی ۱٣۸۸