حس میکنم که یه قسمت قلنبهای از اواخر دوران تینیجری و اوائل دوران جوونیم رو با هیچکارینکردن الکی تلف کردم... از خودم میپرسم واقعاً چرا؟ چرا بیشتر ماجراجو نبودم؟ بیشتر سراغ کارای جدید و تجربههای تازه نرفتم؟ چرا زندگیم فقط دانشگاه و پای کامپیوترنشینی و یه سری چیزای معدود دیگه بود؟ چرا بیشتر سفر نرفتم؟ کلی شهر و استان تو ایران هست که من ندیدهام و نمیشناسم و میتونستم برم این جاها رو ببینم...
میدونم مشکل من کجاست. مشکل من اینه که من خیلی سختگیرم... یعنی کلاً زندگی رو سخت میگیرم و همیشه در انتظار فرصت مناسب و the perfect moment و سناریوی کامل و بینقصم... نه، من الان آمادگی دوستپسر داشتن و یه رابطۀ جدی رو ندارم، صبر میکنم تا فلان بشه و بعد بهمان بشه و تکلیف فلان چیز روشن بشه و ترتیب اون یکی کار رو هم اول بدم، بعد... و اینطوری میشه که تا اواسط دهۀ ۲۰ زندگیم هیچوقت یه رابطۀ جدی و باثبات و درست حسابی نداشتهام، اونطور که باید تجربه کسب نکردهام و افسوس میخورم از اینکه بیشتر شور و شیطنت و حال نکردهام تو همۀ اون سالهای جادویی ۱۸ تا ۲۳-۲۲ سالگی که همهچیز تازه و هیجانانگیزه و بعد کل دوران شیرین مجردی که حس میکنی دنیا و زندگی مال توئه و اختیار همهچیز فقط و فقط دست خودته و تصمیمگیرندۀ مطلق توئی... حس خیلی خوب و قویایه، ولی متأسفانه آدم خیلی مسئول و نگرانی مث من که زیادی نگران استفادۀ بهینه از وقت و زندگی و این سالها و مابقی کُسشعرجاته، میتونه با زیادی فکر کردن و زیادی سخت گرفتن گند بزنه به همۀ موقعیتها و یا در انتظار زمان مناسب اصلاً از جاش تکون نخوره و موقعیتی ایجاد نکنه.
نمیگم که زندگی تلفشده و تمامشدهای دارم، اولاً که هنوز جوونم و شاد و کلی زمان پیش رو دارم، بعدشم که تو همین سالهایی که دارم در موردشون غر میزنم، کلی چیزمیز به دردبخور کسب کردم، مثل تحصیلات درست و حسابی و دهن پرکن، تجربۀ زندگی خارج از ایران، تجربۀ زندگی مجردی، مقدار مطلوبی سفر.................. ولی باز با همۀ این اوصاف و شناختی که از خودم دارم، میدونم که صاحب این کون گشاد میتونست بیشتر تکون بخوره و بهجای نشستن پای کامپیوتر یا تو خونه بره دنبال ماجراجویی و خوشگذرونی و دوستای جدید پیدا کردن و به طور کامل لذت بردن از قابلیتها و امکانات موجود... دِ نکردی دیگه، همینطوری نشستی خیره شدی به این مانیتور کوفتی خاک گرفته... حتی همین الانش هم... هی مینالی و تو فکرت اینور اونور میری، ولی باز این باسن کبیر مثل سنگ همینجا افتاده و تکون نمیخوره...........
پنجشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۹

