Showing posts with label ایران. Show all posts
Showing posts with label ایران. Show all posts

Monday, December 6, 2010

!روز دانشجو مبارک

این روزا تو ایران دانشجو بودن خیلی کار سختیه... از ورود به دانشگاه بگیر که کنکورش اون اول کار و ترتیب آدم رو میده و حتی بعضی وقتها مسیر زندگی آدم رو عوض می‌کنه تا فعالیتهای دانشجویی که قیمتش این روزا زندگی و خون دانشجوئه...
واقعاً خایه دارن این دانشجوهایی که هنوز با اینهمه بگیر و ببند و شکنجه و قتل و سر به ‌نیست کردن باز اینطور محکم و استوار جلوی این اراذل وامیستن و کوتاه نمیان... من که تو خودم نمی‌بینم همچین قدرت و اراده و دل و جرأتی رو... این کارا از هرکسی برنمی‌آد... واقعاً دست مریزاد!
امیدوارم که روزی به زودی دانشجوها تو ایران هم بتونن آزاد و شاد و بی‌خیال از جوونی و زندگی و دانشجو بودنشون لذت ببرن... بتونن از این دوران با خوشی یاد بکنند، نه با هراس و دلزدگی، نه با نفرت و بغض و درد... بتونن حرفشون و خواسته‌‌هاشون رو با آزادی و آرامش بیان کنن و جواب حرف حسابشون چیزی به جز باتوم و اسلحه، تهدید و بازداشت، شکنجه و تجاوز باشه...

روزتون مبارک بچه‌ها!









پوسترهای اول، سوم و پنجم از مهدی سحرخیز

Tuesday, November 2, 2010

قوانین، با ما یا بر ما؟

امروز، دوم نوامبر ۲۰۱۰، روز انتخابات میان‌دورۀ آمریکا است که اهمیت خیلی زیادی داره، چون تعیین می‌کنه که از دو حزب دموکرات و جمهوری‌خواه، کدوم یکی کنترل کنگرۀ آمریکا رو در دست خواهد گرفت (حزبی که پس از رأی‌گیری و شمارش آرا تعداد اعضاء بیشتری در کنگره داشته باشه).

علاوه بر این، مردم ساکن ایالتهای مختلف برای تعیین مواردی خاص در ایالتهاشون هم رأی خواهند داد. یکی از اون موارد در ایالت کالیفرنیا قانونی کردن ماری‌جوانا است (Proposition 19) که اگر رأی بیاره و تصویب بشه، براساس اون هر فرد بالای ۲۱ سال می‌تونه به مقدار ۲۸٫۵ گرم (معادل ۱ اونس) ماری‌جوانا برای مصرف شخصی به همراه داشته باشه و در مکانهای غیر عمومی مثل محل سکونتش یا مکانهایی عمومی که دارای مجوز برای مصرف ماری‌جوانا باشن، مصرف کنه و پلیس کالیفرنیا برخوردی باهاش نخواهد کرد. قانون فعلی به این صورته که فقط افرادی که به خاطر بیماری یا شرایط جسمیشون و به عنوان مصرف دارویی نیاز به ماری‌جوانا دارن، می تونن به مراکز مخصوص مراجعه کنن و با تشخیص دکتر کارت مخصوصی براشون صادر میشه که با اون می‌تونن علف دریافت کنن.

نکتۀ جالب در اینه که اگرچه بعد از تصویب شدن این قانون پلیس کالیفرنیا با مصرف‌کنندگان ماری‌جوانا کاری نخواهد داشت، ولی پلیس فدرال آمریکا که تحت قوانین کشوری فعالیت میکنه، همچنان می‌تونه افراد رو تحت پیگرد قانونی قرار بده، چون که در قوانین کشوری در اختیار داشتن و مصرف ماری‌جوانا غیرقانونیه.

مردم ایالت کالیفرنیا نسبت به این مورد قانونی کردن ماری‌جوانا نظرات مخالف و موافقی دارن، ولی به نظر من مجاز دانستن مصرف و در اختیار داشتن ماری‌جوانا از لحاظ قانونی، در واقع یکجور احترام به آزادی فردی هر شخص، به شعور هر شخص و به قدر تشخیص فردیه. یعنی اینکه هر آدمی خودش انقدر شعور و درک و فهم داره که شخصاً تصمیم بگیره با بدن خودش چیکار می‌خواد بکنه، می‌خواد ماری‌جوانا بکشه و های باشه و چت بزنه یا اینکه نه، تشخیص میده اینکار براش خوب نیست و انجامش نمیده.

اینکه دولت چیزی رو ممنوع اعلام بکنه و براش مجازاتهای سنگین تعیین بکنه، هیچوقت جلوی انجام اونکار رو توسط مردم نگرفته. مثلاً در ایران توزیع و مصرف مشروبات الکلی خب طبیعتاً ممنوعه، ولی هرکسی که میخواد مشروب بخوره، فروشنده‌اش رو خیلی راحت پیدا می‌کنه و مشروبش رو گیر میاره، تازه اونم انواع و اقسام مختلف. تازه به نظر من این غیرقانونی کردنش بدتر هم هست، چون کنترلی روی تولیدش وجود نداره و اینطوری میشه که عرق سگی و انواع مشروبهای دست‌ساز تولید میشن و بعد خب، طبیعتاً یه تلفاتی هم داده میشه، مثل آدمایی که با خوردن عرق سگی کور شدن. تازه تجربۀ شخصی خود من اینجوری بوده که تو ایران که مشروب ممنوعه، من خیلی بیشتر حرصش رو زده‌ام و خیلی بیشتر مشروب خورده‌ام تا اینجا که انواع مختلف مشروب به وفور در دسترسه و وجودش برام کاملاً عادی شده.

این مسأله در هر موردی صادقه. اینکه دولت ایران برای مردم تصمیم میگیره چه جور لباسی بپوشن و با چه سر و ظاهری در مکانهای عمومی ظاهر بشن، چی نخورن یا چی مصرف نکنن، با کی بگردن و با کی نگردن، به چی گوش ندن یا چی تماشا نکنن، هیچکدوم اینا جلوی اونی رو که میخواد سکسی و تحریک‌آمیز لباس بپوشه، اونی رو که می‌خواد مشروب بخوره، اونی رو که میخواد تریاک یا حشیش یا چیزای دیگه بکشه، اونی رو که می‌خواد موزیک متال یا پاپ گوش بده یا اونی که میخواد فیلم پرنو نگاه کنه رو نگرفته و نخواهد گرفت... این قوانینی که به ظاهر به خاطر مصلحت مردم تصویب میشن و به اجرا درمی‌آن، در عمل از یک طرف قدرت میدن به مجراهای غیرقانونی و قاچاقچیها و بازار سیاه و از طرف دیگه آدمها رو بیشتر کنجکاو می‌کنن نسبت به همۀ اون میوه‌های‌ ممنوعه... 


پانوشت: این طرح Proposition 19 برای قانونی کردن ماری‌خانم به تصویب نرسید. اینطور که پیداست هنوز اکثریت کالیفرنیائیها ترجیح میدن قانون حکم کلی رو صادر کنه تا اینکه تک‌تک افراد شخصاً تصمیم‌گیری کنن. البته از یه دید دیگه هم اگه به قضیه نگاه کنیم، مردم معتقدن که این تصمیم خوبی برای ایالتشون نیست و بی‌مسئولیتی افراد در قبالش ممکنه عواقب بدی به دنبال داشته باشه. ولی حرف من هنوز همونه که اگه کسی بخواد سیگاری بکشه، کار خودش رو می‌کنه و قانونی یا غیرقانونی بودنش خیلی تأثیری در تصمیمش نخواهد داشت.

Monday, October 4, 2010

بی‌خیال سن و سال، بیا جلو ببینم چند مرد حلاجی

شاید شنیده باشین که بعضی از سفیدپوستهای آمریکا نسبت به تاریخ برده‌داری و ظلمی که سالها توسط همنژادها و اجدادشون به سیاه‌پوستها روا شده، از بابت نژادشون یه احساس گناهی دارن که بهش میگن White Guilt و معتقدن که باید به سیاه‌پوستها نه شانس برابر، بلکه شانس بیشتری داده بشه تا یه جورایی جبران ستمی که به نژاد و نیاکانشون رفته بشه و البته نیتشون هم به اصطلاح خیره.

حالا به عقیدۀ من، به خاطر بعضی جنبه‌های فرهنگمون، بعضی از ما ایرانیها از Young Guilt رنج می‌بریم، یعنی احساس گناه از جوان بودن و کوچک بودن در یک محیط و جمع آدمهای با سن و سال... خیلی از ماها تو ایران اینطوری بار اومدیم که کوچکتر جلوی بزرگتر پاش رو دراز نمی‌کنه، حرف نمی‌زنه، اظهارنظر نمی‌کنه و اصولاً هرچه فرد مسن‌تر و با سن و سال‌تر باشه، بهتر می‌فهمه و بهتر می‌تونه تصمیم بگیره و نظر بده و کوچکتر باید ساکت باشه و به نظرات و تصمیمات گرفته‌شده احترام بذاره؛ حالا اصلاً ربطی هم نداره که چه کسی در اون مورد تخصص بیشتری داره یا بیشتر مطالعه کرده یا اساساً کی از مغز و منطقش بهتر استفاده می‌کنه...

بعد خب... آدمی مثل من که همیشه کوچکترین عضو خانواده بوده و در هر موردی –از انتخاب مسیر برای رفتن به یه مهمونی تا تصمیمات مهم و جدی مثل خونه عوض کردن– نظراتش اصولاً به تخم کانون گرم خانواده حساب میشده، میاد تو یه کشوری که همه بدون توجه به سن و سال و مقام همدیگرو با اسم کوچک خطاب می‌کنن و رأی و نظر هر آدمی بدون توجه به سن و سالش ارزش برابر داره و اگه طرف در یه مورد خاصی تخصص هم داشته باشه، در اونصورت رأیش حتی از ارزش بالاتری برخورداره.
اینجاست که دچار اون حس گناه کذائی میشه و راحت نیست که مثل همۀ آدمای دیگه پاهاش رو جلوی بزرگترها دراز کنه، رئیس ۶۰ ساله‌اش رو «جو» صدا کنه یا خیلی صاحبنظرانه عقیده‌اش رو بیان کنه. و وقتی پای تصمیم‌گیری در یه موردی پیش میاد، با خودش فکر می‌کنه: «حالا بی‌خیال بابا، ممکنه نظر این آدم بهترین راه نباشه، ولی بالاخره سنی ازش گذشته، اینهمه سال سابقۀ کاری و کلی کارمند زیردست داره. شاید بهتر باشه که من فسقلی و تازه‌کار خفه شم و رو حرفش چیزی نگم.» ولی بعد اگه رگ سرتقی و حس انتقامت از اونهمه سالهای خفقان بزنه بالا و اظهارنظر کنی، می‌بینی که به نظرت گوش میدن و حرفت رو می‌فهمن و حتی اگه تصمیم نهائی جمع نظر تو نباشه، ولی به تو و نظرت احترام میذارن و از مشارکتت حتی تشکر هم می‌کنن.

و خلاصه این داستان همچنان به‌راهه و وقتی کسی مثل مادربزرگ من که ۸۶-۸۵ سالشه، میاد آمریکا و این وضع رو می‌بینه، غرغرش درمیاد که: «این آمریکائیها هم هیچ سن و سال سرشون نمیشه... اصلاً تربیت‌کردن بلد نیستن... زیادی رومیدن به بچه‌هاشون... هرچیزی حساب و کتابی داره... آخه یعنی که چی؟!؟!»


دوشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۹

Saturday, August 21, 2010

کشور مثل یه ماشین ترمز بریده تو یه سرازیری تند شده

عملاً دارن کشور و مردم رو به گا میدن و هیچ چیزی هم جلودارشون نیست.

وضعیت اینهمه زندانی سیاسی که بدون تفکیم حکم یا با احکام خیلی شوکه کننده و خرکی هنوز تو زندانن و گندی که روز به روز دارن بیشتر به مملکت میزنن، آدم رو افسرده و داغون می کنه. حالا تازه این وضعیت زندانیهای شناخته شده است که ازشون سراغ گرفته میشه، براشون مقاله و پست وبلاگ نوشته میشه، براشون گروههای حمایتی تو فیس بوک درست میشه و خانواده هاشون تنها گذاشته نمیشن. تکلیف اون گروهی که کاملاً ناشناخته هستند و کسی تا به حال اسمشون رو هم نشنیده چی میشه؟ آدمهای عادی ای که به امید عوض کردن وضعیت اسف بار کشورمون، به امید یه کم آزادی و تغییر، به امید یکبار برای همیشه پس گرفتن حق همیشه خورده شده امون، با وجود اون خفقان و ترس پاشدن رفتن تو خیابون و دیگه برنگشتن خونه، تکلیف اونا چی میشه؟ تو کدوم سوراخ، گوشۀ کدوم زندون، در چه وضع و حالین؟ آخر و عاقبتشون چی میشه؟

یه گروهی که کلاً با از دست دادن یا زندانی و شکنجه شدن عضوی از اعضاء خانواده اشون زندگیشون به گا رفت و تباه شد، یه گروه دیگه هم که ماها باشیم، کم کم و ذره ذره برگشتیم سر کار و زندگی عادی و روزمرّه امون و گذاشتیم غبار زمان روی کثافتکاریها رو یه کم بپوشونه و رومون رو از تلویزیون و سایتهای خبری و ویدئو و گزارشات برگردوندیم مبادا که هرروزمون با افسردگی و افسوس خراب بشه. همین که ایرانی هستیم و این وضعیت تخمی رو باید تحمل کنیم، همین که اون میمون دهن دریدۀ بی مغز به عنوان رئیس جمهور کشورمون همه جا اظهار وجود میکنه و ممکت رو به باد میده، همین که یه خشکه مقدس تریاکی دیکتاتور عظمی کشورمونه، هرکدوم از اینا خودش به تنهایی برای سوزوندن آدم از درون و بیرون کافیه، دیگه هرروز آتش به جگر زدن چه فایده ای داره؟ چه چیزی رو مگه عوض می کنه؟


شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۹

Sunday, June 20, 2010

تنها نداست که می ماند

عکسها و ویدیوهای به جامونده از ندا رو که می بینم و به حرفای خانواده اش که گوش می کنم، به نظرم میاد که ندا کلاً دختر خیلی شاد و سرخوشی بوده، آدم پر از انرژی و فعالی بوده، به خودش میرسیده و برای آینده اش هم کلی برنامه داشته.



بعد یه مقایسه می کنم با خودم که تو ایرانش که کلاً آدم فعال و پرجنب و جوشی نبودم و الانم که چندین و چند ساله که دیگه ایران زندگی نمی کنم، باز هنوز گاهی اون دپرشن ساخت ایرانم میزنه بالا و کلاً خیلی روزا هست که همینجوری ساعتها اینجا پای کامپیوترم بدون اینکه کار خاص و جالبی بکنم و از جوونیم و جام و انتخابها و امکاناتی که دارم، استفاده ای کرده باشم.
کون گشادی، کُس خُلی، بی حالی، موقعیت نشناسی... نمی دونم، لابد زیر یکی از اینا میشه دسته بندیش کرد دیگه. الان اصلاً حرفم به این نیست که حالا چرا اون مُرد و من الان اینجام و اینا، نه، اینکه شعره –شعر از نوع حماسی حال به هم زنش هم هست– فقط کلاً پریروزا که داشتم اون فیلم ارو نگاه می کردم، یهو به این فکر افتادم که خب این آدم با اینهمه انرژی و هیجان فرصت نکرد کارایی رو که حال می کرد انجام بده، مثل خیلیهای دیگه امون بیشتر برنامه هاش رو گذاشته بود واسه وقتی که از ایران بره یا این رژیم تخمی عوض بشه. حالا من که از اون مرحلۀ خیال پروری گذشتم و زد و یه جور عجیب و یهویی از ایران اومدم بیرون، پس من دیگه چه مرگمه؟ چرا حال نمی کنم؟ حال کن دیگه، یالّا! حال کن.



پ.ن. تیتر این پست مال من نیست. نمیدونم هم مال کیه.


یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۹

Friday, June 18, 2010

IRI and USA Are Closer Than They Appear to Be

چه جالب که اصولاً همگان بر این باورند که آمریکا و ایران از زمین تا آسمون با همدیگه تفاوت دارن، یعنی آمریکا کشوریه آزاد که دولتش در جهت حفظ منافع ملتش کار میکنه و کلاً یه احترام دو طرفه ای بین هر دو گروه برقراره و ملت شاد و آزاد در رفاه زندگی می کنند و همه چی توش ردیفه و ایران هم که خب دیگه تعریف کردن نداره، وضعش معلومه.

ولی جالبیش اینه که این دو تا از اونچه که آدمی تصور می کنه، خیلی به هم شبیه ترن. و یکی از این شباهتهای احمقانه اشون هم مجازات اعدامه که تو همین قرن بیست و یکم داره به مدل قرون وسطایی و با زجرکُش کردن مجرمین تو هر دو کشور اجرا میشه. تو ایران طرف رو حلق آویز می کنن (یا حتی سنگسار) که یه جور زجر بکشه و جون بِکَنه و تو آمریکا هم طرف رو میسپُرن به تزریقهای کشنده و یا در موارد نادری مثل این یکی آخری به جوخۀ اعدام، که در اینصورت طرف رو می بندن به یه صندلی و از فاصلۀ ۸-۷ متری بهش شلیک می کنن! فقط این وسط من نمی فهمم آخه وقتی میخوان در نهایت اون آدم رو اعدام کنن، چرا دیگه ۲۵ سال تو زندان نگهش میدارن؟؟؟ که متنبه بشه، از کرده هاش پشیمون بشه، به آدم جدیدی تبدیل بشه، بعد شانس زندگی رو ازش بگیرن و بگن حالا بیا برو دم تیر؟!؟!

کلاً من در حال حاضر با مجازات اعدام کاملاً مخالفم، ولی با حبس ابد بدون حق آزادی مشروع موافقم... شاید بعدها نظرم نسبت به حبس ابد هم عوض بشه، ولی فعلاً نظرم اینه.


جمعه ۲۸ خرداد ۱۳۸۹

Wednesday, June 9, 2010

ریشه های نامرئی من

دارم به این موضوع فکر می کنم که وقتی من ایران زندگی می کردم، چـــــــــــــــــــقدر از یه سری مسائل بی خبر بودم. نمی دونستم تو جامعه و دوروبرم چی داره میگذره: کی تو زندونه، کی ممنوع التحصیل شده، چطور اقتصاد کشور سال به سال داره بیشتر تو گند فرو میره و کلاً مملکت چطور داره به لطف یه سری آدم فاسد، بی سواد و بی وجدان به آرومی به سمت فاک فنا پیش میره.

نمی دونستم. یعنی دلم نمی خواست که بدونم. برام مهم نبود. اگه تخمی میداشتم، یقیناً همۀ اینا به تخم چپم هم نمی بود. می خواستم زندگی خودم رو بکنم. فلسفه ام این بود که من که درهرحال تو این مملکت تخمی گیر افتاده ام، بذار حداقل یه کاری کنم که دردش کمتر باشه. برام مهم نبود که مثل یه سیب زمینی بی خیالم، بی حسم. حرفای بعضی آدما (مثل رفقایی که از نظر سیاسی همیشه تو باغ بودن یا مادربزرگم که همیشه کلی حرص و جوش می خوره و به آخوندها و به این رژیم فحش میده)، ماهواره، روزنامه و چت همه کلاً برام بی اهمیت بود. «خب که چی؟ حالا می خوای من چیکار کنم؟» بعدشم آدم اعصابش با اونهمه بازیهای خبری به هم میریخت: اینکه کدوم خبرا واقعاً حقیقت داره و مؤثقه، کدوما رو یه سری بی همه چیز تو لس آنجلس سرهم کردن تا مردم رو تحریک کنن، کدوما.... برای من راحت بود تو دنیای خودم و فقط با آدمهای خودم باشم و اینجوری از زندگیم تو ایران تا جایی که میشد لذت ببرم... بیرون، سرمو بندازم پایین، برم و بیام و تو، زندگی و حالم رو بکنم: موزیک، رفقا، سیگار، کتاب، پارتی، فیلم، مشروب، دانشگاه و یه چندتایی چیز دیگه. هیچوقت فکر نمی کردم که یه روزی به زودی از ایران برم. اگه این فکرو می کردم، شاید یه سری تصمیمات دیگه ای می گرفتم، یه سری کارهایی رو می کردم و یه سری دیگه رو میذاشتم واسه بعداًها... شاید، شایدم نه، شایدم هیچ غلط خاصی نمی کردم.

کلاً حال تهوع بهم دست میده از آدمهایی که جاهای دیگه نشستن و بعد میگن لِنگش کن! تو پفیوز داری جای دیگه حالتو می کنی، خودت و بچه هات آزادانه تو آرامش و امنیت دارین زندگیتون رو می کنین، اونوقت از یکی دیگه می خوای زندگیشو واسه وطن به گا بده؟؟ آدمایی که دارن تو ایران زندگی می کنن، برای حفظ بقا و برای اینکه بتونن صبحها از جاشون پاشن و انگیزه ای برای زندگی داشته باشن، حق دارن یه کم بی خیال بعضی چیزا باشن، حق دارن بزنن به رگ بی خیالی. به خصوص جوونهایی که باید تو ادارات کوفتی دولتی به هربهانه ای برن و بیان، تو دانشگاهها با یه سری آدمای عوضی و دُگم سر و کله بزنن، تو این جامعۀ تخمی کار پیدا کنن و زندگیشون رو بسازن.

بعد که از ایران اومدم بیرون، یه کم شروع کردم اینور و اونور به سایتهای مختلف سرک کشیدن، خوندن و شنیدن. کم کم یه چیزایی حالیم شد. طبیعتاً هنوزم گهگاهی سر همه چیز افسرده و مأیوس میشم... انگاری این تحفۀ آخوندهای روضه خون و اَذون چَپون کُن به ماست که یه جزئی از وجودمون رو زیر سایۀ خودش گرفته و وانمیده، که همیشه صددرصد خوشحال نیستیم، که همه اَمون تو خونمون یه نمه افسردگی مزمن داریم. هم این افسردگیه و هم اون سانسور کردنه، دیگه شدیم سانسورچی سرخود: «فلان چیزو ننویس. فلان چیزو پای تلفن نگو. نه! اصلاً حرف از سیاست نزنیم، یه چیز دیگه بگو... خب چیکارا می کنی؟ ردیفی؟»


چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹


Sunday, May 9, 2010

فرزاد کمانگر هم اعدام شد

شکنجه، آزار و اذیت، گرفتن حقوق اولیۀ آدمها، دادگاههای فرمایشی، احکام شِکَمی، اعدام بر اساس همون احکام شکمی... آخه کثافتکاری هم حدی داره.

این حیوون صفتها چطوری شبها سرشون رو میذارن رو بالش و می خوابن؟ من حقیقتاً از طبیعت آدمی حیرانم. مطمئنم چیزی در ذات آدمیزاد این ظرفیت رو داره که مثل هارد دیسکی که فُرمت میشه، کلاً وجدان، اخلاق، انسانیت، حس همدردی و نوعدوستی رو از روح انسان پاک کنه و طرف رو به یه حیوون تبدیل کنه. بیچاره حیوانات که مدام با این موجودات متعفن و سنگدل مقایسه میشن!

این سِیر کوفتی همیشه یه جوره: اول یه سری اخبار از وضعیت دستگیری و زندان و شکنجه و شرایط باورنکردنی زندانی و وضعیت خانواده و والدین پیرش تو اینترنت می چرخه؛ در این مورد یه سری مثل من فقط خواننده ان و یه سری دیگه یه قدم فراتر میذارن و درموردشون می نویسن و سعی می کنن با قلمشون حداقل یه حرکتی بکنن.

بعد مصاحبه ای با وکیل طرف میشه که من اصلاً نمی فهمم وقتی تلاشهای مذبوحانۀ وکیل و دفاعیات طرف کلاً به پشم اون قاضی فاسد و حروم لقمه هم نیست، دیگه اصلاً چه نیازی به وجود وکیل نمایشی و لولو سر خرمن هست؟

و بعد یهو یه روز صبح پا میشی و همینطور که خواب آلود داری تو اینترنت می چرخی و اخبار رو چک می کنی، به خبر اعدام اون زندانی مظلومی برمی خوری که برای محکوم کردنش حتی دلیل و مدرک کافی و مستند وجود نداشت و یهو، سحرگاه یه روز تخمی و نحس، بی صدا و هول هولکی، حتی بدون خبر کردن وکیلش به زندگیش پایان داده شد. حال تهوع بهت دست میده، حال گند اول صبحی که کوفت شده و میدونی که روز نحس و گندی خواهد بود اون روز.

بعد شروع می کنی به خوندن کوهی از انواع مقاله ها که تو سایتهای مختلف نوشته میشه و پستهای وبلاگ و ناله و زاری و فغان که با یه عکس قدیمی از قربانی همراهن... عکس مرد یا زن جوونی که جدی، خشک و بدون لبخند یه روزی، یه جایی به دوربینی خیره شده تا برای پرونده ای یا مدرکی یا ثبت نام در جایی عکس داشته باشه و حالا اون عکس به سمبل مبارزه و شجاعت و استقامت تبدیل شده و داره تو اینترنت می چرخه.

اون عکس رو که می بینم، از خودم می پرسم یعنی مال چند سال پیشه؟ یعنی اون شخص واقعی چقدر از اون عکس فاصله داشته؟ یعنی خودش چقدر از اون عکس مصنوعی و بی حس بدش می آمده و چقدر خودش رو اصلاً شبیه اون عکس نمیدونسته؟ در ورای اون عکس چه جور آدمی بوده؟ چه اخلاق و عادتهایی داشته؟ تو جمع با رفقاش چه کارایی می کرده؟ چه آرزوها و برنامه هایی واسه زندگیش داشته؟ چـــه...؟



«راستی که چه روزگار غریبی شده نازنین!»




یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹


پ.ن.: نگفتم روز تخمی و گندی خواهد بود؟

Thursday, April 29, 2010

زنان مردسالار


خانم ایکس همۀ تقصیرها رو متوجه مردا می دونه و معتقده که همۀ مشکلات ما از گور مردها و جامعۀ مردسالارمون بلند میشه.

آقای ایگرگ از گفته های خانم ایکس انتقاد می کنه و معتقده که خانم ایکس یک جنسیت گرا (sexist) است که رفتار و کردار آدمها رو عموماً بر اساس جنسیتشون طبقه بندی می کنه.

و من نمی فهمم که چرا همه چیز باید یا سیاه باشه یا سفید.

مگه زنهای مردسالار وجود ندارن؟ مگه خود زنها بیشتر از هرکس دیگه ای همدیگرو جنده و لاشی خطاب نمی کنن؟ برای دخترها اگه پسری کلی اینور اونور خوابیده باشه، با تجربه و جذاب و دخترکُشه، ولی اگه یه دختری همین مدل زندگی رو داشته باشه، خرابه و باید ازش دوری کرد.

چرا هیچ زن ایرانی ای رو دور و برم نمی شناسم که با شوهرش بحثی کرده باشه سر این موضوع که دخترش به اندازۀ پسرش حق داره که آزاد باشه و درمورد لباس پوشیدن و رفت و آمد و روابطش خودش تصمیم بگیره؟ چرا خیلی از همون زنها حتی در مورد نوع لباس و آرایش خودشون هم قدرت تصمیم گیری ندارن و مطیع و تابع شوهرهاشونن؟ پس چرا این خانمهای روشنفکر و استقلال طلب و شاکی، احقاق حق رو از تو خونه های خودشون شروع نمی کنن؟ چرا این فعالیتها همه بیرون از خونه و تو اجتماعه و وقتی نوبت به حریم خصوصی و شخصی خودشون میرسه، برادر و شوهر و پسر و دختر خودشون میشن موارد خاص و استثناء و متفاوت؟

من کاملاً موافقم که خیلی از افکار کوتاه فکرانۀ جنسیت گرای جامعه، توسط خود زنها به وجود اومده؛ زنهایی مثل مامانهای خود ماها که زمان جوونیشون از اینکه باکره بودن و بعد مردی بعد از کلی خوش گذرونی و حال و هول و شیطنت با اونا عروسی کرده، غر زدن و از این نابرابری دلخور بودن و شکایت کردن، ولی وقتی خودشون مادر شدن، همون افکار پوسیده و بی اساس رو تو کلۀ پسر و دختر خودشون فرو کردن و در مورد بچه هاشون همونطور با تبعیض و غیر عادلانه رفتار کردن. و این تازه فقط به قشر مذهبی یا کم سواد یا زنهای خونه دار برنمی گرده، نخیر! اتفاقاً خیلی از این موارد رو میشه تو خانواده هایی دید که از تحصیلات بالایی برخوردارن و روشنفکر به حساب میان!

همۀ این عقاید پوسیده و بی پایه تو جامعه ای شکل گرفته که نیمی از اعضاش مرد و نیم دیگه زن هستن. و این قضاوت کردنها و این برخوردها سالهای ساله که توسط آدمهای بی فکر و احمق درحال تکراره... و این آدمها از هر سن و سال و طبقه و جنسیتی هستند.




پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

Sunday, January 3, 2010

ایران، آزادی و ما

دوشنبه ۱۴ دی ۱٣۸۸

...باور کردن اتفاقات تخمی ای که تو ایران داره رخ میده، آسون نیست

هیچوقت تصورش رو هم نمی کردم که این حرومزاده ها مردم عادی رو تو روز روشن و فقط به جرم تجمع و حق خواهی ببندن به گلوله. آخه چطور یه نفر می تونه یه آدم دیگه رو که سلاحی جز فریاد و مشتش نداره و به دنبال حق و حقوقشه، اینطور رَندام و تصادفی هدف قرار بده و بکشه و تخمش هم نباشه؟؟ پس اون وجدان کذایی که اینهمه روش حساب میکردیم، کجا رفت؟؟ ویدئوی جان دادن ندا رو تصادفاً دیدم و ما هردو چه شوکه شدیم... تو بغل همدیگه لرزیدیم و گریه کردیم و من فهمیدم که دیگه راه برگشتی نیست و این شروع یه فصل تازه از تاریخ ماست؛ چه شب طولانی و گندی بود اون شب... بعدش عده ای رو دستگیر کردن و به دنبالش آزار و شکنجه اومد (که خب قابل پیش بینی بود)، ولی وقتی خبر تجاوز به دخترا و پسرای زندانی بیرون اومد و همۀ اون کثافتکاریهای کهریزک... من کلاً دین و ایمان و اعتقادم رو به خدا و حق و عدالت و بشریت و این کُس شعرا از دست دارم. آخه من نمی دونم این چه جور خداپرستی و ایمان و اسلامیه که راه حفظش «لواطه»، یعنی دقیقاً همون چیزی که تو قوانین خود این وحشیها حکمش اعدامه. دیگه اون تب مطلب و خبر به اشتراک گذاشتنم پایین اومده... تو ایران که یه دسته افسردگی مزمن دارن و بی خبر از این خبرا همینجوریش داغونن و یه دستۀ دیگه که هنوز امید و اعتقادی براشون باقی مونده و اهل مبارزه ان، خودشون زودتر از خبرا مطلع میشن و نیازی به لینکهای فیس بوکی من ندارن. ی

 افسوس... آزادی فردی اولین حق هر انسانه و تو ایران سالهاست که وجود نداره. یعنی اینکه ما حق نداریم اونجوری که دوست داریم زندگی کنیم، اونجوری که دلمون می خواد باشیم و هرچی دوست داریم بپوشیم. ما حق نداریم اعتقاداتمون رو انتخاب کنیم(چه برسه به مذهب) یا از اعتقادات و باورها و علایقمون حرف بزنیم. حق نداریم هرجور کتاب و مقاله ای بخونیم، به هرجور موزیکی گوش بدیم، حق نداریم شاد باشیم، برقصیم یا عاشق بشیم. از سایر آزادیها که دیگه بهتر اصلاً صحبت نکنیم. همۀ اینا تو شکل گیری شخصیت ماها و رفتار و حتی طرز فکرمون تأثیر گذاشته... مارو دچار خودسانسوری کرده، سر به زیرمون کرده و باعث شده که با دوگانگی زندگی کنیم... جالبه که مثل جاسوسهای حرفه ای از همون بچگی و تو مدرسه، تا تو دانشگاه و محیط کار هم این قابلیت رو پیدا کرده ایم که تشخیص بدیم کیا از جنس و عقیدۀ مان و از کیا باید خود واقعیمون رو مخفی نگه داریم. البته متأسفانه همۀ اینا صرفاً به مذهبی بودن برنمیگرده و پیر و جوون هم نداره... من تو دوستای به اصطلاح روشنفکر خودم هم دیدم که مثلاً وقتی فهمیدن فلانی همجنس گرا است، از سر تعجب و تمسخر یه عکس العملی نشون دادن که «وا! یعنی چی؟ یارو حالا رفته همجنس باز شده؟!»ی

این پست مجموعه ای از دوتا پاراگراف ظاهراً بی ربطه، ولی نویسنده هیچ اهمیتی به این مسأله نمیده.ی