Showing posts with label پرسه. Show all posts
Showing posts with label پرسه. Show all posts

Thursday, September 23, 2010

!آدم درگیر

حس خلاقیت من کلاً خیلی پرکاره. به اینصورت که وقتی قراره یه اتفاقی بیفته، از قبل اون اتفاق رو واسه خودش ترسیم میکنه و سناریوش رو می‌نویسه، و از اونجایی که خیلی خوش‌بین و مثبت اندیش و امیدواره، تقریباً همیشه سناریوی نوشته‌شده به همراه آدمهاش خیلی بهتر از واقعیت ازکار درمیان و در رو‌به‌رو شدن با حقیقت، واقعیت مثل بیلاخی در چشم من فرو‌میره.

یه مثال این قضیه وقتیه که قراره آدمهایی رو برای اولین بار ببینم. مثلاً وقتی رفیقی برای یه ۳-۲ روزی میاد این سمت و از قضا یه دو سه ‌تا رفیق قدیمی هم از ایران داره که می خواد اونا رو هم حتماً تو این سفر ببینه. طرف خیلی هم ادعاش میشه که رفقاش باحالن و خلاصه برنامه می‌چینیم که باهاشون بریم بیرون. و بعد حس خلاقیت من بیکار نمی مونه و ناخودآگاه تو ذهنم مشغول خیالبافی میشم که اینها دوسه نفر آدم خیلی باحال و اهل موزیک خوب و کتاب خوب و ردیف از آب درمیان که باهاشون کلی چیز مشترک خواهم داشت و به زودی زود به رفقای فاب من تو این شهر تبدیل خواهند شد. بعد که طرف میاد و با اون رفقاش میریم بیرون، یه سری بچه مایه‌دار خوش گذرون دخترباز از آب درمیان که فقط با مشروب و سیگاری و پارتی‌های دخترکُش حال می کنن و عرق خوردن تا بوق سگ و رقصیدن با موزیک ترنس دوزاری و اصلاً کتاب‌خون هم نیستن و ما دو کلمه هم با هم حرف نداریم بزنیم و چیز مشترکی به جز همون دوست مشترک –که حتی اینم خودش برام جای سؤال میشه– بینمون پیدا نمیشه.

موارد دیگه از این دست مصاحبه‌های کاری هستن که ذهن بیکار من اونا رو با پیشنهاد شغلی عوضی میگیره و شروع میکنه به ساختن فیلم کوتاهی که بازیگر نقش اولش منم، صاحب یه پُست آینده دار تو یه شرکت خیلی ردیف و باکلاس‌. بعد تیتراژ اول این فیلم منو نشون میده که سحرخیزانه هرروز صبح می پرم تو ماشین آخرین مدلم و تو اتوبان وان-اُ-وان یا تو-اِیتی میگازم به سمت محل کار، جایی که همه با احترام و لبخند تحویلم میگیرن و از کار کردن با من لذت می‌برن.

البته من بعد از یه دو-سه بار گائیده شدن توسط حقیقت عریان و به صورت دردناکی به خودآمدن، حالا راهش رو یاد گرفتم و هربار که موقعیت تازه ای پیش میاد، خودم رو با تصور بدترین حالت ممکن آماده می کنم و معمولاً اینطوری آخر کار هم خیلی ضربه نمی‌خورم و حتی در بعضی موارد یه اتفاق خوبی هم میفته که باعث میشه من شاد صحنه و راضی رو ترک کنم.


پنجشنبه  ۱ مهر ۱۳۸۹

Sunday, May 23, 2010

جُنبش

با عنایت به پست قبل و به قصد خروج از پیژامه و انجام حرکتی مفید، این شنبه بالاخره تصمیم گرفتیم که بزنیم بیرون. در جهت ارتقاء سطح فرهنگمون اول از همه رفتیم موزۀ هنرهای مدرن سان فرانسیسکو. من به موزه های زیادی تو اروپا و آمریکا سر زده ام و اعتراف می کنم که این یکی منو اصلاً تحت تأثیر قرار نداد، یعنی با وجودی که دو تا کار از پیکاسو، یه کار از فریدا کالو و دو تا نقاشی از دیه گو ریورا هم تو مجموعه بود، ولی در آخر بازدید دو ساعته امون هر دو به این نتیجه رسیدیم که این موزه ارزش دوباره سرزدن رو نداره، مگه اینکه برنامۀ خاصی داشته باشه و یا یه موقعی یه کلکسیون خاصی رو به نمایش بذارن. من در کل از همون کارهایی که بالا اسم بردم خوشم اومد و مجموعه ای کوچولو از عکسهای بسیار جالب از هنرمندهای مختلف از گوشه کنار آمریکا. درضمن یه مسأله ای هست که من متوجه نمیشم و اونم اینه که چطور چیزایی مثل یه تابلوی خاکستری یکدست یا یه بسته روزنامه به عنوان اثر هنری تو موزه گذاشته میشه و خیلیها از این "اثر هنری" انتقاد یا اون رو تفسیر می کنن و خالق (!) اون اثر هم خودش رو هنرمند میدونه!؟!؟ منظورم کارهایی مثل این دوتائیه که محض نمونه از وبسایت موزه این زیر گذاشتم. اگه ممکنه یکی برای من این مسأله رو توضیح بده، چون من واقعاً درک نمی کنم.



بعد از موزه هم تو یه رستوران کوچولو و دبش سالاد گنده ای زدیم و بعد رفتیم کاسترو که یکی از محله های مورد علاقۀ منه. در کل رفتار مردم تو سان فرانسیسکو خیلی دوستانه است، ولی کاسترو واقعاً یکی از محله هائیه که آدمهاش همه خیلی خونگرم و خوش برخوردن و این مسأله تا حد زیادی بر می گرده به جمعیت بالای گِی ها تو این قسمت از شهر. من همۀ این لبخندهای دوستانه، گپ زدنها، تنوع پوشش و سرووضع آدمها، رنگها و کافه های کوچولو و شلوغ رو دوست دارم. اینکه آدمها اونجوری که حال می کنن می پوشن و خودشون هستن و مجبور به پنهان کاری یا وانمود کردن چیزی نیستن. اینکه آدمها نسبت به غریبه ها حالت تدافعی ندارن و مادامی که سرچهارراه منتظر سبز شدن چراغی، باهات گپ میزنن و خوش و بش می کنن. خلاصه که در کل بعدازظهر دلچسبی بود –به خصوص که تصادفاً روز بزرگداشت هاروی میلک هم بود– و اگه چنان باد پر سوزی نمی اومد یا من مثل یه آدم دوراندیش کتم رو همراهم آورده بودم، حتماً بیشتر اونجا پرسه می زدیم.

 





 

دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۹