Showing posts with label فاصله. Show all posts
Showing posts with label فاصله. Show all posts

Thursday, December 9, 2010

ما که وادادیم، این مغز ما ول‌کن نیست

دیشب خیلی خوابهای چرندی دیدم... یعنی کلاً خوابهای بی‌ربط و پرت و بلا و حتی disturbingای در بعضی موارد. کلاً داستان اینه که من یه تک و توکی رفیق خیلی خیلی خیلی خیلی صمیمی داشتم از این مدلها که هر روز چندین و چندبار با هم در تماس بودیم و هفته‌ای ۳-۲بار همدیگرو میدیدیم و خلاصه خیلی خیلی قاطی و ندار! بعد که از ایران اومدم، روابطمون عوض شد، انگاری یه دلخوری و کدورتی پیش اومد سر همین دنبال زندگی رفتن من و نموندنم... اوائل تلفنی زده میشد و ای‌میلی فرستاده میشد، ولی کم‌کم هی این ارتباطات کم شد تا رسید به تلفن روز تولد و سال نو و شاید بعضی وقتهای یه ای‌میل‌ اضطراری‌ای وقتی که یکی از دو طرف خیلی خیلی دلش تنگ میشد و یاد اون دوران می‌افتاد و خلاصه کلی فشار بهش میومد.
ولی حالا... ما کلاً غریبه‌ایم. نه میزنگیم، نه می‌نویسیم، نه هیچی. اگه از من بپرسی، میگم حتی یه جورایی از همدیگه اجتناب می‌کنیم و سعی می‌کنیم تو دست و پای همدیگه نباشیم... حداقل در مورد من که اینجوریه، با اینکه خیلی هم حرفهای گفتنی دارم و دلم تنگ شده و می‌خوام تو زندگیشون و در جریان همه چیز باشم، ولی دیگه حرکت و تلاشی در این زمینه نمی‌کنم، مثلاً روی عکسها و statusهاشون تو فیس‌بوک کامنت نمیذارم و سعی می‌کنم خاموش و نامرئی بیام و برم.
راستش من همیشه از اون تیپ آدمایی بود‌م و هستم که زنگ میزنم و خبر می‌گیرم و درتماسم و اگه طرف مقابلم نزنگه و خبر نگیره، شاکی میشم که منو یادش رفته و دیگه باهم اون روابط سابق رو نداریم و با من حال نمی‌کنه و اینا (فکر کنم حتی یه کم زیادی حساسم و زودرنج). ولی تا کی من بکنم؟ برای من آخه درد داره از این سر دنیا هی سعی کنم به زور خودم رو در جریان نگه دارم، تولدها و عروسیها و دورهمی‌ها زنگ بزنم، مرتب عکس بفرستم و ای‌میل بزنم، هی از این و اون خبر بگیرم، ولی بعد کسی از من نپرسه فلانی چطوری؟ کار و بارت ردیفه؟ درس چی شد؟ از کار چه خبر؟ راستی با استیل خوشی؟ کلاً چه جور آدمی هست؟ تیپ خودمونه؟ ما باهاش حال می‌کنیم؟ آخه رابطه یه جریان دو طرفه است، یعنی اگه یکی از دو طرف مایه و وقت و انرژی و محبت بذاره، ولی از اون طرف دیگه هیچ صدا و عکس العملی درنیاد، کار نمی‌کنه و جواب نمیده. اینه که منم دیگه بی‌خیال فکر و احساس و انرژی گذاشتن شدم و حواله‌اش دادم به تخمی و ولش کردم. ولی بعد شبا تو خواب همۀ اون احساسات و حرفا و فکرای انباشته میان سراغم و خواب کذایی مغزم رو به‌ فاک میده و صبح خسته و کوفته و داغون با دهن صاف شده از خواب پا میشم... این داستان الان یه چند شبی هست که به راهه.............. چه کنم؟؟


پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۹

Wednesday, November 24, 2010

!!ای تو روح کابل برگردون

دعوای چرندی با مامان داشتم... از اون نوعش که هرکاری بکنی یکی از دو طرف دهنش صافه... زنگ زده به من میگه اگه تابستون دیگه همگی خواستیم جایی مثل ترکیه دور هم جمع شیم، ممکنه فلان چیز فلان جور بشه و من اصلاً دلم نمی‌خواد که این اتفاق بیفته و دارم فکر می‌کنم که فلان کارو بکنیم و.......... آخه عزیز من، اصلاً نه به باره، نه به دار، حالا کو تا تابستون دیگه؟ اونوقت تو الان به من زنگ میزنی این حرفای نگران‌کننده و منفی رو میزنی که چی بشه؟ مثلاً الان کاری از دست من برمی‌آد؟ یا می‌خوای چه کنم؟ برنامه‌ای رو که اصلاً چیده نشده به هم بزنم؟؟؟
کلاً این از خصوصیات برجستۀ مامان جان منه که بشینه راجع به چیزایی که ممکنه هرگز اتفاق نیفتن، فکر و خیال بکنه، خودش رو الکی نگران بکنه و بعد همۀ این نگرانی و انرژی منفی رو منتقل کنه به یکی از ماها. خب معلومه منم صدام درمی‌آد دیگه... اصلاً این حرکت یعنی چی که نگرانیهای الکی و بی‌پایه‌اش رو به من این سر دنیا منتقل می‌کنه؟ من که اینجا کسی رو ندارم که بتونم برم بشینم باهاش یه دو کلمه درد دل بکنم و خودم رو خالی کنم (به جز استیل البته، ولی اینجا منظور شاعر سنگ صبور از نوع ایرانیش بود).
تازه من مشکلات خودم رو دارم که اصلاً راجع بهشون با مامان یا بابام حرف نمی‌زنم، چون تجربه نشون داده که کاری که نمی‌کنن هیچ، فقط با عکس‌العمل و برخوردهاشون یه مشکل دیگه هم اضافه می‌کنن: یعنی تمام روز رو میشینن و فکر و خیال می‌کنن و بعد زنگ میزنن افکار تخمی و نگرانیهاشون رو با من در میون میذارن... یا تو هر مکالمۀ تلفنی فقط روی اون مشکل من انگشت میذارن و انقدر سؤال‌پیچم می‌کنن که بگم «گُه خوردم... وا بدین! اصلاً اون مشکل کلاً حل شد. راجع به یه چیز دیگه حرف بزنیم.............. راستی تهران هوا چطوره؟» و بعدش پشت دستم رو داغ می‌کنم که دیگه هیــــــــــــــــــچوقت باهاشون از مشکلاتم نگم.
حالا اگه نگرانیش سر یه مشکل واقعی باشه که وجود داره، باز یه چیزی، اونوقت من کاملاً بهش حق میدم که به من زنگ بزنه و بهم خبر بده یا باهام درد دل کنه... کاملاً منطقیه و من بچه‌اَشم و وظیفه‌اَمه که کنارش باشم و کمکش کنم، ولو اینکه این کمک فقط گوش شنوا بودن باشه و فرصتی که طرف خودش رو خالی بکنه و یه کم حرص و جوشش بخوابه.
خلاصه که یه دعوای مزخرف کردیم... از نوع خیلی شدید و پر سر و صدا هم نبود... بیشتر از نوع حرصی بود که سر هیچی یهو همه‌چیز الکی به گند کشیده میشه و آدم با خودش میگه کاش اصلاً گوشی رو برنمی‌داشتم آخر شبی، کاش دهنم رو می‌بستم و بی‌صدا اینور گوشی حرص می‌خوردم‌. بعد تازه آخرش که من داشتم با این منطق که ای بابا، پیر شده دیگه، اخلاقش همینه، عوض نمیشه که، حالا تو هم یه کم تحمل داشته باش و مهربون باش، آروم میشدم و مثل یه دختر خوب به حرفاش گوش میدادم و خودم رو برای یه معذرت‌خواهی واقعی آماده می‌‌کردم، گفت که دیرش شده و باید بره فلان جا و سریع قطع کرد و اون معذرت‌خواهی واقعی و گه خوردم از ته دل من تو گلوم گیر کرد و تو خماریش موندم و آخر شبی دیگه حســـــــــــــــــابی ریده شد به اعصاب من، و طبعاً اعصاب استیل بدبخت که باید خانوادۀ عجیب غریب منو تحمل کنه و با اخلاقهای گُهمون کنار بیاد.
القصه من همون شبانه یه ای‌میل جانگداز نوشتم و فرستادم به برادرم که اول وقت بده دست مامان... ولی اونم که ماشاالله نوبر پستچیهای عالمه اصلاً صدایی ازش درنیومد و من نفهمیدم این نامه رسید یا نه.... دوسه روز گذشت و من هرچی به خونه و موبایل زنگ زدم، کسی جواب نمیداد و من هی نگران‌تر می‌شدم و با خودم فکر کردم که حتماً مامانم بعد از مکالمه‌امون خودکشی کرده و بابا و آریا هم تلفنها رو کلاً جواب نمیدن که مجبور نباشن این خبرو به من بدن و همین روزاست که یکی تو فیس‌بوک به من تسلیت بگه و من اینطوری خبردار بشم....................

خلاصه که امروز بعد از پنج روز آقا یه ای‌میل دو خطی زده که چطوری تو؟ خوش می‌گذره؟ ما همگی خوبیم..... آقا راستی اینجا کابل برگردونه و تمام تلفنهای کوچه سه روزه که قطع‌ئه!


چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸۹